2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۲۲۸


مطمئن بودم که کاری از پیش نمیبره اما اون لحظه دستمو روی زخمش گذاشتم و گفتم

خواهش می کنم بخاطر منم که شده طاقت بیار

دلم میخواست عین همین چند ساعت پیش با حرف های دلگرم‌کننده‌اش چیزی بگه اما اون جوابی نداد،جوابی نداد و با چشم های بسته روی اون تخت بیمارستان با قدم‌های بلند پرستاران به اتاق عمل رفت


با نگاه به بارونی تنم براش اشک ریختم که خانواده‌اش سراسیمه از راه رسیدن

از اینکه به خاطر من این بلا سرش اومده بود شرمگین و در برابر اون همه مهربانی با دونستن اصل موضوع که بازم ذره‌ای ازش کم نشد خجالت زده بودم


صبح اون شب کذایی وقتی عزیز رو دیدم که از انتهای سالن میومد سمتم با قدم‌هایی که انگار قوت گرفته بود دویدم سمتش و رفتم توی آغوشش

آغوشی که پناهم نبود پناهی که فقط یک شب با دلخوری و پشیمونی ازش دور بودم


سروش هنوز به هوش نیومده بود و این همه مون رو تا حد زیادی نگران کرده بود

تنها توی هوای آزاد محوطه بیمارستان نشسته بودم که فریبرز آهسته از پشت سر گفت

عاطفه

فوری برگشتم نگاش کردم

ژولیده و به هم ریخته پرسید

زنده میمونه؟

با بغض اما با نفرت گفتم

دعا کن بهوش بیاد وگرنه خودم تحویل پلیس میدم

با خنده هایی که مابین گریه هاش گم شد گفت

دوسش داری

محکم گفتم

آره دوستش دارم میدونی چرا ؟ چون عین یه مرد واقعی برای اثبات علاقش جنگید اما از راه درستش

چون بهم ثابت کرد قابل اعتماد

نگاهشو ازم گرفت صورتش رو پاک کرد و گفت

منم میخواستم همین کارو بکنم

فوری گفتم

از چه راهی؟هان؟

دوباره نگاهم کرد و گرفته گفت

چیکار می تونستم بکنم عاطفه؟

برای اثبات اینکه من دیگه بچه نیستم چقدر باید خودم رو به آب و آتیش میزدم؟

چیکار باید میکردم تا بفهمی منم آدمم

اشک ریخت و گفت

برای تو برای تغییر اون حس برادرانه لعنتیت باید چیکار میکردم؟

باید به کی اعتراف میکردم باید چه قدر التماس تو میکردم باید چقدر می جنگیدم؟

به داخل بیمارستان اشاره کرد و گفت

اون از کارش گذشت اومد روستا دست گذاشت روی چیزهایی که تو دوست داشتی من باید از چی بخاطر تو میگذشتم ؟

از درسم از آرزوهام از خواهرم از خانواده ام!

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۲۹


سر تکون داد و گفت

عاطفه من خیلی بیشتر از اونی که تو الان میگی دوسش داری چون جنگیده برات جنگیدم ولی تو کجا بودی تا ببینی

کی منو فهمیده که تو بفهمی کی منو آدم حساب کرده که تو بکنی

تا خواستم چیزی بگم مانعم شد و گفت

کاش برای یکبار هم که شده بود بهم توجه می کردی به احساساتم توجه میکردی هی توی سرم نمی زدی تو برام عین برادری

پس دل من چی عاطفه ؟

دل من که تو همه جوره میخواست

گردنبندی که برام درست کرده بود از جیبش درآورد نشونم داد و گفت

لااقل برای یک ثانیه هم که شده نگاش کن نگاش کن چون شب های من حرف های من احساس من با اینکه این روزی میاد دور گردنت گذشته

عشق تو...

