توی خونه خرابه بزرگ شدم که حمومش یه نورگیر خیلی بزرگ داشت یه پنجره خیلی بزرگ
بچه که بودم مینداختنم تو حموم درو قفل میکردن
منم از اون نورگیر مثل مرگ میترسیدم مثل مرگ ................
به خاطر ترسم یه بیماری گرفتم به اسم کلاسترو فوبیا فارسیش میشه تنگنا هراسی ......
نه حموم غریبه میتونم برم سوار آسانسور نمیشم
توی راهرو یا راه پله میرم فورا جیغ میکشم و ........
پدر و مادرم هم که همش باهم مشکل داشتن
یه پدر که به خاطر بچگی که داشت عقده ای شده بود و به شدت خسیس
حتی مبل خونه پاره شده بود و تمام فرش ها ریش ریش و کثیف
یه تلویزیون قدیمی داشتیم که لامپ تصویرشم خراب بود
مامانم خرج خونه رو میداد
و بدون اجازه بابام حتی اجازه نداشت نوار بهداشتی بخره
هرچی میخریدیم باید بابام نظر میداد
با اینکه نه پولشو میداد و نه میزاشت بخریم