داستان زندگی من
پدرم جنگ که شد اومدن تهران چون که شهرشون به خاطر جنگ خیلی خطرناک بود
اومدن تهران و خونه خریدن و ....
بابام دیپلم ریاضی گرفت و به خاطر شرایط خانوادگیشون مجبور شد که قید دانشگاه رو بزنه
دوتا از عمه هام پزشک بودن و توی تهران مطب زدن
پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم هم کم کم میخواستن بیان تهران چون مادر و خالم توی تهران میرفتن دانشگاه
و خوابگاه بودن
خلاصه ....................
مادربزرگم اینا اومدن و یه خونه نوساز رو تو تهران خریدن و اومدن تهران
یه روز مامانم خواهرش رو که دستاش و بدنش بدجوری اگزما زده بود
میبیره دکتر
کدوم دکتر ؟ عمه بنده 😂💔
از قضا اون دکتر دیگه میشه دکتر پدر بزرگ و خالم تا اینکه خودش مادرم رو برای برادرش که بابام باشه لقمه میگیره