2821
2789

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

بچه ها کسی میخونه؟؟؟

میخونم. زود بذار ممنون 

من حلیم رو با دارچین میخورم شما دوست داری با نمک بخور یا با شکر بخور. 😂تصورم از بعضی از نی نی سایتی ها پشمک حاج عبدا... هست تو همه تاپیکا پشماشون میریزه ولی بازم پشم دارن برای تاپیک بعدی 🤣🤣🤣🤣. آهای تویی که پاچه میگیری چخه چخه. 

بذاردیگه 

خدایا شکرت بعداز دوسال ونیم انتظار به منم نی نی دادی😍خدایا بابت همه ی نعمت هات هزاران بار شکر😍😍خدایا شفای خانوادمم از تو میخوام ناامیدم نکن😍خدایا حاجت همه بخصوص نی نی سایتیارو هم از خودت میخوام😍الــــــــهی آمیــــن

و همينطور بحث ادامه پيدا کرد تا زنش گفت زود جمع کنيمو بريم

مامانم که از نگاهاى اون مردک به خودش خسته شده بود ، ظرف يه هفته يه جاى ديگه رو اجاره کردو اونجارو تخليه کرد


 


زندگى آرومى داريم


من مدرسه ميرمو مامان به کاراى خودش ميرسه


دو ماهى از اومدنمون تو خونه ى جديد ميگذره


اين بار يه آپارتمان گرفتيم


بهتره


صاحب خونه هم خودش جاى ديگه اى زندگى ميکنه


ديروز شنيديم که بابا ازدواج کرده


عمه ام زنگ زدو گفت


مامان ميگه براى اينکه مامانو ناراحت کنه زنگ زده ، وگرنه که سال به دوازده ماه زنگ نميزنه



نميدونم شايد راست ميگه


بابا اوايل ماهى يکبار بهم زنگ ميزد ولى تازگى ها دوماه يه بار


فکر کنم ديگه داره فراموشم ميکنه


هر چند که هر ماه خرجمو ميريزه به حسابم ، ولى خودش که نمياد ديدنم




سه ماهى ميگذره و همه چيز آروم بوده ، ولى امروز مامان حرفايى بهم زد که آرامشو ازم



سه ماهى ميگذره و همه چيز آروم بوده ، ولى امروز مامان حرفايى بهم زد که آرامشو ازم گرفت



ميگه زن جوون نميتونه بى شوهر بمونه


خودشم نخواد مردم راحتش نميذارنو بهش با ديد بد نگاه ميکنن


ميگه بايد يه سايه بالا سر داشته باشه که کسى نگاه چپ بهش نکنه


ولى من اين حرفارو قبول ندارم


درسته که دهن مردم هميشه بازه ولى هزاران زنن که بدون شوهرو سرپرستى دارن زندگى ميکننو کسى نميتونه نگاه چپ بهشون بندازه



امروز مامان رفت تا با مردى که تازه آشنا شده ازدواج کنه


موقع ناهار زنگ خونه به صدا در اومد


اف افو برداشتمو پرسىدم کيه ؟


- باز کن تينا ، ماييم



- ما ؟


مگه چندتاس که ميگه ما ؟


- مگه تنها نيستى مامان ؟


- نه ، با آقا بهروزم!




آقا بهروز! 


درو باز کردم تا بيان تو


خودمم يه چادر سر کردمو منتظر شدم


با دقت به مردى که با لبخند نگاهم ميکرد نگاه کردم

يه مرد چهل ساله با موهايى که کنار شقيقه اش سفيد شده

کت و شلوار نوک مدادى رنگى پوشيده و مثل تازه دامادا لبخند از رو لبش کنار نميره

مامان به مدت شش ماه صيغه اش شده

مثل اينکه ايىن بهروز خان يه زنو يه پسرم داره

معلومه از اون مرداى دمدمى مزاجه

ايش

بدم مياد ازش

آخه مرد زن دار ميره دنبال زناى ديگه!



مامانمم بدم اومد با اين کارش

اين چه توجيهى ميتونه باشه که جلوىدروهمسايه بايد يه مرد بارا سرم باشه

اين مرده

نامردى از سرو روش ميريزه

مردک زن باز! 


دو ماهى از ازدواج مامان ميگذره


تو اين مدت اتفاق خوصى نيوفتاده و همه چى آرووم بوده


خرج خونه و خوردو خوراک و لباساى مامانم با بهروزه و منم خرج لباسامو ازپولى که بابام به حسابم ميريزه برميدارم


اين بهروزم که هفت روز هفته هشت شبش اينجاست


يه ذره هم مراعات منو نميکنن


فکر نميکنن فهميدن اين مسايل براى من زودده


اصلا نميدونم زنش چرا انقدر اينو ول ميکنه


خونه ى پدر زنش شهرستانه ، براى همينم زنش هميشه در حال رفتن به خونه ى مامانشه


انقدر بدم مياد اين زنايى که شوهراشونو تنها ميذارن


آخه يکى نيست بگه مگه شوهرت پسر پيغمبره ؟


خب مرده و نياز!


چرا انقدر ولش ميکنى!

خب بمون شوهرتو نگه دار!

وگرنه چرا بايد بياد با مامان من!



بهروز راه ميره و قربون صدقه ى مامان ميره


اووففف


از اون زبون بازاس


يا قربون قد صدو شصتو پنجى مامان ميره ، يا چشماى قهوه اى پر رنگو خمارش


مامانم قشنگ هست ولى نه اونقدر که اين مردک ميگه


اصلا انگار عادتشه


بعضى وقتها به منم نگاه ميکنه و با لبخند روبه مامانم ميگه: 


- مينا چقدر دخترت شبيه خودته مثل خودت نازو خواستنيه!


و مامان با خوشحالى ميگه 


- کدوممون خوشگل تريم؟ 



و مامان با خوشحالى ميگه 


- کدوممون خوشگل تريم؟ 



و بهروز با پاچه خوارى تمام ميگه 


- خب معلومه


شما عشق خوشگلم


اووووق


چقدر جلف


اين مامان نديد بديد منم آى ذوق ميکنه


تقصيرى هم نداره


يادمه هميشه با بابا بحث ميکرد که تو به من توجه نميکنى


هميشه از مردايى که به زناشون محبت ميکردن خوشش ميومد


ولى برعکس بابا


انقدر بدش ميومد از جلف بازى مرد! 


حقم داشت


آخه به اين بهروزم ميگن مرد ؟


حتم دارم دو برابر اين قربون صدقه ها روهم به زنش ميگه


زن ساده اشم گول اون زبون چربو نرمشو ميخوره! 


شش ماه مثل آب خوردن گذشتو مدت صيغه اشون تموم شد


مامان علاقه اىبه تمديد صيغه نداره ولى بهروز بد جورى پا پيچ مامانم شده


آخر سرم مامانم تهديدش کد که اگه دست از سرش بر نداره ميره همه چيزو به زنش ميگه


اونم ناچار شد دمشو بذاره رو کولشو بره


آخيش! 



راحت شدم


داشت از مامانمم بدم ميومد


دوست نداشتم مامانم خونه خراب کن باشه


ولى مامانم انگاهر فهميد که نبايد با مرد زن دار ور ند


نميدونم شايد دلش به حال زنو بچه اش سوخت


هرچند که اينجور مردا ميرن سراغ يکى ديگه


چون به اين کارا عادت کردن


تازه اينکه حلالشم کرده و خيالش راحته


 


 


 


چهار ماهى بى دغدغه و مزاحم گذشت

خيالم راحت بود که ديگه مزاحم نداريم ولى امروز مامان گفت قراره با يه آدم جديد ازدواج کنه

خيلى ناراحت شدم

يعنى چى که هر دفعه يکى!


عصرش رفت محضرو بعد دوتايى برگشتن خونه

خوبه يکى ميره دوتا مياد

اينم بهش ميخورد سى و پنج سالش باشه

خوشحالم که حداقل مجرده

از اون دسته مردايى که با زندگى مشترک ميونه اى ندارنو زنو فقط براى رفع نياز ميخوان

تعجبم از مامانه که چطور انقدر خودشو حقير کرده که مردا فقط براى يه مسئله بهش نگاه کنن


اين بار قراره چهار ماه صيغه باشن

خوبه کمتر از بهروز

اسم اين يکى سعيده

تيپشم خوبه


حتى جوون تر از سنش ميزنه باشه



حتى جوون تر از سنش ميزنه باشه



سه ماهى ميگذره



مامانم اصلا مراعات منو نميکنه



هر روز يه تيپو يه مدل آرايش جديد



لباسايى ميپوشه که واقعو من خجالت ميکشم



کم کم داره از مامان بدم مياد



بابا هم که خيلى وقته يه زنگ نزده حالمو بپرسه


فکر کرده نياز يه دختر به باباش فقط پر بودن حساب بانکيشه


خوب دلم براش تنگ شده


شماره اى هم که داشتمم که جواب نميده



لابد خطشو عوض کرده



شايدم به خاطر اينکه زنش ناراحت نشه با منى که با مامان زندگى ميکنم درتماس نيست


چى بگم ؟


چى ميتونم بگم



شايدم به خاطر اينکه زنش ناراحت نشه با منى که با مامان زندگى ميکنم درتماس نيست

چى بگم ؟

چى ميتونم بگم !


خونه امون هنوز همونه

شبا من تو حال ميخوابمو مامان اينا تو اتاق

ديشب يه اتفاقى افتاد که از ترس مردم

بعدشم که نزديک بود از تعجب شاخ در بيارم

نيمه شب بود که يه صداى جيغ خفيف از اتاق شنيدم

از جام بلند شدمو به سمت اتاق مامان رفتم

نزديک اتاقش شدمو خواستم صداش بزنم که يه دفعه صداى خنده اش بلند شد

با خودم گفتم چش شده!

گوشامو تيز کردم ديدم باز باخنده ميگه:

- نکن سعيد صدام ميره بيرون

- خب خوشم مياد

- ممکنه تينا بيدار بشه

- ما که نميتونيم از خوشى مون بگذريم به خاطر تينا!



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2824
2823
2791
2779
2792