سمت ۵:من حرف پوریاروگوش ندادم رفتم برای ادامه تحصیل توی دانشگاه میدیدم اکثردختراارایش کرده ومانتوی هستن منم یه دخترهفده هیجده ساله بودم که نه ابروبرداشته بودم نه ارایش داشتم باچادربین اونابودم دروغ نگم خیلی دلم میخواست مثل اونابگردم ولی خب مامانم خیلی سخت گیر بودنمیذاشت ماهرجوری که دلمون میخواد بگردیم مامانم روزاول دانشگاه باهام بودولی بعدازکلی سفارش نصیحت رفت شهرمون
من موندم یه شهربزرگ که هیچ جاشوبلدنبودم
اوایل پوریاباهام خوب بودامارفته رفته رابطشو باهام کمرنگ کرد وبعدم کلاقطع رابطه کردخیلی ازنظرروحی بهم ریخته بودم بعدجوردلم براش تنگ شده بودگاهی به روزای فکرمیکردم که تو زندگیم نبودوچقدرشادبودم نمیتونستم به نبودن پوریا توزندگیم فکرکنم خیلی سخت بودبرام ولی ناچاربودتحمل کنم
ترم اول تموم شدامتحاناتم روباموفقیت دادم ولی ازترم دوم بچه های اتاقمون خیلی روم تاثیرگذاشتن وچادرم روگذاشتم کنارومانتوپوشیدم ولی بازم برام کم بودودوست داشتم مثل اونا باشم رفته رفته باگذشت زمان وبالارفتن ترم هامنم مثل اونا شدم ارایش میکردم و ابروهاموبرمیداشتم تنهاتفاوت من بااونا این بودکه همشون دوس پسرداشتن ولی من نداشتم دلم پیش پوریابودونمیتونستم کسی روجایگزینش کنم مادرم وقتی فهمید ابروهاموبرداشتم خیلی ازدستم عصبانی شدکلی دعوام کردولی برای من مهم نبودچون اون مدل گشتن وتیپ زدن رودوستداشتم هردفعه میرفتم شهرمون تاشایدپوریاروببینم ولی هربارناموفق بودم ومیدونستم به کل من روفراموش کرده بود وشایدم ازاول من رودوست نداشته به خاطر همین سعی میکردم کمتربهش فکرکنم وقتم روبادرس خوندن وگشت وگذاربادوستام بگذرونم
هرجوربوددرسم تموم شدومن فوق دیپلم گرفتم وباتمام خاطرات دانشجویی ودوستایی که داشتم خداحافظی کردم برگشتم شهرخودمون زمانی که برگشتم تنهای وتوخونه موندن برام خیلی سخت بود
وهردفعه ام ازجلوی خونه خاله ام ردمیشدم حالم بدترمیشد من عاشق پوریابودم نمیتونستم به خودم دروغ بگم
یه روزکه سرزده رفته بودم خونه خالم بعدازمدتهاپوریارودیدم متوجه شدم گوشی خریده وتوهمون شهرخودمون دانشگاه قبول شده سعی کردم باهاش یه جوری ارتباط برقرارکنم ودوباره رابطه ام روباهاش شروع کردم هنوزم دوسش داشتم امادیگه اون اعتماد قبل روبهش نداشتم حس میکردم هرلحظه قراربره باهاش میرفتم بیرون هردفعه بهش ابرازعلاقه میکردم وازدوستداشتنم براش میگفنم ولی اون زیاد ابرازعلاقه نمیکردوخیلی سردبرخوردمیکردمیذاشتم روحساب غرورش ومیگفتم یه مردشایدمثل من راحت نباشه ودلم روبااین حرفهاخوش میکردم همون سال برای لیسانس شرکت کردم ودوتادرسم روکلاس کنکورمیرفتم که...