2821
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



داستان زندگی من

پدر و مادرم بختیارین

مادرم تو اهواز بابام تو آغاجاری به دنیا اومده

مامانم از یه خانواده خانزاده بختیاری و وضع مالی خوب ( پدرش از مدیر های فولاد خوزستان بود و خودشون هم کلی نخلستون  داشتن ) کلا سه تا بچه بودن دوتا دختر و یه پسر ( یه خاله و یه دایی دارم )

و اما بابام

بچه یه کارگر شرکت نفتی و هفت تا بچه که بابام بچه شیشم بود

از عشایر بختیاری بودن که اومده بودن اهواز و خوزستان برا زندگی

خلاصه گذشت و گذشت

داستان زندگی من

پدرم  جنگ که شد اومدن تهران چون که شهرشون به خاطر جنگ خیلی خطرناک بود

اومدن تهران و خونه خریدن و ....

بابام دیپلم ریاضی گرفت و به خاطر شرایط خانوادگیشون مجبور شد که قید دانشگاه رو بزنه

دوتا از عمه هام پزشک بودن و توی تهران مطب زدن

پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم هم کم کم میخواستن بیان تهران چون مادر و خالم توی تهران میرفتن دانشگاه

و خوابگاه بودن

خلاصه ....................

مادربزرگم اینا اومدن و یه خونه نوساز رو تو تهران خریدن و اومدن تهران

یه روز مامانم خواهرش رو که دستاش و بدنش بدجوری اگزما زده بود

میبیره دکتر

کدوم دکتر ؟ عمه بنده 😂💔

از قضا اون دکتر دیگه میشه دکتر پدر بزرگ و خالم تا اینکه خودش مادرم رو برای برادرش که بابام باشه لقمه میگیره

داستان زندگی من

خلاصه روز های پر فراز و نشیبی بود

اختلاف طبقه های خانواده هاشون .....

تفاوت تحصیلی که بین پدر و مادرم بود و ... ( دکترا و دیپلم )

شغلی که بابام نداشت ، خونه ، ماشین ، پولی که بابام نداشت

خلاصه بعد از کلی پدر بزرگم از بابام خوشش اومد

ولی،،، فقط پدر بزرگم

مادربزرگ و خاله و داییم خون خونشون رو می‌خورد و داشتن دیوونه میشدن

گذشت و خانواده پدری با قول هایی که هیچ وقت محقق نشد مادرمو بردن خونه بخت .....

بدون عروسی که قول دادن و حتی زیر لفظی که قرار بود به عروس بدن 😭

خلاصه مادرم کار پیدا کرد و بابام هم هی از این شاخه به اون شاخه

اختلاف بین خانواده مادری و بابام هم روز به روز شدید تر میشد و تنها کسی که تو اون خانواده بابام رو به عنوان داماد پذیرفته بود فقط پدر بزرگم بود و بس ....

گذشت تا من به دنیا اومدم

یه دختر که حقوق پدر و مادرش سر جمع به اندازه پوشک و شیر خشکش نمیشد

یه دختر که خانواده مادری نه باباشو به عنوان داماد می‌پذیرفتن نه خودشو به عنوان نوه

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز