2777
2789
عنوان

عشق مجازی

| مشاهده متن کامل بحث + 254 بازدید | 23 پست

من هر چی با خودم کلنجار میرفتم نمیتونستم اون همه کتابو باهم بخونم احساس میکردم حافظم جای این همه کتابو نداره و خودمو ساعتها تو اتاق حبس میکردم دریغ ار ساعتی خوندن از یه تایمی به بعد تصمیمی گرفتم بخونم و خوبم میخوندم که یک دفعه با یه اتفاق همه چی بهم خورد شوهر خواهر بزرگم سرطان گرفت که یه جورای حکم برادر بزرگ ما رو داشت 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بیماری به سرعت تو بدنش رشد میکرد و درس که هیچی کل زندگی ما تعطیل شده بود و متاسفانه یک سال بعد فوت شدن و اون سال من کنکورم نابود شد بعد از فوت شوهر خواهرم ، خواهرم بشدت افسردگی گرفته بود و همه از من خواستن که برم و با خواهرم زندگی گنم خواهرم سه تا بچه داشت که بزرگترینش هشت ساله بود که متاسفانه مرگ پدر اون و هم افسرده کرده بود و من یه دختری که به هیچ اموری آشنا نبودم کنارشون قرار گرفتم دو سال رو با خواهرم گذروندم و اون دو سال هم کنکور رو از دست دادم چون اصلا فرصت درس خوندن نداشتم و راستش تنبلی خودم هم بی تاثیر نبودخواهرم شاغل بود و من بیشتر وقتمو با اون سه تا بچه میگذروندم  

تو اون دوسال بود که فهیدم با اینطور پنهون کردن خودم از ادما نمیشه زندگی کرد سعی کردم روابط رو با ادما بیشتر کنم تو سن بیست سالگی امین اولین پسری بود که به چشمم اومد امین یه پسر سی ساله بود و از دوستان خانوادگی ما ، که خانوادشون با خواهرم بشدت روابط نزدیکی داشتن البته اونها تو شهر دیگه ای زندگی میکردن و گاهی چند روز میومدن و مهمان خواهرم بودن و این باعث میشد من روز به روز به امین نزدیکتر بشم  

گاهی بین منو امین پیامای دوستانی ردو بدل میشد ولی کاملا دوستانه بود تا اینکه یه شب که باهم صحبت میکردم هر دومون از احساسمون بهم گفتیم اون شب من از خوشحالی رو پام بند نبودم با خودم فکر میکردم مگه میشه امین از من خوشش بیاد متاسفانه من همچنان بار بی اعتماد بنفس رو با خودم حمل میکردم و فکر میکردم اینکه امین به من علاقه مند شده چه اتفاق بزرگیه 

و من متاسفانه اون نگاهم راجب ظاهرم رو به اطرافیانم هم انتقال داده بودم و تو وقتی خودت رو زیبا نبینی و اینو پیش همگان جار بزن قطعا به چشم ادما هم به همون شکل دیده میشی بعد از یک ماه از مکالمه های عاشقانه بین منو امین تصمیم گرفتیم این موضوع رو خانوادگی کنیم من عاشق شده بودم یا حداقل اون موقع اینطور فکر میکردم چشمم کسیو بجر امین نمیدید چشممو روی همه چی بسته بودم فقط امیر و مکالمه های عاشقانمون تو گوشم زمزمه میکرد تااینکه پدر امین با پدر من تماس گرفت که برای خواستگاری بیان هیچ وقت اون روز یادم نمیره پدرم حتی بهشون اجازه نداد که برای خواستگاری بیان بخاطر اختلاف طبقاتی 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108