مامانمم بدم اومد با اين کارش
اين چه توجيهى ميتونه باشه که جلوىدروهمسايه بايد يه مرد بارا سرم باشه
اين مرده
نامردى از سرو روش ميريزه
مردک زن باز!
دو ماهى از ازدواج مامان ميگذره
تو اين مدت اتفاق خوصى نيوفتاده و همه چى آرووم بوده
خرج خونه و خوردو خوراک و لباساى مامانم با بهروزه و منم خرج لباسامو ازپولى که بابام به حسابم ميريزه برميدارم
اين بهروزم که هفت روز هفته هشت شبش اينجاست
يه ذره هم مراعات منو نميکنن
فکر نميکنن فهميدن اين مسايل براى من زودده
اصلا نميدونم زنش چرا انقدر اينو ول ميکنه
خونه ى پدر زنش شهرستانه ، براى همينم زنش هميشه در حال رفتن به خونه ى مامانشه
انقدر بدم مياد اين زنايى که شوهراشونو تنها ميذارن
آخه يکى نيست بگه مگه شوهرت پسر پيغمبره ؟
خب مرده و نياز!
چرا انقدر ولش ميکنى!
خب بمون شوهرتو نگه دار!
وگرنه چرا بايد بياد با مامان من!
بهروز راه ميره و قربون صدقه ى مامان ميره
اووففف
از اون زبون بازاس
يا قربون قد صدو شصتو پنجى مامان ميره ، يا چشماى قهوه اى پر رنگو خمارش
مامانم قشنگ هست ولى نه اونقدر که اين مردک ميگه
اصلا انگار عادتشه
بعضى وقتها به منم نگاه ميکنه و با لبخند روبه مامانم ميگه:
- مينا چقدر دخترت شبيه خودته مثل خودت نازو خواستنيه!
و مامان با خوشحالى ميگه
- کدوممون خوشگل تريم؟