امشب خواهر ایشون با بچش اومد ک خونمون بمونه
رفتن بیرون یهو در زدن دیدم فقط بچه ها رو اوردن خودشون رفتن منم رو حساب شام و اینا گفتم سینا خالت اینا کجا رفتن ؟گفت نمیدونم بعد گفت گفتنا من یادم نیست قشنگ دروغ گفت و نه شب اومدن
سر شام به خواهرشون گفتم براتون نوشابه بریزم ؟گفت ممنونم خودم میریزم
بعدش رفتم اتاق اومدم دیدم دست جمعی نسکافه درست کرده نامادریم ولی برای من نه
الانم رفتم بیرون در اتاقشوپ باز بود وقتی برگشتم اتاق دیدم در اتاقشونو بستن