من عمه ام بهم یه النگو داد البته من یادم نیست و گفته اطرافیانه و من چند ماهم بود اونموقع عمه ام اینا لنگو که بهم داد مامانبزرگم گفت دستش نکنید بعد مامانم گفته چیزی نیست که، من اونشلی که خوابیدم تا دو روز بعدش بیدارنشد و دیگ مامانم فک میکرد چیزیم شده وگریه و زاری، خالم گفتم ببریم حموش بدیم شاید بیدار شد بعد النگو و اینا رو در اوردن و یه ابی روم ریختن النگو رو پر اوردن همانا و بیدار شدن من همانا...
من هنوزم نمیفهم چرا باید اینجوری میشد نظر شما چیه؟!