2777
2789

دعوا شدید بابام که این چیه من پسر میخوام و....

و خانواده ها که حتی حاضر به دیدنم نبودن

کم کم بزرگ شدم و به خاطر شرایطی که بود اصلا بچگی نکردم و هر روزم کتک و دعوا بود

یادم میاد  شیش سالم بود بابام با کمربند کل کمرمو سیاه سیاه کرده بود و دستشم روی دهنم گذاشته بود

هی دست و پا میزدم

هی میگفتم نمیتونم نفس بکشم

دارم میمیرم

دارم خفهههه میشم

اینا همه به خاطر این بود که پوست خیار رو انداخته بودم زمین و برش نداشته بودم......

مامانم یه گوشه حتی جرات نداشت که یه کلمه از دهنش بیرون بیاد

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

توی خونه خرابه بزرگ شدم که حمومش یه نورگیر خیلی بزرگ داشت یه پنجره خیلی بزرگ

بچه که بودم مینداختنم تو حموم درو قفل میکردن

منم از اون نورگیر مثل مرگ میترسیدم مثل مرگ ................

به خاطر ترسم یه بیماری گرفتم به اسم کلاسترو فوبیا  فارسیش میشه تنگنا هراسی ......

نه حموم غریبه میتونم برم سوار آسانسور نمیشم

توی راهرو یا راه پله میرم فورا جیغ میکشم و ........

پدر و مادرم هم که همش باهم مشکل داشتن

یه پدر که به خاطر بچگی که داشت عقده ای شده بود و به شدت خسیس

حتی مبل خونه پاره شده بود و تمام فرش ها ریش ریش و کثیف

یه تلویزیون قدیمی داشتیم که لامپ تصویرشم خراب بود

مامانم خرج خونه رو میداد

و بدون اجازه بابام حتی اجازه نداشت نوار بهداشتی بخره

هرچی میخریدیم باید بابام نظر میداد

با اینکه نه پولشو میداد و نه میزاشت بخریم

از خانواده مادریم مامان‌بزرگ و خاله و بابابزرگم عاشقم بودن

من ۴ ماهم بود که مامانم به خاطر خرجی خونه رفت سرکار و از شیرخوارگی پیش مامانبزرگم بزرگ شدم

هر روز پیش مامان بزرگم بود فقط شب مامانم سر راه که از سر کار میومد دنبالم و میرفتیم تو اون خراب شده که بخوابیم.........

مامانبزرگم بهم میگفت : ما برای تو و مامانت خونه می‌خریم و زندگی خوب براتون می‌سازیم

خلاصه بچگیم که با عقده گذشت

همش دعوا و کتک خوردن از بابام

عمه هام هم میگفتن این کند ذهنی عقب ماندگی ذهنی داره ..... بیش فعاله

عین عقده ای ها منو مامانم رو اذیت میکردن

خلاصه بزرگ شدم

رفتم مدرسه

رفتم راهنمایی

روزا که از مدرسه میومدم میدیدم بابام خونست

بهم میگفت اگه به کسی بگی که نمیرم سر کار سرتو میبرم

منم خیلی از بابام میترسیدم

ولی ته دلم داغون بود برا مامانم

اون زن بره کار کنهو زحمت بکشه که بابام اینجا بشینه

خیلی زورم میومد

از بابام متنفر شده بودم

ولی من هنوز معتقدم تقصیر مامانم بود که بابام اینجوری بود

نباید خرجی خونه رو میداد .........

💔💔💔💔💔💔💔💔💔

اول لایک کنین بعد بخونین 😂😂😂😂

گذشت و اوضاع کاری مامانم خیلی خوب شده بود جوری که از اون خرابه اسباب کشی کردیم و رفتیم یه خونه خوب
لوازم خونه رو عوض کرد
من بهش افتخار میکردم
منم تو اوج غرور و یه افسردگی بدی گرفته بودم
داییم که اسم ما رو نمیورد و سالی دوازده ماه نمیومد تو خونمون
و مامانبزرگم که بابام رو جلو شوهر خاله و داییم تحقیر میکرد
جلو همه
آخه هرچی که بود بابام بود
جوری شده بود که دختر خالم بهم تیکه مینداخت به خاطر بابام
هم بابام رو ته قلبم به عنوان پدر میخواستم و هم ازش بدم میومد

ضربه خیلی بزرگی تو نوجوونی خوردم

دعوا هام هر روز بابام بیشتر

سر انتخاب رشته و ....

تیکه های خانواده پدری از اونور

و  این من دختر نوجوون بودم که داشتم تو زندگیم له میشدم

کتک خوردن بیشتر قهرا بیشتر

از خودم از زندگیم متنفر بودم

اینقدر غم بود تو دلم که درس گزینه آخرم بود

انتخاب رشته کردم انسانی و شدم سنبل خانوادمون

اینقدر زدن تو سر خودمو مامانم

همه خانواده ها هم مادری و هم پدری

میگفتن : ما پزشک و مهندس تحویل جامعه دادیم حالا تو انسانی

مامانم و مامانبزرگم رو خیلی دوست داشتم یه جورایی تنها تکیه گاه زندگیم بودن

مامانبزرگم خیلی بهم کمک می‌کرد برام لباس میخرید و می‌بردم گردش حال روحیم داشت خووب می شد

ولی رابطه خرابم با بابام نه

با صدای بلند جلو همه میگفت: خیلی بده یه بچه داشته باشی ، اونم دختر باشه ، اونم بره یه رشته ای مثل این رشته .

و.....

خورد خورد شده بودم

هیچ کس حس منو نمیفهمید 

فک میکردم همه دارن بهم صدقه میدن 

همه فک میکنن دیوونم 

بهم میگفتن تو آرایش گرم نمیشی تو دیپلم هم نمیگیری 

منم میگفت اصلا نمیخوام درس بخونم 

شوهرم بدید 

اصلا بکشید از این زندگی نکبتی راحت شم


خوندن بدون لایک کردن جایز نیست😂😂😂 

من  یه دختر افسرده و به شدت پرخاشگر بودم

به مامانم و بابام پرخاشگری میکردم و بعدش میرفتم تو اتاقم گریه میکردم

به شدت ‌رون گرا بودم راز های زندگیم‌و حتی به مامانم هم نمیگفتم

بشدت وسواسی بودم

بابام هم همش نیومد میگفت تو جهنمی هستی

تو فرزند شیطانی

و ......

به ظاهر این حرفاش برام اصلا مهم نبود

ولی در درون داغون بودم

ولی به کمک مامانبزرگم و مامانم حالم خوب شد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز