2777
2789
عنوان

رونا

| مشاهده متن کامل بحث + 6588 بازدید | 98 پست
وای خدای من عزیزم خیلی سختی کشیدی 😭😭😭

اونولا حان لایکم کن ممنونم

آرزومه وزنم به۴۸برسه برام (صلوات) بفرستین دوست جونیام منم برا همتون میفرستم ...  وزن الانم ۵۰ولی شکم و پهلو دارم  

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

پارت۲۷

منی که توی اون همه ناز و نعمت بزرگ شده بودم الان کارم به کجا کشیده بود

این همه تحمل کرده بودم،اما دیگه دلم نمیخواست ریخت علی رضا رو هم توی زندگیم ببینم

درحال نقشه کشیدن و راهی برای رهایی خودم بودم که در اتاق باز شد

علی رضا و پدر شوهرم وارد شدن

وقتی علی رضا رو دیدم تمام بدنم گر گرفته بود

اومدن سمتم

(اینم بگم که من تصمیم گرفته بودم از علی رضا شکایت کنم)

علی رضا با بی تفاوتی تمام به من یه نگاه انداخت

گفت :حقت بود بلایی که سرت اومد

باباش گفت :علی رضا دیگه تمومش کن،بسه به خدا ازت نمیگذرم که باهاش اینکار رو کردی

میخواست بگه :آره حق با توعه من میفهمم که میخوایش...

من دیگه کارام و حالتام دست خودم نبود

فقط دنبال یه بهونه بودم

بعد از اون همه کتکی که خورده بودم،نمیدونم اون همه زور رو از کجا آوردم و به سمت علی رضا حمله ور

اما اون کاری نکرد تا تونستم زدمش،با اینکه تمام بدنم درد میکرد اما دردش به اندازه درد شکستن قلبم نبود

پدر شوهرم هر کاری کرد نتونست منو از علی رضا جدا کنه،

من مدام یه حرف  رو تکرار میکردم

:قاتل عوضی، تو هم باید بری پیش بچم تا شاید دل من کمی خنک بشه

مثل ابر بهار میباریدم و علی رضا رو میزدم

دیگه نفهمیدم چی شد ،مثل اینکه از شدت شوک بیهوش شدم

تصمیم گرفتم برای طلاق اقدام کنم اول ازش شکایت کردم اما حتی یه ساعت هم توی بازداشتگاه نبود

راه سختی در پیش داشتم

تصمیم گرفته بودم یا ازش جدا شم یا اگه نشد به زندگیم خاتمه بدم

آره من با کلی سختی از اون طرف پدر شوهرم، از این طرف بابام ولی موفق شدم و ازش جدا شدم(ببخشید زیاد بازش نکردم اصلا یاد آوریش برام آسون نیست )


بعد از اون همه اتفاق یه دوره افسردگی شدید گرفتم باید کلی دارو و قرص


پارت۲۸

اون مدت از امیر خبری نداشتم

دلم برای یه لحظه دیدنش پر می‌کشید

شب تولدم بود و با اون همه سختی که کشیده بودم تازه میرفتم توی ۲۵ سالگی چقدر سالای عمرم برای طولانی و سخت گذشت هر سال برام به اندازه ۱۰۰ سال طول می‌کشید

صدا در اومد چون قرار بود مهمون بیاد ،رفتم تا در رو باز کنم

اما بجای مهمونا امیر رو دیدم،امیرمو،

هر دومون خیره به هم نگاه میکردیم

البته من حرفی نداشتم بهش بزنم، فقط بخاطر تمام سختی هایی که بخاطر من کشیده بود شرمنده بودم

یه دفعه با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت:رونا،رونای من تویی

(اینم بگم که امیر یه مدت تنهایی رفت خارج کشور به خاطر همین خبری ازش نداشتم،ترانه رو هم زیاد نمیدیدم چون افسرده شده بودم ولی اینجا امیر  یه دو سه روزی بود که برگشته بود و تازه از خبر طلاق من مطلع شده بود

