سلام امیدوارم همگی حالتون خوب باشه این اولین تایپیک منه،راستش هیچ وقت احساس نیاز به حرف زدن نکرده بودم همیشه باخودم میگفتم خودم میتونم حلش کنم ولی الان واقعا نمیدونم چیکار کنم قبلش دوست دارم خودمو و زندگیمو براتون تعریف کنم امیدوارم براتون شنیدنی باشه ،من دختر یه خانواده پر جمعیتم 5 خواهر و سه تا برادر دارم و من هشتمین فرزند خانوادم پدرم بازاری بود و موقعیت مالی خوبی داشته ایم مادر هم خانه دار بودن ،من از وقتی که یادم میاد شاید پنج شش سالگیم خیلی هم بازی نداشتم فقط یه خواهر زاده داشتم که بیشتر وقتم با اون صرف میشد خوب یادمه که خودمو تو کمد فلزیمون که پر از لباس بود قایم میکردم و ساعتها با خودم حرف میزدم وقتی چهار سالم بود خواهر کوچکترم که اخرین فرزند خانواده بود به دنیا اومد خوب خاطرمه که اوازه ی زیبایی خواهرم کل فامیلو در و همسایه رو برداشته بود و من یه دختر خیلی لاغر با یه چهره ی معمولی بودم و بشدت به خواهر تازه به دنیا اومدم حسادت میکردم گاهی مادرم ازم میخواست گهوارشو تکون بدم که راحت بخوابه ولی من عمدا گهوارشو تند تند تکون میدادم که بترسه اصلا دوسش نداشتم چون مرکز توجه بود یه جورای تمام چیزای خوب مال اون بود و من انگار وجود خارجی نداشتم و این باعث میشد من روز به روز بیشتر تو تنهایی خودم و افکارم و گاهی دوستای خیالیم غرق بشم طلا خواهرم چهار ساله بود که کم کم به همبازی من تبدیل شد راستش هنوزم دوسش نداشتم یا بهتر بگم اینطور فکر میکردم