2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست
قربونت برم مهربون💖 نمیدونی یه جوری منو از پا درآورد که انگار کلا دو روز کامل تو هپروت بودم الان به ...

خدا نکنه عزیزم .ارزوی ما سلامتی و شادابی نویسنده عزیزمون هست حواست خیلی به گل پسرمون باشه دور از جونش مبتلا نشه.

......

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام مجدد

ممنونم بچه ها بابت احوال الپرسی هاتون ببخشید که تو تاپیک داستان نتونستم جواب همه رو بدم.

برگردیم به روال قبل و ادامه‌ی داستان به این امید که دیگه وقفه نیفته بینش 

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۱


اون دختر از ما دور شده بود اما دوباره نگاش کردم و گفتم

نمی‌دونم من نمی‌شناسمش

مریم گفت

فکر کنم از تو خوشش اومده

خندیدم و گفتم

طفلی چند سال از من کوچک‌تره

مریم گفت

نه برای رفاقت

متعجب به مریم نگاه کردم که گفت

لابد تو رو نشون کرده برای کسی

با خنده سر تکون دادم و گفتم

ازدست تو مریم بهمه بدبینی

مریم ابرویی بالا انداخت و گفت

حالا باشه که ببینی

کتابمو گذاشتم توی کیفم و گفتم

بهتره زودتر برگردیم خونه روح‌الله تنهاست

مریم برگه چرک‌نویس دستشو مچاله کرد و گفت

این امتحانم ان‌شاءالله نمره بیارم دیگه واقعاً واقعاً یه هدیه برات می‌خرم

اخم کردم و گفتم

مگه من برای هدیه باهات حساب تمرین کردم

گفت

نه تو که از این اخلاقا نداری ولی بالاخره من باید یه جوری برات جبران کنم

دستشو گرفتم دنبال خودم کشوندم و گفتم

همین‌که یه رفیق خوب هستی برام خودش یه جبران

راهی شدیم سمت خونه که مریم با تردید گفت

اون رفیقت رفت؟

با مکث آهی از عمق وجود کشیدم و گفتم

فکر می‌کنم

مریم گفت

تو اونو بابت تهمتی که بهت زد می‌بخشی؟

فکر کردم و گفتم

نمی‌دونم توی این ده سال تحصیلی جوری به وجود فریبا وابسته بودم که امسال به خاطر نبودش غمبرک زده بودم

برای رفاقتمون ارزش قائل بودم و فریبا رو واقعاً عین خواهرم دوست داشتم

ما روزهای بد و خوب زیادی با هم تجربه کرده بودیم

مریم گفت

نشده توی این ده سال قهر کنین؟

گفتم

چرا خیلی زیاد ولی شاید باورت نشه همه‌اش از یکی دو ساعت بیشتر طول نمی‌کشید

مریم گفت

یه چیزی می‌پرسم اگر دوست داشتی جواب بده

مکث کرد و ادامه داد

فریبا و پسر رقیه خانوم خاطرخواه هم بودن؟

سر تکون دادم و گفتم

قبل اومدن پسرعمه فریبا شاهرخ به ایران آره

به مریم نگاه کردم و گفتم

این یه رازه هیچ‌کس نباید ازش چیزی بدونه

مریم گفت

منم یه رازی بهت بگم؟

ترسیده ایستادم و گفتم

توهم خاطرخواهی؟

مریم خندید و گفت

اگر باشم رفاقت تو با من بهم می‌زنی؟

غمگین گفتم

نه ولی...

مریم دوباره خندید و گفت

نترس بابا نه من خاطرخواه کسی‌ام نه کسی این‌قدر دیوانه است که خاطرخواه من بشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۲


نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم

خب خدا رو شکر

مریم گفت

اون یه راز دیگه است

گفتم

اگر دوست داری بهم بگو

مریم گفت

بابای منم وقتی عین روح‌الله بودم گذاشته و رفته

چشمام از تعجب گرد شد که مریم گفت

بابای الانم بابای واقعیم نیست

هرچند چیزی برام کم نذاشته و من واقعاً عین بابای واقعیم دوسش دارم

توی این محل کسی ازین قضیه چیزی نمی‌دونه البته به‌جز حاجی زنگنه که معرف ما به این‌جا بود

لبخند غمگینی زدم و گفتم

از این‌که اولین کسی‌ام که این راز رو بهش گفتی خوشحالم

بهت قول می‌دم راز توی قلب پنهان می‌مونه

سرمو انداختم پایین و گفتم

بابت گذشته هم متأسفم

مریم به راه افتاد و گفت

تو رازی نداری که بخوای بهم بگی؟

کنارش رفتم و گفتم

فعلا نه

مریم خندید و گفت

پس فعلا نه

هر دو با هم می‌خندیدیم که متوجه شدم اون دختر به همراه یک مرد دیگه از کوچه کناری گذشتن

مشکوک به انتهای کوچه نگاه کردم که مریم گفت

چیزی شده؟

اون لحظه دیگه کسی توی کوچه نبود به‌همین خاطر گفتم

نه چیزی نیست فکر کنم اشتباه دیدم


مقابل مسجد از مریم جدا شدمو تنها راهی شدم خونه

توی حیاط با شنیدن صدای قمر خان م فوری و آهسته رفتم توی اتاقم و درو بستم

رو به روی طاقچه ایستادم و به عکس دونفره خودمو فریبا دستی کشیدم

دلم براش تنگ شده بود اصلا نمی‌خواستم آخر رفاقتمون این‌طوری تلخ بشه

توی همین افکار بودم که قمر خانوم رفت توی حیاط و شنیدم که می‌گه

خلاصه عزیز خانم تعریف نباشه داداشم ماشاءالله یه پارچه آقاست

شما برین از اول تا آخر کاسبای بازارچه بپرسین اگه یه نفر ازش بد گفت من دیگه اصرار نمی‌کنم

ولی خدا بهتر می‌دونه چقدر این بچه خوب و مستقل

تا الان بهونه‌ی امتحانای عاطفه جان بود ولی دختر خواهرم که توی مدرسه عاطفه است می‌گفت دیگه امتحانا تموم‌شده

شما اجازه بدین ما فردا شب مزاحمتون بشیم شما داداش منو ببینید والا که با دیدنش یقین میارین به حرف‌های من

عزیز گفت

من که نمی‌گم خدای‌نکرده شما دروغ می‌گی حرف‌های شما برای من متین ولی باور کنید این بچه هنوز سن ازدواجش نیست همش سرش توی دفتر کتاباش بوده من نذاشتم قدم توی آشپزخونه بذاره

قمر خانوم فوری گفت

ای بابا عزیز خانم دخترای الان همه ماشالا درس خونن مردا هم که دیگه عین مردهای قدیم نیستن سخت بگیرن

همین مجید ما قربونش برم همیشه تو کارای خونه به مامانم کمک می‌کنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۳


عزیز گفت

حالا شما اجازه بدین من دوباره باهاش صحبت کنم اگر موافق بود  چشم بهتون خبر می‌دم

قمر خانوم با مکث گفت

خیلی خب باشه پس خبر از شما

عزیز گفت

حالا بودین یه چایی دیگه با هم می‌خوردیم

قمر خانوم بی‌توجه به حرف عزیز گفت

میگم عزیز خانوم این بچه قراره برای همیشه با شما باشه ؟

عزیز گفت

تا پیدا شدن مادرش و آزاد شدن پدرش بله قراره با ما باشه

قمر خانوم گفت

مسئولیت سنگینی به‌عهده گرفتین یه وقت مشکلی پیش نیاد  این زنو شوهر مرموز به‌نظر میومدن

عزیز گفت

اونا به کمک نیاز داشتن منم هر کاری از دستم بربیاد براشون انجام می‌دم بخصوص برای این بچه طفل معصوم که گناهی نداره