بی هوا پرتش کرد توی صورتمو با گریه گفت

تو تو ذهن من تو قلب من تو زندگی من پاک ترین آدم بودی

آدمی که حالا با صدای بلند مقابلم جار میزنه یکی دیگه رو میخواد

به من اشاره کرد و گفت

من از این عاطفه‌ای که چشاش برای بهوش اومدن اون پسره خیس شده متنفرم

فهمیدی متنفر

الان نه الان زورم نمیرسه ولی یه روزی یه جایی هر جای دنیا هم که باشه زهرمو به اون قلب عاشقت میریزم

خواست بره اما برگشت نگاهم کرد و گفت

کاش به حرف های فریبا گوش داده بودم کاش کارهایی که بخاطرت کردمو نمیکردم


فریبرز فقط چند قدم دور شده بود که مائده دوان دوان اومد سمتم و گفت

مژده بده عاطفه سروش بهوش اومد


نگاهمو از صورت رنگ پریده‌اش گرفتم و خجالت زده از جمع داخل اتاق آهسته گفتم

خدا رو شکر که بهوش اومدین

تو اون موقعیت هم لبخند بی جونش رو حفظ کرد و گفت

ممنون


آقای مرندی و رقیه خانم،مائده و آقا سیامک حتی عزیز هرکدوم به یک بهانه‌ای یکی یکی با فاصله چند دقیقه‌ای از هم از اتاق بیرون رفتن و من رو با سروش تنها گذاشتن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳۰


دستپاچه شده بودم خوب میدونستم بقیه چرا اتاق رو ترک کردن

هنوز هم شرم و حیایی که توی این چند سال زندگی با عزیز یاد گرفته بودم در وجودم بود اما جلوتر رفتم سکوت رو شکستم و گفتم

اگر چیزی لازم ندارید منم برم دیگه

نفس آهسته اما بلندی کشید و گفت

مطمئنم فقط به یک دلیل جون سالم به در بردم اونم شنیدن حرف ها و صدای گریه هایی بود که البته درست نمیدونم اتفاق افتاده یا نه شایدم اصلا توهم بوده ولی از اون شب یه چیزی رو خوب یادمه

نگام کرد و گفت

از من خواستین به خاطر شما برگردم درسته؟

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

این اتفاق به خاطر من افتاد اگر خدایی ناکرده بلایی سرتون میومد من هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم

دکتر که گفت ضربه اون چاقو به طحالتون آسیب زده تمام خواسته من از زندگی به هوش اومدنتون بود

الانم از اینکه دوباره...

چشمامو روی هم فشردم و با خجالت گفتم

چشاتو باز کردین و بهوش اومدین خیلی خوشحالم

با درد  سرفه ‌ای کرد و گفت

آدم سوء استفاده گری نیستم ولی میشه برای سرعت رونده بهبودیم جواب خواسته شب عیدمو همین جا بهم بگین

دستشو گذاشت رو زخمش و با صورتی جمع شده ازدرد گفت

می خوام بدونم این برگشت ارزششو داشته یا دوباره برم و کلاً برنگردم

بی اراده لبخند پررنگی زدم و گفتم

خدا نکنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳۱

***


روح الله بدو بدو اومد و گفت

اومدن اومدن

رقیه خانم زغالها رو چند بار باد زد و اسپند ها رو ریخت روش

بو و دود اسپند که بلند شد  ماشین هم رسید مقابل خونه

سیامک کمک کرد سروش از ماشین پیاده بشه

رقیه خانوم از همه جلوتر رفت اسپند رو دور سر سروش گردوند و گفت

خوش اومدی مادر بلا ازت دور

سروش با قدم های آهسته‌ای از مادرش تشکر کرد و اومد سمت خونه

آقای مرندی گوسفند رو قربانی کرد و سروش از روش رد شد

یکی یکی با همه احوال‌پرسی کرد اما به من که رسید ایستاد

خانم ها درگیر دور کردن بچه ها از اطراف آقای مرندی شده بودن که سر به زیر گفتم

خوشحالم که برگشتین

جواب داد

گفتم که یه دلیل خیلی بزرگ برای این برگشت داشتم

سیامک خودشو به سروش رسوند و گفت

برو تو داداش نباید زیاد سرپا بمونی


آقای مرندی تنه‌ی گوسفند رو به سر در آویزون کرده بود و در حال تکه کردنش بود بقیه هم مشغول درست کردن تدارکات ناهار

انگار مهمون های دیگه‌ای هم اونجا دعوت بودن

عزیز هم با اصرار رقیه خانم این دعوت ای رو که البته زیر پوستی اما به دلخواه من بود پذیرفت


مائده مشغول شستن میوه ها شد و به من که گوشه ای از حیاط بدون انجام هیچ کاری ایستاده بودم نگاه کرد و گفت

عاطفه جان بی زحمت میتونی بری از آشپزخونه ۲-۳ تا سبد برام بیاری

جلوتر رفتم و گفتم

من میوه ها رو میشورم شما خودت برو سبد بیار

بخونه نگاهی کرد و آهسته گفت

ای بابا برو خونه شاید کسی کارت داشته باشه

لبمو به دندون گرفتم و به اطراف نگاهی کردم که مائده گفت

نخیر تو ازون جاری های زرنگا نیستی انگار

با خواهش گفتم

تورو خدا مائده جان کسی میشنوه زشته

مائده چشاشو گرد کرد و گفت

زشت چیه قربونت برم حالا که خدا رو شکر الحمدلله آقا سروش صحیح و سالم برگشته مطمئنم همین چند روزه بساط عروسی به راهه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳۲


گونمو چنگ انداختم و گفتم

مائده

مائده با چشم به پنجره اشاره کرد و گفت

برادر شوهر بد بخت من یه ساعت پشت اون پنجره منتظرته

تا به سمت پنجره نگاه کردم دیدم سروش اونجاست

مائده کوتاه هولم داد و گفت

برو تا دوباره بخاطرت راهی بیمارستان نشده


شاکی رفتم داخل دلم نمیخواست اینقدر بی پروا مقابل بقیه رفتار کنه

دنبالت سبد توی آشپزخونه میگشتم که روح الله اومد تو اشپزخونه و گفت

اتنه گوش تو بیار

خم شدم سمتش و پرسیدم

باز چه دسته گلی به آب دادی؟

مشتشو باز کرد و گفت

اینو عمو داد بدم به تو

اون تکه کاغذ تا شده رو برداشتم اما تا خواستم بازش کنم روح‌الله کنار گوشم گفت

من پنج تا شکلات خوردم

با اخم نگاهش کردم که با لبخند شیطونی گفت

عمو داد منم همشو یک جا خوردم

فوری فرار کرد تا دعواش نکنم با رفتن روح‌الله اون کاغذ رو باز کردم

فقط نوشته بود

آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا میداند

با خوندن همون تک بیتی لبخند زدم و انگار دل خوریمو از یاد بردم


فردای اون روز عزیز در حال دوخت پرده های کلاس ها بود که قبلا اومدن من اندازشون گرفته بودم منم محو نوع چرخ کردن عزیز

عزیز نگاهم کرد و گفت

چی شده اینقدر با دقت نشستی به تماشا

گفتم

می خوام یاد بگیرم نه در حد شما فقط اندازه‌ای که بتونم یک درز رو دوز بگیرم

مریم دست از کار کشید صدای چرخ قطع شد و گفت

معلومه اونجا بدون عزیز خانوم حسابی کارت گیر بوده

سر تکون دادم و گفتم

راستش نتونستم چهارتا کوک ساده مرتب بزنم

عزیز کنار رفت و گفت

بیا اینجا بشین تا بهت بگم

به عزیز نگاه کردم و گفتم

منکه اونجا که چرخ ندارم عزیز با دست یادم بدین

عزیز گفت

اتفاقاً یه چرخ خیاطی دارم فعلا بلا استفاده است میتونی این دفعه که رفتی  اونو با خودت ببری

گفتم

نه بابا من که بلد نیستم میزنم خرابش می کنم همون در حد ساده و دندون خرگوشی یاد بگیرم کفایت میکنه

عزیز به مریم نگاه کرد و گفت

می‌بینی علاقه نداره که نداره

مریم خندید اما لباسی که زیر چرخ داشت رو بیرون کشید و گفت

ولی به جاش من عاشق خیاطی ام به خصوص وقتی برای این فسقلی لباس میدوزم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳۳


اون لباس دخترانه کوچولو رو با ذوق از دستش گرفتم و گفتم

وای خدای من اینو ببین چقدر کوچولو

عزیز لبخند زد و گفت

انشالله به سلامتی بغلش بگیریم

مریم دستشو گذاشت روی شکمش و گفت

یه حسی همش بهم میگه دختره منم هر چی میخرم و میدوزم دخترونه است

گفتم

ولی اگر پسر شد چی ؟

عزیز گفت

خودم یک روزه همه جور لباس پسرونه که لازم باشه براش میدوزم اینکه غصه نداره

صدای زنگ درکه بلند شد بلند شدم و گفتم

شرط میبندم آتناست

اما راقیه خانم بود تعارفش کردم بره بالا تا عزیزوصدا کنم اما اون هم همراهم اومد کارگاه

عزیز با دیدن رقیه خانم از پشت چرخ خیاطی بلند شد اما دوباره با اصرار رقیه خانوم نشست

با تعارف عزیز قرار شد من براشون چایی ببرم

با کسالتی که سروش داشت طبق گفته سیامک دکتر تایید کرده بود نباید هیچ گونه فعالیتی داشته باشه و فقط استراحت کنه تو بهبودی زخم حاصل بشه

من حتی یک درصد هم فکر نمیکردم درست یک روز بعد از ترخیص دوباره از مادرش بخواد بیاد خونه ما

من حتی مطمئن بودم اون نمیتونه بیاد روستا

اما در کمال تعجب قبل از اینکه پله های زیر زمین رو پایین برم صدای رقیه خانم و شنیدن که با خنده از بیتابی سروش برای ازدواج با من میگفت

رقیه خانم می گفت از دیروز که مرخص شده استراحت چندانی نکرده و اصرار داره حالش خوبه

حتی گفته با من برمیگرده روستا چون نمیتونه بذاره بچه ها از درس شون عقب بیفتن

رقیه خانوم میخندید و میگفت

ما هم دلیلش رو برای برگشت خوب میدونیم


سینی چای به دست رفتم داخل کارگاه عزیز رو کرد بهم و گفت

بذارید نظر خود عاطفه رو بپرسم بعد جواب قطعی بهتون بدم تا شرمندتون نشم

رقیه خانوم با لبخند پهنی نگاهم کرد و پرسید

عاطفه جان اجازه میدی ما فردا شب قبل رفتنت به روستا دوباره برای پسرم سروش خدمت برسیم؟

به مریم نگاهی انداختم که با چشم اشارهکرد قبول کنم اما من سرم رو پایین انداختم و آهسته با خجالت گفتم

هرچی عزیز بگن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳۴


رقیه خانم گفت

عزیز خانوم شما پسر منو به غلامی قبول میکنید؟

عزیز خنده کوتاهی کرد و گفت

قدمتون سر چشم


رقیه خانوم چای نخورده خوشحال از این خبر رفت خونه اما عزیز دست از کار کشید و گفت

عاطفه امروز کسی که باید این اجازه رو بهت می داد من نبودم تو پاره تنمی دختر می اما حالا که حقیقت رو میدونی این رو هم باید بدونی که اذن دختر دست پدرشه

عزیز دستمو گرفت و گفت

بهتره بری و از پدر و مادرت هم اجازه بگیری

با بغض به عزیز نگاه کردم و گفتم

بزرگتر من شمایید عزیز

عزیز گفت

کمتر از من دوستت ندارن اونا منتظر تو هستن چشم به راه دختری هستن که ۲۰ سال به ناحق ازش دور موندن

قرار نیست با بخشیدن اون ها من رو نداشته باشی فقط دلشو نشکن

خطای اونها پای خودشون نیست اونها دوستت دارن و دلشون نمیخواد به تو لطمه‌ای وارد بشه اما این حق طبیعی اونهاست که برای ازدواجت نظر بدن

خوشحالی و امید وصال شون رو بعد از این همه سختی و مشقت از بین نبر هر کسی ندونه من که خوب میدونم چه بر سر اونها اومده

غمگین گفتم

اما عزیز

عزیز دستمو فشرد و گفت

بزار من سرمو بالا بگیرم که تو رو درست تربیت کردم

مهربون و بخشنده درست بهترین خصلت هایی که آقات خدا بیامرز داشت

عزیز به چشام لبخند زد و گفت

من مطمئنم با بخشیدن  اونها با دونستن نظر اونها تو خیلی بهتر و راحت تر میتونی تصمیم به ازدواج بگیری چون تو دختر منی معلم بچه های رنج کشیده ناجی زن و مردهای روستا

مریم گفت

در رحم ترین و دل پاک ترین رفیق روزهای خوب و بد

تا به مریم نگاه کردم ادامه داد

تو اولین نفری بودی که بعد از ۱۲ سال تحصیل تو مدرسه مهربونی رو به من یاد داد

جدا از ظاهری که برای همه مسخره بود دست دوستی بهم دادی عاطفه حضور تو یه زندگی نو به من هدیه داد الانم مطمئنم حضورت توی زندگی پدر و مادرت یه زندگی جدید بهشون هدیه میده یه جون تازه برای باهم بودن

خوب می شناسمت دل دیدن ناراحتی هیچکس رو نداریم حتی دشمنت

پس دلشونو نشکن مطمئناً اونها تو این روزها خیلی بهت احتیاج دارن به ثمره‌ای که ۲۰ سال ازش دور موندن خودتو ازشون دریغ نکن


عزیز حرفی نمیزد که اشتباه باشه اما من اون شب برای پذیرفتن اشرفی و حسین نجار به عنوان پدر و مادر ساعت ها فکر کردم ساعت ها به خودم و به آینده فکر کردم

شاید که نه حتما عزیز درست میگفت حالا که حقیقت رو می دونستم باید پدر و مادرم رو هم می پذیرفتم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
بچه ها همه بیاین وسط 💃 ناراضی ها🤪 سروش دوستا😆 فریبرز خواها☺️

🤣🤣🤣🤣🤣

خدایاشکرتتتتت♥️،اول ازهمه دعای خیر برای همه ی خواهرای عزیزم که چشم انتظار بچه ان،ان شاالله خدا دامن همه ی منتظرا رو سبزکنه(الهی آمین)🤲🏻،تاریخ۱۴۰۲/۷/۱۳بی بی چکم مثبت شد😍،،،تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۵هم ازمایشم مثبت شد🥰،،،خدایا خودت مواظب تودلیم باش به خودت میسپارمش،میشه لطف کنین و برای سلامتیش یه صلوات بفرستید ازتون ممنونم💋،تاریخ۱۴۰۲/۸/۱۴رفتم سونو قلب و شکر خدا قلب کوچولوش تشکیل شده بود😍،تاریخ ۱۴۰۲/۹/۱۲رفتم واسه ان تی شکر خدا همه چی خوب بودو من دوباره دیدمش ااااااخ وجودمن چقدر قشنگی دلم برات آب شد🤩،تاریخ 1402/10/24رفتم واسه غربالگری شکر خدا همه چی خوب بود انقدر خوشمل بودی پسرقشنگم خدا حفظت کنه👶🏻😘،تاریخ1403/3/12اومدی بغلم پسرقشنگم خوش اومدی به زندگیمون وای که چقدر ماهی پسرم🧿😘🧿💋

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز