دقیقا این بلاها سر من اومده
من خیلی خیلی رعایت کردم خیلی با اون خانواده خوب بودم
دیدم هرچی جاری اینارو عن حساب میکنع میزارن سرشون حلوا حلوا میکنن
تازه شوهر خودمم میگفت ارعه تو ک خرجی نداری
پس منم سال سوم عقدم شروع کردم
گفتم فلان کلاس میخوام برم هزینش انقدر میشه از این تاریخ تا این تاریخ
بعد میخواستن عروسی ببرنم یا شوهرم میگفت بریم بیرون میگفتم لباس ندارم
خلاصه هر سری ی چیزی خواستم تا عادت کردن ک برام خرج کنه
یادمه چون من میدیم خیلی کار میکنه نمیزاشتم رفتنی بیرون ناهار بخره
بعد ی سری رفته بودیم بیرون منم گرسنه بودم دیدم گفت توام ک مثل همیشه ناهار نمیخوری پس من ی بستنی بگیرم
دقیقا این جملش ی پتک بود ک تو سرم کوبیده شد
گفتم نه عزیزم واقعا گشنمه بریم غذا بخوریم