سلام امیدوارم همگی حالتون خوب باشه این اولین تایپیک منه،راستش هیچ وقت احساس نیاز به حرف زدن نکرده بودم همیشه باخودم میگفتم خودم میتونم حلش کنم ولی الان واقعا نمیدونم چیکار کنم قبلش دوست دارم خودمو و زندگیمو براتون تعریف کنم امیدوارم براتون شنیدنی باشه ،من دختر یه خانواده پر جمعیتم 5 خواهر و سه تا برادر دارم و من هشتمین فرزند خانوادم پدرم بازاری بود و موقعیت مالی خوبی داشته ایم مادر هم خانه دار بودن ،من از وقتی که یادم میاد شاید پنج شش سالگیم خیلی هم بازی نداشتم فقط یه خواهر زاده داشتم که بیشتر وقتم با اون صرف میشد خوب یادمه که خودمو تو کمد فلزیمون که پر از لباس بود قایم میکردم و ساعتها با خودم حرف میزدم وقتی چهار سالم بود خواهر کوچکترم که اخرین فرزند خانواده بود به دنیا اومد خوب خاطرمه که اوازه ی زیبایی خواهرم کل فامیلو در و همسایه رو برداشته بود و من یه دختر خیلی لاغر با یه چهره ی معمولی بودم و بشدت به خواهر تازه به دنیا اومدم حسادت میکردم گاهی مادرم ازم میخواست گهوارشو تکون بدم که راحت بخوابه ولی من عمدا گهوارشو تند تند تکون میدادم که بترسه اصلا دوسش نداشتم چون مرکز توجه بود یه جورای تمام چیزای خوب مال اون بود و من انگار وجود خارجی نداشتم و این باعث میشد من روز به روز بیشتر تو تنهایی خودم و افکارم و گاهی دوستای خیالیم غرق بشم طلا خواهرم چهار ساله بود که کم کم به همبازی من تبدیل شد راستش هنوزم دوسش نداشتم یا بهتر بگم اینطور فکر میکردم
امشب گلرخ میمیرد! بلاخره امشب گلرخ میمیرد قبل هرچیز امضا رو بخون!۲۳سالمه و ۸۵ رویداد خاصیه تولد عزیزدلم داداش شهابم..♡ اگر بدون لایک و جواب گذاشتمتون چون من از حیوانات وحشی اکثرا بی تفاوت میگذرم 😇🌸تشبیه خوبی بود اینجا کم نیستن همچین افرادی 🤪 مذکر ها درخواست ندید و در تایپکم شرکت نکنید و ریپلای نکنید! سوم اینکه اسمم گلرخه اگر سوالی ازتون تو تایپک پرسیدم درمورد همون میخوام بدونم مخالف اینم که کسی به عقیده کسی توهین کنه یه دختر تیرماهی مشهدی اگر در تایپکام بی پروا صحبت میکنم چون کسی نیست که برای شناسایی ازش واهمه داشته باشم و مقصدم جداست و برای همه ناشناسم.. 😊 من از اندوهایم ارام میگذرم تا قدرم را بدانند گویند که هرکس رود عزیز میشود میرسد روزی که خواهم رفتمتن نامه ی علی شریعتی به عشقش :عزیزِ مهربانِ بداخلاقِ صبورِ تندجوش! امید بخشِ یأس آورِ، پرحرفِ حرف نشنو،بدترین بدِ خوبترین خوبِ با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن! یک جورِ درهم برهمِ شلوغ پلوغِ قرو قاطی عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنمو دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است»متاهل و متهعد به عشق زندگیم برای رسیدن به هم دعامون کنید 😊 امیرپاشام♡
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
امشب گلرخ میمیرد! بلاخره امشب گلرخ میمیرد قبل هرچیز امضا رو بخون!۲۳سالمه و ۸۵ رویداد خاصیه تولد عزیزدلم داداش شهابم..♡ اگر بدون لایک و جواب گذاشتمتون چون من از حیوانات وحشی اکثرا بی تفاوت میگذرم 😇🌸تشبیه خوبی بود اینجا کم نیستن همچین افرادی 🤪 مذکر ها درخواست ندید و در تایپکم شرکت نکنید و ریپلای نکنید! سوم اینکه اسمم گلرخه اگر سوالی ازتون تو تایپک پرسیدم درمورد همون میخوام بدونم مخالف اینم که کسی به عقیده کسی توهین کنه یه دختر تیرماهی مشهدی اگر در تایپکام بی پروا صحبت میکنم چون کسی نیست که برای شناسایی ازش واهمه داشته باشم و مقصدم جداست و برای همه ناشناسم.. 😊 من از اندوهایم ارام میگذرم تا قدرم را بدانند گویند که هرکس رود عزیز میشود میرسد روزی که خواهم رفتمتن نامه ی علی شریعتی به عشقش :عزیزِ مهربانِ بداخلاقِ صبورِ تندجوش! امید بخشِ یأس آورِ، پرحرفِ حرف نشنو،بدترین بدِ خوبترین خوبِ با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن! یک جورِ درهم برهمِ شلوغ پلوغِ قرو قاطی عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنمو دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است»متاهل و متهعد به عشق زندگیم برای رسیدن به هم دعامون کنید 😊 امیرپاشام♡
یه دیونه تو محلمون داشتیم که همه ازش میترسیدیم یه روز که با خواهرم در خونمون بازی میکردیم این دیونه اومدو خواهرم گرفت زیر بغلشو با خودش برد اونجا بود که فهمیدم من چقدر خواهرمو دوست دارم با همه ی توانم داد میزدمو سعی میکردم خواهرم از تو دستاش در بیارم و انقدر جیغو داد کردم تا همسایه ها اومدنو خواهرم ازش گرفتن و بعد از اون اتفاق خواهرم طلا شد عزیزترین فرد زندگی من
یهو به خودم اومدم دیدم یه دختر نوجون شدم با کلی احساس بلوغ بزرگ شدن یه دختر با یه جسه ی ریز و با یه چهرهی معمولی و متاسفانه غیر اجتماعی انقدر از همه دوری میکردم و ناشناس بودم واسه همه ، که عمه ام وقتی خونمون اومده بود به مادرم گفته بود این دختره کیه خونتون نصف شبه نمیخواد بره خونشون مامان بهش گفته بود که این ساراس دخترم
بیشتر وقتم با خوندن کتاب و حرف زدن با خودم میگذشت البته اینو هم بگم توی مدرسه دختر شیطونی بودم و البته درسخون ولی توی خانواده کاملا عکس این بودم ، یه جورای تو خانواده اعتماد بنفس من کشته شده بود بخصوص اعتماد بنفس ظاهری
چون تو رده بندی زیبایی خانواده من نفر اخر بودم و من زشتی خودم رو باور کرده بودم وقتی کسی از زیبایم تعریف میکرد فکر میکردم داره مسخرم میکنه فکر کنم همتون با این شخصیتا آشنای داشته باشید و براتون خیلی غریب نباشه
زمان بسرعت میگذشت من تو دوران دبیرستان افت تحصیلی داشتم چون کسی نبود روش درست درس خوندن رو بهم یاد بده کل زمان درس خوندن من معطوف میشد به چند ساعت در شب و این زمان کافی برای دروس دبیرستان نبود ولی بجاش خانوادم مدرسمو عوض میکردن و فکر میکردن بخاطر تاثیرات دوسته و من مجبور میشدم با ادمای جدید مجداد آشنا بشم زمان گذشتو من به کنکور نزدیک شدم من قرار بود پزشک خانواده بشم