خیلی ناراحتم دلم گرفته شوهرم همش طرف خانوادشه همه محبتش برای اوناست قشنگ حس میکنم اونا بیشتر از من می خواد من امدم تو شهر غریب باهاش زندگی میکنم بی کسم بعد فقط تلاش میکنه سریع برگرده شهرشون پیش خانوادش مامانش میاد ماه به ماه می مونه من سختیش میکشم نباید حرف بزنم تیکه میندازه طعنه میزنه دلم میشکنه نباید حرف بزنم چون شوهرم بدش میاد دیروز خواهرش لباس من برده شسته تمام اکلیلش خراب کرده از براقی در آورده بعد به من زنگ نمیزنه بگه زنگ میزنه مادر شوهرم از اون اجازه میگیره چیکار کنه من دلم گرفت خواستم برم بیرون شوهرم نزاشت بعد خودش مامانش برد جمکران من چیکار کنم مجبورم بخاطر بچم بمونم🥲