قمر خانوم انگار رفت سمت در خروجیو گفت

البته شکی هم نیست شما مثل همیشه نسبت بهم احساس مسئولیت می‌کنید خدا خیرتون بده

همیشه ذکر خیرتون توی خونه ما هست ان‌شاءالله با هم وصلت کنیم قوم‌وخویش بشیم

عزیز آهسته خندید و گفت

خوبی از خودتونه

قمر خانوم در رو باز کرد و گفت

پس خبر از شما من منتظر خبرتون هستم

عزیز گفت

چشم حتما


نه انگار این قمر خانوم ول‌کن نبود

عزیز بلافاصله اومد سراغم

در اتاقو باز کرد و گفت

کی اومدی عاطفه ؟

سلام کردم و گفتم

یه ده‌دقیقه‌ای می‌شه

عزیز به روح‌الله که خواب بود نگاهی انداخت اومد توی اتاق و گفت

امتحانات تموم شد ؟

گفتم

بله خدا رو شکر

بی‌مقدمه اما با مکث عزیز گفت

خودت که شنیدی اصرار دارن با خانواده بیان تا الان بهانه امتحاناتو آوردم حالا بهونه سن تو کدبانو نبودنت ولی اصراراشون تمومی نداره

می‌گم بذار با بزرگتراشون یه جلسه‌ بیان هان؟

چشمام گرد شد و متعجب گفتم

عزیز

عزیز که انگار از اصرارهای این چند وقته قمر خانوم که هم تلفنی بود هم حضوری کلافه شده بود پ فی کشید و گفت

چی‌کار کنم مادر خودت که بودی دیدی هیچ عذر و بهونه‌ای رو نمی‌پذیرن

گفتم

عذر و بهونه چیه یه کلام بگید نه و خلاص

عزیز گفت

گفتم مادر چند بارم گفتم ولی می‌گن چرا نه ندیده نشناخته چرا نه میگین بیشتر از این نه بگم فکر می‌کنن تو عیبی ایرادی چیزی داری که ما میخواییم ازشون پنهون کنیم

بلندو شاکی تقریبا داد زدم

یعنی چی عزیز این حرفا چیه من نمی‌فهمم انگار  خودتونم مایلین ها

شما خوب می‌دونین حرف من یکیه نه و نه به هیچ وجه هم حرفم عوض نمی‌شه حتی اگه شما بخوایین

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۴


عزیز از این بی‌ادبی من ناراحت شد و گرفته گفت

باشه بهشون زنگ می‌زنم

همین‌که عزیز از اتاق رفت بیرون پشیمون رفتم دنبالش و گفتم

ببخشید عزیز بی‌اراده صدام بالا رفت

عزیز آهسته پتو رو روی روح‌الله انداخت و گفت

قهر تو ندیده بودم که دیدم صدای بلند تو نشنیده بودم که شنیدم

پشیمون و ناراحت گفتم

عزیز من دلم نمی‌خواد پای خواستگار به این خونه باز بشه

یه روز به بهونه‌ی معارفه میان یه روز به بهونه‌ی شناخت یه روز به بهانه دیدن و پسندیدن جلسه‌های بعدشم لابد میان بله‌برون دیگه

عزیز رفت سمت کارگاه و گفت

این خونه هنوز بزرگ‌تره داره بزرگ‌تری که دختر دم‌بخت داره این به میل تو نیست که نمی‌خوای پای خواستگار به این خونه باز بشه

دنبالش رفتم و گفتم

اما شما گفتین منو به‌زور شوهر نمی‌دین

شما خودتون گفتین سن ازدواجم نیست خودتون گفتین نمیتونین منو دست غریبه بسپرین

عزیز ایستاد نگام کرد و گفت

مگه همین حالا شوهرت دادم که صداتو بلند می‌کنی؟

بابغض گفتم

رفتارتون میگه میخوایین بدین

عزیز سر تکون داد ورفت تو زیر زمین

همچنان دنبالش رفتم و غمگین گفتم

عزیز تورو خدا من همه امیدم توی زندگی شمایین به خدا این‌که فکرشم کنم یه روزی می‌خوام از شما جدا بشم نفسم می‌گیره

بی اراده اشک ریختم و گفتم

من نمی‌تونم از شما جدا بشم

عزیز پشت چرخ نشست نگام کرد و گفت

پاک‌کن اشکاتو

از روح‌الله خجالت بکش این بچه این‌قدر که تو بچه‌ننه ای بچه‌ننه نیست

گریه‌ام شدت گرفت و گفتم

آره عزیز اصلا من بچه‌ننه عالم تورو خدا بهشون یه نه قاطع بگینجوری که دیگه نه زنگ بزنن نه بیان این‌جا

عزیز چشاشو روی‌هم فشرده و اشاره کرد برم بغلش

امنیت و گرمای آغوش عزیز برای من ارزشمندترین دارایی تویه زندگی بود

عزیزی که برای من هم پدر بود هم مادر

همیشه تکیه‌گاه بود برام درست عین پدر همیشه حمایتم کرده بود درست عین یک مادر

عزیز من سختی‌های فراوانی به جون خریده بود روزهای زیادی کار کرده بود دویده بود خسته‌شده بود اما پا پس نکشیده بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۵


با گریه گفتم

عزیز شما تمام داروندار من از زندگی جدایی از شما برای من به‌معنای مرگه

عزیز نفس بلندی کشید و گفت

یه چیزو هیچ‌وقت فراموش نکن به هیچ آدمی این‌قدر وابسته نشو که اگر روزی بنا به هر دلیلی نبود نتونی سر پا بشی

خیال نکن ازت غافلم و غم چشماتو که از فراق رفیقته نمی‌بینم

فریبا دوستت بود یه رفیق صمیمی که شاید حرف‌هایی بهش زدی که تا به حال به منم نگفتی ولی اینو بدون همه آدما رفتنین دنیا به هیچ‌کس وفا نکرده دختر

عزیز آه بلندی کشید

همون آه همیشگی وقتی قرار بود درگذشته‌اش غرق بشه

اون مکث کرد و ادامه داد

یه هفته بعد از ازدواج اشرفی تازه مردم ده متوجه نبود حسین نجار شدن

هر روز که می‌گذشت حرف‌های متفاوتی پشت سرش گفته می‌شد

یکی می‌گفت بدهی بالا آورده فرار کرده

یکی می‌گفت پول مردم رو بالا کشیده رفته شهر

یکی می‌گفت حتما خل شده سر به کوه و بیابون گذاشته

یکی می‌گفت سربه‌نیست شده

خلاصه هر کسی پشت سرش یه‌چیزی می‌گفت طفلی پدر و مادری هم نداشت که پی‌اش بگردن

اشرفی توی زندگی با شوهرش چیزی کم نداشت از پولو درآمد و مهر و محبت بگیر تا هر چیز دیگه‌ای که لازمه زندگی داشت الا یه چیز

اون حس زندگی کردن نداشت

عذاب وجدان پررنگ‌ترین حس اون روزهای اشرفی بود

اون خودشو مقصر اصلی گم شدن حسین نجار می‌دونست طوری که دیگه از چیزی لذت نمی‌برد

اشرفی توی اون دوره می‌تونست خوش‌بخت ترین زن ده باشه طوری که همه به حال خونه زندگیش غبطه بخورن ولی اون همین‌که پا از خونه بیرون می‌ذاشت عین یه درخت سرمازده خشک می‌شد

به گوشه گوشه ده نگاه می‌کرد و غصه گذشته رو می‌خورد

روزها و سال‌های زیادی گذشت ولی اون دست از سر گذشته بر نداشت

تا منو می‌دید می‌گفت یادته با حسین نجار چه روزایی داشتم یادته حسین نجار یه بار بهم چی گفت یادته حسین نجار چه هدیه‌ای بهم داد

این‌قدر گفت یادته یادته که بعد از سال‌ها اسم خودشو هم دیگه یادش نموند

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۶


مقصر نیست و نابود شدن حسین نجار اشرفی نبود

مقصر فراموشی اشرافی هم حسین نجار نبود

یه چیزایی جفت‌وجور نشد با هم

آرزو با واقعیت

خوبی و خوشی با دائمیت ولی چه می‌شه کرد سرگذشت اینو رقم زده بود

عزیز نگام کرد و گفت

غم رفتن رفیقت شبیه به غم راز اشرفی توی قلب منه بعد از ازدواجش

آشناست برام

این نوع غمو خوب می‌شناسم ولی اینو هم می‌دونم همش برای رفتنش نیست

اینو می‌فهمم که تو آدمی نبودی و نیستی که بدرقه تنها رفیقت نری

اون روز آخر چی بینتون گذشته شاید راز بزرگیه تو قلب که نباید بازگوش کنی اما مطمئن شو این راز بهت لطمه نمی‌زنه


