پارت۲۹
به مامان گفتم که قراره امیر رو ببینم
اما ازش خواستم به بابا چیزی نگه
تا حدودی هم از گذشته خودم و امیر بهش گفتم که درجریان قضیه باشه
مامانم در جواب گفته هام گفت:دخترم من و پدرت به تو اعتماد کامل داریم
تازه کلی هم شرمنده ایم دخترم واقعا نمیدونیم چطوری لطفی که به ما کردی رو جبران کنیم از اینکه بار ما رو دوشت بود معذرت میخوام
اشکای مامانم
سرازیر شد
گفتم :مامان شما هم برای من کم نزاشتین اگه کاری کردم وظیفه فرزندیم بوده که باید به جا میاوردم
شب موقع خواب به قرار فردا فکر میکردم
از اینکه امیر عاشقانه پام مونده بود خوشحال بود و خدا رو شکر می کردم
اما از این خجالت میکشیدم که من دیگه دختر نبودم و نمیدونستم بهش چی بگم،آخه من تنها کاری که جلوی فامیل و دوستان کرده بودم تظاهر به این بود که من و علی رضا عاشقانه زندگی میکنیم حالا به امیر چی میگفتم
خودمو به خدا سپردم و از صبح مشغول حموم و آرایش کردن و آماده شدن بودم
وقتی جلوی آیینه خودمو نگاه کردم دیگه اون رونای گذشته نبودم چهره ام پخته تر شده بود
بازم از روبرو شدن با امیر خجالت کشیدم
امیر با ماشین اومد دنبالم
مقصدمون مشخص نبود ،هر دو هول شده بودیم انگار اولین قرارمون بود
امیر گفت:رونا اگه موافق باشی بریم لب دریا
گفتم :آره موافقم بریم
توی راه این قطعه از آهنگ معین رو گذاشته بود:
《تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم》
وبعدش آهنگ :صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار
بعد گفت :رونا من با این آهنگا یاد تو رو برای خودم زنده نگه داشتم
آهنگاش واقعا غمگین بود
رسیدیم لب دریا جایی که عشقشو اعتراف کرد،جایی که پسش زدم
چقدر برام این مکان دلگیر بود
راستش رو بخواین با اینکه با تمام وجودم عاشق امیر بودم اما از شروع رابطه جدید میترسیدم
یه هو چشمم افتاد به دست امیر
جای تیغی بود که باهاش رگشو...
بغض گلومو گرفت خدا خدا میکردم فعلا حرفی با من نزنه تا اشکام سرازیر نشه
اما امیر متوجه حالم شد ولی دلیلشو نمیفهمید
گفت:رونا حالت خوبه
من دنبال بهانه ای بودم برای گریه کردن
گفتم :دیگه نمیگی رونا جانم ؟
اشکام سرازیر شد اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
برای تمام سختی هایی که کشیده بودم گریه میکردم...