میخواستم طلاق بگیرم این چنوقت باز برگشتیم تو رابطه وقتی پدر و مادرم فهمیدن باکره نیستم گفتن طلاقتو نمیگیریم
۱۴ و ۱۵ اردیبهشت قرار بود عروسیم باشه که پنجشنبه رفتیم خرید برا عروسی
نامزدمم داشت ماشین پارک میکرد گف من پول ندارم برات چیزی بخرم از پولایی که آوردی برای خودت بخر نمیخاد برا من رخت داماد بخری بحثمون شد باز رفتیم پاساژ حرفشو تکرار کرد
منم گفتم میخواستم پول بابامو خرج کنم نمیومدم ب تو شوهر کنم میموندم خونه بابام
از وقتیم که نامزد کردیم فقد دوبار رفتیم خرید اونم یبار برا نامزدی یبار برا عروسی که دو روز پیش بود
با کلی منت که گذاشت از هرچی یدونه برداشتم همونام که خرید برام تیکع مینداخت میخواستم باز یدونع مانتو بردارم برگش گف اون مانتوت خیلی قشنگ بود ک باز میخوای باز بگیری ؟ مراقب باش چشت نزنن
اینا به کنار دیروز پیام داده که چقد بی چشم رویی این همه برات خریدم به چشمت نمیاد
شبم اومد دنبالم گف بیا حرف بزنیم. رفتیم بیرون بحثمون شد گرفت پیله چرا یه سال نرفتی مدرسه و جا موندی و ۹۰ درصد تو با کسی بودی آخر شبم بود انقد پیله کرد رفتم قرآن آوردم از تو خونه (خونه ای که قرار بود بریم توش زندگی کنیم ) دست گذاشت رو قرآن گف کاریت ندارم و فقد میخوام از زبون خودت بشنوم نه اینکع کسی دیگه ای بیاد بگه منم بش گفتم همه چی رو گرفت خندید وقتی گفتم بهش
ولی الان میگه میخوام طلاقت بدم کاریمم نیس