توی این خونه من نه دختر به‌زور شوهر می‌دم نه دختر به‌زور نگه می‌دارم ولی اینو یادت باشه اگر بخواد بشه می‌شه از من و تو هم کاری ساخته نیست

عزیز تکونی بخودش داد و گفت

حالا هم پاشو خرس گنده لم دادی توی بغل من کمرمو شکوندی

با لبخند غمگینی از آغوش عزیز جدا شدم و گفتم

ببخشید عزیز من نباید صدام بالا می‌رفت

عزیز اخم کرد و گفت

حالا که رفته چی ؟

دست عزیزو گرفتم بوسیدم و گفتم

من نوکرتون شما بزرگی کنید و منو ببخشین

عزیز دستی به سرم کشید و گفت

برو بالا مراقب روح‌الله باش

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۷


با شنیدن صدای در ترسیده به عزیز نگاه کردم و گفتم

بازم قمر خانوم؟

عزیز خندید و گفت

نه گمون نمی‌کنم برو در رو باز کن فکر کنم بچه‌ها باشن


در رو به روی مائده باز کردم که گفت

سلام

کنار رفتم و خوشحال گفتم

سلام بفرما داخل

اومد تو و گفت

خوبی عزیز خانم خوبن؟

تعارفش کردم داخل و گفتم

ما خوبیم شما کم پیدایی

لبخندی زد و گفت

دلم براتون تنگ شده بود اومدم دیدنتون

گفتم

کار خیلی خوبی کردی

با صدای بلند گفتم

عزیز مائده خانوم اومدن

صدای عزیز اومد که گفت

خیلی خوش اومدن بفرمایید تو منم الان میام بالا

با هم رفتیم داخل

مستقیم رفت سمت روح‌الله و آهسته گفت

تو اون لحظه وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود

من شاهد حس فراوان مائده به روح‌الله بودم

دست روح‌الله رو روی گونه‌اش کشید و چشماشو بست

شاید این حس چند ثانیه بیشتر طول نکشید که مائده نگام کرد و گفت

توی همون چند روز حسابی بهش وابسته شده بودم

لبخند غمگینی زدم که کنار نشست و گفت

کی خوابیده؟

گفتم

من مدرسه بودم وقتی اومدم خواب بود

پتو رو پس زد روح‌الله رو بغل کرد و همان‌طور که محو صورتش بود گفت

پس خیلی وقته خوابیده

روح الله تا وول خورد و نق زد رو به من البته بدون این‌که نگاهشو از صورت روح‌الله بگیره گفت

عاطفه جان می‌شه یه شیشه شیر براش بیاری؟

اون با عشقی مادرانه به روح‌الله که توی آغوشش بود شیر می‌داد

با سینی چای مقابلش نشستم و گفتم

بازم خوابید؟

مائده سر تکون داد و گفت

آره انگار خیلی خسته است

اون موقع بود که مائده نگام کرد و گفت

یه شب چشاشو باز کرده بود تا نزدیکای ساعت دو شب زل زده بود به سقف نه می‌خوابید نه گریه می‌کرد

مائده  لبخندی زد و گفت

ولی کلا خواب روزش سنگین‌تر

چیزی نگفتم که مائده با مکث و تردید نگام کردو گفت

می‌دونم این‌همه حس به بچه یکی دیگه طبیعی نیست ولی خب چی‌کار کنم انگار عقده شده برام

غمگین گفتم

از رقیه خانوم شنیدم که چی شده ان‌شاءالله خدا به خودتون یه بچه صحیح‌وسالم بده

مائده انگار با بغض گفت

اسم بچه رو که میارم می‌شه اسپند روی آتیش الانم خونه نبود که من اومدم این‌جا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۸


مائده پیشونی روح‌الله رو بوسید و گفت

مادرم میگه به خاطر من اینقدر با بچه دار شدن مخالفه نگران منه ولی اون نمیدونه تنها آرزوی من همینه که بچمو با عشق بغل بگیرم

حس کردم دلش میخواد حرف بزنه و یک گوش شنوا میخواد برای شنیدن حرفایی که روی دلت سنگینی میکنه اما اون نگام کرد و گفت

راستی تبریک میگم از مادر شنیدم برات خواستگار اومده

بی دلیل سرخ شدم و گفتم

تبریک که نه چون قراره همین امروز عزیز کلا ردشون کنه

پرسید

چرا مشکلی دارن؟

سر تکون دادم و گفتم

نه من اصلاً کلاً نمیخوام ازدواج کنم

خندید و گفت

مگه میشه دختر

گفتم

آره چرا نشه

گفت

البته هنوز سنی هم نداری گرچه من خودم ۱۶ سالگی ازدواج کردم

متعجب گفتم

واقعاً؟

به فکر فرو رفت و گفت

اومده بود خونمون برای راه اندازی تلویزیون منم از مدرسه برمی گشتم

مائده لبخند زد و ادامه داد

وقتی توی خونه دیدمش هم ترسیدم هم هول شدم همین هم باعث شد چایی رو که مادرم براش آورده بود و روی زمین بود بریزه روی پاش

بی اراده بلند خندیدم و گفتم

پس پای آقا سیامکو سوختی

مائده همراهم خندید و گفت

با همون پای سوخته فرداش اومد خواستگاری از اولم کم صبر بود

مائده نفسی گرفت و گفت

درست برعکس سروش اون واقعا پسر صبور و آرومیه

لبخندم محو شد که مائده گفت

مطمئنم اگه این خبر خوبو به مادر بدم که خواستگارتو رد کردی حسابی خوشحال میشه

متعجب نگاهش کردم که گفت

مادر دلش میخواد عروس سومش یه دختر خوشگل و خانوم باشه عین تو

البته منم سفت و سخت باهاش موافقم میدونی چرا؟

چون به نظرم تو سروش هر دو شخصیت های شبیه به هم دارین

اون لحظه ناخودآگاه حرف فریبا برام تداعی شد

تو و سروش لنگه همین دوتا آدم دروغگویی دین نما

بی اختیار بلند شدمو گفتم

مائده جان بهتره هرگز حرفشم نزنی

مائده نگام کرد و گفت

آخه چرا ؟

باور کن سروش پسر خوبیه اینقدر خوب که هم بهش کسری خورده هم بابت جانبازی بابا یه سال آخر خدمتش بخشیده شده

شمارش نفسهام تند شد

نفسمو بیرون فرستادم و گفتم

خواهش می کنم مائده

مائده متعجب پرسید

میشه بگی چرا ؟

بغضمو فرو خوردم و بالکنتی  غیرقابل‌پیش‌بینی گفتم

گفتم،گفتم که من اصلاً دلم میخواد ازدواج کنم

لبخند جای تعجب رو توی صورت مائده گرفت و گفت

متوجه شدن ببخشید من نباید اینقدر صریح بهت میگفتم تو دختر با حیا و خجالتی هستی این طبیعی که الان از من دلخور بشی

عزیز که داخل منم بدون پاسخ به مائده رفتم تو آشپزخونه

چندین بار پیاپی آب پاشیدم روی صورتم

حرف های فریبا توی ذهنم رژه میرفت طوری که بازم اشک رو از چشام جاری کرده بود

اون روز حرف های مادئه باعث شد من از سروش متنفر بشم اون باعث و با.نی همه این اتفاقات تلخ بود

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۹


*


با نزدیک شدن به‌سال نو مثل همیشه عزیز در تکاپوی درست کردن زنجبیلی و باقلواهای معروف نوروزش بود با این خبر خوب که به محمود آقا هم مرخصی چندروزه داده بودن گرچه همچنان از کوثر خانوم خبری نبود اما روزبه‌روز روح‌الله بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و ارتباط چشمی و لبخندهای پررنگش به منو عزیز حاکی از این بود که ما رو به‌خوبی می‌شناسه


سال جدید  به نوع متفاوتی برامون آغاز شد

خانوادمون بزرگ‌تر شده بود معلوم بود که عزیز از این بابت خوشحاله گرچه غم نبود کوثر خانوم در چشمان همه ما هویدا بود

این مسئله به‌قدری برای همه ما به‌خصوص محمود آقا دردناک بود که شاید وقتی دیدمش باورم نشد این همون محمود آقایی که یک روزی ازش می‌ترسیدم

شکست‌خورده و مغموم بود طوری که حتی نمی‌تونست روح‌الله رو بغل بگیره و عین نوزادیش اونو راه ببره و قربون صدقه‌اش بره

بیشتر اوقات لب باغچه توی حیاط می‌نشست و به گوشه‌ای خیره می‌شد

شاید براش خیلی سخت بود که نمی‌تونست برای پیدا کردن زنش کاری بکنه

همه ما به‌خوبی درکش می‌کردیم و این آقای مرندی بود که باعث می‌شد محمود آقا از فکر و خیال بیرون بیاد

اونو بیرون می‌برد باهاش حرف می‌زد حتی وظایفی مثل بیل زدن باغچه بهش محول می‌کرد تا اونو به دنیای واقعی بیاره

توی اون سال جدید منم برای درست کردن رفاقتم با فریبا دوباره تلاش کردم بعد سال‌تحویل به خونشون زنگ زدم

انگار حسی به من می‌گفت اون ایرانه اما فریبا بازهم جواب‌گوی من نبود

بازم فریبا تلاش منو بیهوده کرد و این برام خیلی دردناک بود کاش حداقل اونم ذره‌ای برای رفاقت دیرینمون ارزش قائل می‌شد

اما بجاش مریم تو پوست خودش نمی‌گنجید که امتحانات رو بدون تجدیدی قبول شده

اون می‌گفت همه رو مدیون منه گرچه این‌طوری نبود و من خیلی خوب می‌دونستم مریم ذهن خوبی برای یادگیری داره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۰


اون روزا همین حرف هم تو محل پیچیده بود که تمرینات من با مریم باعث زرنگ شدن و قبولیش تو امتحانات شده.

هفته دوم تعطیلات اولین مادری که اومد مقابل خونمون مادر یکی از همکلاسی هام بود از من می‌خواست با دخترش کار کنم تا کنکور قبول بشه تعداد این افراد به ۵ نفر رسید و همین باعث شد منو مریم تصمیم بگیریم هم برای خودمون هم برای هم‌کلاسی هایی که احتیاج دارن کلاس تقویتی برگزار کنیم و با هم تمرین کنیم

طبق برنامه ریزی سکینه خانوم با حاجی زنگنه ما روزهای زوج صبح از ساعت ۱۰ تا اذان ظهر تو مسجد جمع می‌شدیم و درس میخوندیم

اگر من شده بودم راهنما و بقیه شاگرد و چقدر هم از این بابت خشنود و خوشحال بودم

یه روز بعد از اتمام کلاس و خوندن نماز رفتم خونه مریم سکینه خانوم به شهرستان رفته بود و مریم تنها بود

آملی که اون روز ظهر با مریم برای ناهار درست کردیم مزه‌اش هنوز زیر زبونمه

اون اولین ناهاری بود که خودمون درستش کرده بودیم و این برامون ارزشمند بود

تماشای آلبوم عکس خانوادگی مریم شد تفریح بعد ناهارمونو وسوسه وصل کردن ویدئو و دیدن فیلم عروسی سکینه خانوم هم شد خوره به جونمون

مریم می‌گفت داییش اون موقع ها دوربین داشته و بخشی از عروسی مامانشو فیلم گرفته اما از وقتی اومدن مسجد مادرش ویدئو رو تو انباری جوری قایم کرده که محاله دست هیچکس بهش برسه و اون تنها کسی که می‌دونه اون فیلم و ویدئو کجاست

مریم می‌گفت اون فیلم عروسی رو فقط یکبار دیده یعنی فقط یکبار چهره پدر واقعیشو تونسته ببینه مادرش دوست نداشته و اجازه نداده دیگه نه تنها مریم بلکه هیچکس دیگه اون فیلم عروسی رو ببینه اما مریم خیلی دلش می‌خواست دوباره پدرشو تو اون فیلم ببینه بغض مریم باعث شد دلم براش بسوزه و بهش کمک کنم بتونه بره انباری تا اون فیلم ویدئو رو پیدا کنه

