تمام این مدت منتظر چند روز تعطیلات برای ارامش و رسیدگی به کارهام بودم..حالا منتظرم زود برگردم سرکار..من چ کنم با مادری که هیچ جا ارامش نداره و افسرده اس و درونش مرده و یا ازارگره و اسیب دیده؟
چیکارکنم با پدری که اخلاقای خاص داره؟
چیکار کنم با این دو تا که با هم نمی سازن؟
چیکار کنم خدا..این لحظه همین حالا که دارم مینویسم وسط مهمونی نشستم و لبریزم..لبریز از درد..لبریز از رنج..اونقدر که به خدا بگم خدایا پس کی من رنگ روشنی رو میبینم..خدایا پس کی رها می شم از این دردا..خدایا پس کی می رسه اون روز که من اروم بگیرم یک جای این جهان؟!
خدایا من رو ببین..نجاتم بده..پناهم شو...من پر از آسیبم..من قوی نیستم ولی تظاهر به قوی بودن میکنم..