و منم بهتر شده بودم )

دلم میخواست بپرم بغلش

اشکام سرازیر شد،اونم شروع کرد به گریه کردن

امیر هم  توی اون سالا کم اذیت نشده بود

شاید قبلا فکر میکردم عشقش زود گذره ولی با همه این اتفاقات برام ثابت شده بود که عشقش نسبت به من پاکه،پاک ترین عشق

نمیدونید چه لحظه ای بود

هیچ کدوممون قدرت صحبت کردن نداشتیم

بخاطر همین برای فرداش قرار گذاشتیم که همو ببینیم

انگار رو ابرا بودم این بهترین هدیه ای بود که میشد توی شب تولدم بگیرم...

ببخشید مگه بابات ب بابای علیرضا بدهکار نبود؟ پس بعد طلاق بدهی چی شد؟

بله درسته بدهکار بود

 طلاق گرفتن من خیلی طول کشید یه سال و خورده ای درگیر بودم چون بابای علی رضا خیلی اذیتم میکرد

من حق طلاق نداشتم اما تنها چیزی که داشتم مهریه ام بود که میتونستم باهاش بخشی از بدهی بابامو بدم

پدر شوهرم فکر می‌کرد میتونه روی پسرش نفوذ داشته باشه و مانع طلاق ما بشه اما همونطور که گفتم منو علی رضا هیچ علاقه به هم نداشتیم و من توی زندگیش مونده بودم چون میترسیدم اونم از باباش می‌ترسید  اما بعد از دست دادن بچم دیگه هیچی برام مهم نبود

بابام هم خونمون رو به فروش گذاشت و یه مدت خونه بابا بزرگم موندیم که به عموم به ارث رسیده بود

و پول خونه رو روی پولای مهریه من گذاشت

البته هنوز بدهی داره که بابای علی رضا کنار اومده و بابام داره برمیگردونه پول ها رو

پارت۲۹

به مامان گفتم که قراره امیر رو ببینم

اما ازش خواستم به بابا چیزی نگه

تا حدودی هم از گذشته خودم و امیر بهش گفتم که درجریان قضیه باشه

مامانم در جواب گفته هام گفت:دخترم من و پدرت به تو اعتماد کامل داریم

تازه کلی هم شرمنده ایم دخترم واقعا نمیدونیم چطوری لطفی که به ما کردی رو جبران کنیم از اینکه بار ما رو دوشت بود معذرت میخوام

اشکای مامانم

سرازیر شد

گفتم :مامان شما هم برای من کم نزاشتین اگه کاری کردم وظیفه فرزندیم بوده که باید به جا میاوردم


شب موقع خواب به قرار فردا فکر میکردم

از اینکه امیر عاشقانه پام مونده بود خوشحال بود و خدا رو شکر می کردم

اما از این خجالت میکشیدم که من دیگه دختر نبودم و نمیدونستم بهش چی بگم،آخه من تنها کاری که جلوی فامیل و دوستان کرده بودم تظاهر به این بود که من و علی رضا عاشقانه زندگی می‌کنیم حالا به امیر چی میگفتم


خودمو به خدا سپردم و از صبح مشغول حموم و آرایش کردن و آماده شدن بودم

وقتی جلوی آیینه خودمو نگاه کردم دیگه اون رونای گذشته نبودم چهره ام پخته تر شده بود

بازم از روبرو شدن با امیر خجالت کشیدم


امیر با ماشین اومد دنبالم

مقصدمون مشخص نبود ،هر دو هول شده بودیم انگار اولین قرارمون بود


امیر گفت:رونا اگه موافق باشی بریم لب دریا

گفتم :آره موافقم بریم

توی راه این قطعه از  آهنگ معین رو گذاشته بود:

《تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم

از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم

تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم》

وبعدش آهنگ :صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار


بعد گفت :رونا من با این آهنگا یاد تو رو برای خودم زنده نگه داشتم

آهنگاش واقعا غمگین بود

رسیدیم لب دریا جایی که عشقشو اعتراف کرد،جایی که پسش زدم

چقدر برام این مکان دلگیر بود

راستش رو بخواین با اینکه با تمام وجودم عاشق امیر بودم اما از شروع رابطه جدید میترسیدم

یه هو چشمم افتاد به دست امیر

جای تیغی بود که باهاش رگشو...