از اونجایی که انباری انتهای حیاط مسجد چراغ نداشت مریم شمع به دست رفت داخل انباری و منم مراقب موندم بیرون

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۱۱


طولی نکشید که با شنیدن صدای الو ۱.۲.۳ از بلندگوی مسجد نیم متر از ترس پریدم هوا

به در انباری زدم آهسته اما تند گفتم

مریم مریم کسی داخل مسجد

مریم درو باز کرد و گفت

نترس پسر آقای مرندی اومده بلندگوی مسجد رو درست کنه به ما کاری نداره الان میره

گفتم

پس بذار وقتی رفت بیا

مریم گفت

وقت نداریم عاطفه قبل از اذان مغرب باید ویدئو رو بزاریم سر جاش

با ترس گفتم

باشه برو فقط خواهشا زود پیداش کن

مریم در رو بست و گفت

اگه کسی اومد خیلی عادی فقط یه تقه به در بزن من خودم متوجه میشم

نگاه‌های هراسانم به اطراف درست شبیه به روزهایی بود که برای قرار بین فریبا و سروش نگهبان میشدم

قطع و وصل شدن صدای خش دار آقا سیامک از پشت بلندگو تو اون موقعیت ترسمو تشدید می کرد

مقابل در انباری رژه میرفتم که بی‌اختیار غرق شدم در روزی که برای اولین بار با فریبا رفتم سر قرارش با سروش

ترسی داشتم وصف نشدنی

داشتیم از مدرسه برمی گشتیم قرار بود توی ایستگاه تاکسی مثلاً به منظور هم مسیر بودن همو ببینن و صحبت کنن

یادمه اینقدر به فریبا غر زده بودم و  سرزنش کرده بودم که ازم دلخور بوده و اخماش گره خورده بود به هم


عاطفه خانوم

به سروش که درست مقابلم سبز شده بود نگاه کردم و پشت سر هم پلک زدم

یک آن فریبا رو هم کنارش دیدم

واقعا برگشته بودم به اون روز؟!

گنگ به اطرافم نگاه کردم

من توی حیاط مسجد بودم نهتوی ایستگاه تاکسی

دو قدم عقب رفتم

تو موقعیت خطرناکی قرار گرفته بودم

بی جون چند ضربه به در زدم

رفتارم طوری بود که سروش متعجب اما پرسید

صدا از بلندگو میومد؟

به بلندگوی که فاصله چندانی از من داشت نگاه کردم اما جوابی ندادم

زبونم قفل شده بود و این شک برانداز بود

سروش متعجب تر از قبل پرسید

حالتون خوبه؟

بی توجه دوباره بی وقفه به در انباری کوبیدم که مریم گفت

وای وای سوخت داره میسوزه

با استشمام بوی آتیش از انباری سروش فوری جلو اومد و گفت

دو ستون داخل؟

خواست در انباری رو باز کنه اما انگار مریم قلاب درک از داخل انداخته بود

من هیچکاری نمکردم اما اون با صدای بلند گفت

در،قلاب ردو باز کنید

حس کردم تو اون موقعیت صداهای مریم باعث شده زیر پام خالی بشه

نفس هامو بیرون فرستادم و با بغض و ترس فقط گفتم

مریم،انباری،آتیش

سروش به شیشه بالایی در نگاه کرد و تو یه چشم بهم زدن با یه مشت شیشه رو شکست و خودشو خیلی فرز فرو کرد داخل


وقتی در انباری باز شد که سروش داشت به مریم کمک میکرد بیاد بیرون

از یه طرف مریم گریه میکرد و صورتش دودی و سیاه شده بود از این طرف سروش مجروح شده بودو از دستش خون میچکید  از  طرفی هم آتیش داخل انباری شعله می‌کشید

وقتی سروش داد زد

کپسول،کپسول رو از مسجد بیارین پاهام دویدن...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز