💬۲۳۲
گونمو چنگ انداختم و گفتم
مائده
مائده با چشم به پنجره اشاره کرد و گفت
برادر شوهر بد بخت من یه ساعت پشت اون پنجره منتظرته
تا به سمت پنجره نگاه کردم دیدم سروش اونجاست
مائده کوتاه هولم داد و گفت
برو تا دوباره بخاطرت راهی بیمارستان نشده
شاکی رفتم داخل دلم نمیخواست اینقدر بی پروا مقابل بقیه رفتار کنه
دنبالت سبد توی آشپزخونه میگشتم که روح الله اومد تو اشپزخونه و گفت
اتنه گوش تو بیار
خم شدم سمتش و پرسیدم
باز چه دسته گلی به آب دادی؟
مشتشو باز کرد و گفت
اینو عمو داد بدم به تو
اون تکه کاغذ تا شده رو برداشتم اما تا خواستم بازش کنم روحالله کنار گوشم گفت
من پنج تا شکلات خوردم
با اخم نگاهش کردم که با لبخند شیطونی گفت
عمو داد منم همشو یک جا خوردم
فوری فرار کرد تا دعواش نکنم با رفتن روحالله اون کاغذ رو باز کردم
فقط نوشته بود
آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا میداند
با خوندن همون تک بیتی لبخند زدم و انگار دل خوریمو از یاد بردم
فردای اون روز عزیز در حال دوخت پرده های کلاس ها بود که قبلا اومدن من اندازشون گرفته بودم منم محو نوع چرخ کردن عزیز
عزیز نگاهم کرد و گفت
چی شده اینقدر با دقت نشستی به تماشا
گفتم
می خوام یاد بگیرم نه در حد شما فقط اندازهای که بتونم یک درز رو دوز بگیرم
مریم دست از کار کشید صدای چرخ قطع شد و گفت
معلومه اونجا بدون عزیز خانوم حسابی کارت گیر بوده
سر تکون دادم و گفتم
راستش نتونستم چهارتا کوک ساده مرتب بزنم
عزیز کنار رفت و گفت
بیا اینجا بشین تا بهت بگم
به عزیز نگاه کردم و گفتم
منکه اونجا که چرخ ندارم عزیز با دست یادم بدین
عزیز گفت
اتفاقاً یه چرخ خیاطی دارم فعلا بلا استفاده است میتونی این دفعه که رفتی اونو با خودت ببری
گفتم
نه بابا من که بلد نیستم میزنم خرابش می کنم همون در حد ساده و دندون خرگوشی یاد بگیرم کفایت میکنه
عزیز به مریم نگاه کرد و گفت
میبینی علاقه نداره که نداره
مریم خندید اما لباسی که زیر چرخ داشت رو بیرون کشید و گفت
ولی به جاش من عاشق خیاطی ام به خصوص وقتی برای این فسقلی لباس میدوزم