این رمان دوستمه،فعلا چند پارتی از رمان رو اینجا میزارم،اگه خوشتون اومد بگید تا لینک کانال تلگرام رمان رو بدم بهتون🌹
_
#بیهویت
#پارت_1
**
به دستان خونینش نگاه کرد.سراسر وجودش رو ترسی آمیخته با حسی ناآشنا پر کرده بود .به جسد پسری که روی زمین سرد افتاده بود نگاه کرد و سری با بیچارگی تکان داد ؛میدانست کار خودش بود،اما باور نمی کرد !می خواست تمام تقصیر ها را گردن خودش بندازه اما ته وجودش حسی فریاد میزد(تقصیر تو نیست) !
پاهایش سست شد و کنار جسد پسرک افتاد و اشک ها گونه هایش را خیس کرد.
دقایقی به همین منوال گذشت تا اینکه تمام حس ناراحتی و ترس ،جای خودش رو به حس خشم داد ،بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت و مشت هایش را روی در چوبی رنگ قدیمی فرو آورد و با خشم ؛جملهٔ من باخت نمیدم را بر زبان آورد و خارج شد..
_
(بنیامین)
_عمو..عمو یک گل میخری؟
سرم رو چرخوندم .به چشمان مظلوم پسربچه که به شیشه میزد خیره شدم،دستم رو به زور توی جیب شلوارم فرو بردم تا پول خورده ای بهش بدم ،اما ته جیبم از نداری عنکبوت قلت میزد.
_پولی ندارم پسر ،شرمنده.
با ناراحتی نگاهش رو ازم گرفت و رفت سراغ ماشین بعدی ،شیشه رو که نصفه پایین بود و کامل دادم پایین و منتظر شدم چراغ سبز شه.۱۰ ثانیه مونده بود،پاهام رو روی گاز تنظیم کردم و خیلی دلم می خواست وقتی چراغ سبز شد توی خیابون ویراژ بدم.
اما با این ترافیک و همچنین بخاطر سختگیری بیش از حد پدر گرامی نمیشد به همچین رویایی فکر کنم .
چراغ سبز شد و با سرعت بیش از حد معمولی گاز دادم،باد ملایمی بخاطر پایین بودن شیشهٔ ماشین به موهام می خورد و موهام رو به بازی میگرفت.
گاهی چند تار مو به پیشونیم می خورد و همون هم اعصاب من رو به بازی میگرفت؛زیادی موهام بلند شده بود،باید فردا پیش آقا جواد برم تا یک دستی به موهام بکشه .
با دیدن خیابان آشنای جای خونه لبخند بزرگی به صورتم نشست.تصمیم دارم وقتی رسیدم درجا خودم رو روی تخت بندازم و خواب هفت پادشاه رو ببینم .
ماشین رو جلوی در کرمی رنگ خونه پارک کردم و پیاده شدم ؛در رو بستم و قفل ریموت رو زدم .کلید رو انداختم و در خونه رو باز کردم و چشمم به حیاط خورد که خیسی گلدون ها نشون از این میداد مادرجون اینجاست ،ماهم که همیشهٔ خدا هیچوقت حوصله آب دادن گل ها رو نداریم.
در حیاط رو بستم و رفتم سمت در ورودی خونه که با چند پله از حیاط جدا میشد؛با دیدن کفش های فراوان پکر شدم و به این فکر کردم نقشه ای که برای خوابیدن کشیده بودم همه بر باد رفت .
یقهٔ پیرهن مشکیم رو که روی تیشرت سفیدم پوشیده بودم مرتب کردم و با گفتن یاللهی خواستم وارد خونه شم که مادرم با گفتن نیا من رو چند ثانیهٔ دیگه دم در کاشت.
بعد چند ثانیه خودش در رو برام باز کرد و من رو به داخل خونه دعوت کرد ،بهش سلام کردم و آروم پرسیدم:کی اینجاست؟
لبخندی تصنعی زد و با گفتن (همه)به گفتگومون خاتمه داد .
از راهروی جلوی در رد شدم و به هال رسیدم و با جمعیت انبوهی مواجه شدم. تصمیم گرفتم به گفتن یک سلام کلی اکتفا کنم و اون ها هم جواب سلامم رو دادن.
همیشه از مهمونی های دورهمی پرجمعیت اونم یهویی بدم میومد و الان تنها چیزی که می خوام اینه دوباره برگردم بیرون و تو خیابون ها علی رغم خستگی زیادم چرخ بزنم.حداقل از جمله های همیشگی خاله نظیر زن گرفتنم بهتره!
هر کی دوباره به کار خودش مشغول شد و منم سمت اتاقم رفتم،در اتاق رو بستم و آخیشی زیر لب گفتم و به این فکر کردم بگیرم بخوابم،اما این فکر که مادر گرامی با تو جمع نبودن به شدت مخالف بود باعث شد پشیمون شم .
پیرهن و تیشرت سفیدم رو با یک تیشرت مشکی ساده عوض کردم و موهام رو شونه کشیدم تا حالت دوبارهٔ خودش رو پیدا کنه ؛خوردن باد به موهام اون رو مثل جنگل های آمازون کرده بود و این بده.