بغض گلومو گرفت خدا خدا میکردم فعلا حرفی با من نزنه تا اشکام سرازیر نشه

اما امیر متوجه حالم شد ولی دلیلشو نمیفهمید

گفت:رونا حالت خوبه

من دنبال بهانه ای بودم برای گریه کردن

گفتم :دیگه نمیگی رونا جانم ؟

اشکام سرازیر شد اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم

برای تمام سختی هایی که کشیده بودم گریه میکردم...


پارت۳۰

همیشه گریه آرومم میکرد،چون امیر دلداریم داده‌ بود آروم تر شده بودم

تمام آرایشی که کرده بودم خراب شده بود(اما خودم متوجه نبودم )

امیر همونطور که خیره منو نگاه می‌کرد خندید

با تعجب نگاش کردم

چرا امیر داره میخنده

گفتم:چیزی شده؟

رفت سمت ماشین با جعبه دستمال کاغذی و یه آیینه کوچیک اومد طرفم

آیینه رو جلوی صورتم گرفت گفت:تو برام همه جوره بامزه ای دختر


تا خودمو دیدم باخجالت گفتم:وای خدا امیر نگام نکن ،برو اونور، برو

گفت :باشه رونا جانم

چشمامو ریز کردم نگاش کردم

گفتم:دست از سر من برنمیداری نه؟

با خنده گفت :نه(در اصل اینطوری گفت نع)  

(با اینکه همیشه چیزای مارک استفاده می کردم اما چون گریه کرده بودم آرایشم به هم ریخته بود)

آرایشم رو پاک کردم و دنبالش دادم

گفت :اگه تونستی منو بگیری

کفشام رو در آوردم

و دوباره به سمتش دویدم اما نمیتونستم بگیرش

یه فکری به سرم زد تو دلم گفتم:اگه تو شیری امیر خان منم روباهما،روباه مکار ( از حرفم خنده ام گرفت )

گفتم:تسلیم،تسلیم نمیتونم بگیرمت

خودم آروم رفتم به سمت آب

گفت :عه رونا!

اینقدر تبل شدی دختر

گفتم:من که نمیتونم پا به پای تو بدوم

خسته شدم

اومد سمتم

توی دلم گفتم:آفرین بیا

دستمو بردم زیر آب و به سمتش آب پاشیدم

سریع هم دویدم و ازش فاصله گرفتم

بعد نگاش کردم دیدم داره نگام میکنه

یه زبونکم بهش دادم

گفتم:هه هه هه،حالا  بگو من تنبلم

نه آقا امیر اشتباه میکنی من روباهمممم، روباه مکار(اینا رو با ناز میگفتم)

بعد گفت :عه پس روباهیی!اونم از نوع مکارش!!آخه من قربون روباه خودم برم ،چه روباه خوشگلی دارم

هر دو مون بچه شده بودیم اینقدر روی هم آب پاشیدیم که هر دو خیس خیس بودیم


لب ساحل نشستیم تا خشک شیم و بتونیم سوار ماشین شیم

به موج های دریا نگاه میکردم

یه هو متوجه‌ نگاه امیر به خودم شدم

نگاش کردم ،گفتم :چیزی شده؟؟

با غم خاصی گفت:دیگه نمیزارم مال کسه دیگه ای بشی،تو فقط و فقط مال خودمی...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز