2777
2789

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

داستان زندگی من

پدر و مادرم بختیارین

مادرم تو اهواز بابام تو آغاجاری به دنیا اومده

مامانم از یه خانواده خانزاده بختیاری و وضع مالی خوب ( پدرش از مدیر های فولاد خوزستان بود و خودشون هم کلی نخلستون  داشتن ) کلا سه تا بچه بودن دوتا دختر و یه پسر ( یه خاله و یه دایی دارم )

و اما بابام

بچه یه کارگر شرکت نفتی و هفت تا بچه که بابام بچه شیشم بود

از عشایر بختیاری بودن که اومده بودن اهواز و خوزستان برا زندگی

خلاصه گذشت و گذشت

داستان زندگی من

پدرم  جنگ که شد اومدن تهران چون که شهرشون به خاطر جنگ خیلی خطرناک بود

اومدن تهران و خونه خریدن و ....

بابام دیپلم ریاضی گرفت و به خاطر شرایط خانوادگیشون مجبور شد که قید دانشگاه رو بزنه

دوتا از عمه هام پزشک بودن و توی تهران مطب زدن

پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم هم کم کم میخواستن بیان تهران چون مادر و خالم توی تهران میرفتن دانشگاه

و خوابگاه بودن

خلاصه ....................

مادربزرگم اینا اومدن و یه خونه نوساز رو تو تهران خریدن و اومدن تهران

یه روز مامانم خواهرش رو که دستاش و بدنش بدجوری اگزما زده بود

میبیره دکتر

کدوم دکتر ؟ عمه بنده 😂💔

از قضا اون دکتر دیگه میشه دکتر پدر بزرگ و خالم تا اینکه خودش مادرم رو برای برادرش که بابام باشه لقمه میگیره

داستان زندگی من

خلاصه روز های پر فراز و نشیبی بود

اختلاف طبقه های خانواده هاشون .....

تفاوت تحصیلی که بین پدر و مادرم بود و ... ( دکترا و دیپلم )

شغلی که بابام نداشت ، خونه ، ماشین ، پولی که بابام نداشت

خلاصه بعد از کلی پدر بزرگم از بابام خوشش اومد

ولی،،، فقط پدر بزرگم

مادربزرگ و خاله و داییم خون خونشون رو می‌خورد و داشتن دیوونه میشدن

گذشت و خانواده پدری با قول هایی که هیچ وقت محقق نشد مادرمو بردن خونه بخت .....

بدون عروسی که قول دادن و حتی زیر لفظی که قرار بود به عروس بدن 😭

خلاصه مادرم کار پیدا کرد و بابام هم هی از این شاخه به اون شاخه

اختلاف بین خانواده مادری و بابام هم روز به روز شدید تر میشد و تنها کسی که تو اون خانواده بابام رو به عنوان داماد پذیرفته بود فقط پدر بزرگم بود و بس ....

گذشت تا من به دنیا اومدم

یه دختر که حقوق پدر و مادرش سر جمع به اندازه پوشک و شیر خشکش نمیشد

یه دختر که خانواده مادری نه باباشو به عنوان داماد می‌پذیرفتن نه خودشو به عنوان نوه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز