اومد خونمون با شوهرش برای تسلیت ب من و مامانم اینا
بعد میفعمه من یتیم شدم بابا ندارم دیگه ...جلو من زنگ میزنه ب باباش میگ سلام بابا جونم خوبی قربونت برم بعد میگف خوبه ک من بابا دارم اگ نداشتم چکار میکردم و ....
بعد ب باباش میگف بابا خیلی دوست دارم میدونی ک بدون تو نمیتونم زندگی کنم و..این حرفا بعدم گفت کاری نداری بابای قشنگم خدافظ
صحبتش ک تموم شد ،بغض کردم یهو بهش گفتم میفهمی من یتیم شدم ودیگه بابا ندارم ؛زنگ زدی ب بابات؟؟؟
شماها جای من بودین چی میگفتین بهش ؟خیلی ناراحت شدم از حرکتاش😔😔😔😔😔😔چقد ادم میتونخ پست باشه