2821
2789

قسمت اول:توی فکربودم روی صندلی کناردرخونمون نشسته بودم که یهوباصدای بوق ماشین ازعالم فکروخیال اومدم بیرون مردنسبتاکوتاهی دادزدخانم نصف شب شدبقیه وسایل روبیاریددوراخربریم که تموم شه ازروصندلی بلندشدم و گذاشتمش تو وانت بقیه اثاث هاروبارزدیم رفتیم و من باهمه عشق وعلاقه ام به اون خونه ومحله ازاونجاخداحافظی کردم راه افتادیم اسم من مریم بیست هفت سالمه این زندگی من ازسال هشت شش به بعدبه خانواده هشت نفره داشتم که پدرم دائمابامادرم درگیری ومشاجره داشتن وهمیشه پدرم برای مدت طولانی مارورها میکردمیرفت مادرم میموندوخرج شش تابچه که محصل هم بودن به خاطرهمین مادرم مجبور شدیه خونه ارزونتراجاره کنه وماازاون خونه ومحله بریم به یه محله دورتر‌وطبقه چهارم یه اپارتمان بدون اسانسورساکن بشیم


خاله ام تقریبا دوتابلوک بامافاصله داشت اوایل ارتباطمون باهاشون کم بوداما یواش یواش رفت وامد خانواده ام باهاشون زیادشدولی من زیادنمیرفتم چون اصلاحوصله نداشتم کم کم بعضی وقتابا خانوادم میرفتم خونه خالم اوایل خجالت میکشیدم خالم سه تاپسرداشت اخریش هم سن من بوددومی دوسال کوچیکترواولین پسرش هم فاصله سنیش بامن زیادبودکم کم باخانواده خالم صمیمی شدیم درست وقتی باخالم ایناصمیمی شدیم آغازغم های من بودباصمیمی شدنمون با خانواده خالم علاقه من نسبت به پسربزرگ خالم پوریازیادشدخب اون موقع هاسنمون کم بودو میدونستم اون با سن کمش قطعاعلاقه ای به من نداره به خاطرپوریامیرفتم خونه خاله ام تا اونوببینم ولی اون اصلاازاتاق بیرون نمیومدکم کم روزامیگذشت تااینکه من به یه مریضی سخت دچارشدم مریضی که هیچ دکتری نمیتونست تشخیص بده سرطان نبودولی ازسرطان بدتربود ومنوداشت زجرکش میکردازناحیه دهان دچارعفونت وتب خالهای شدیدشده بودم تمام فک وصورتم دردمیکردم طوری که ازدردفریادمیزدم وازحال میرفتم وقتی دکتر میرفتم انگارتازه با همچین چیزی روبروشده بودن چهارتامسکن و چرک خشک کن میدادن ومنوازسرخودشون باز میکردن کم کم انقدرغذانخوردم که نمیتونستم از جام تکون بخورم اونروزامادرم فقط شب روز گریه میکردپدرم وقتی ازمریضی من مطلع شد برگشت خونه تمام خانوادم بامریضی من داغون شدن پدرم تمام غذاهاروآسیاب میکردوبه زورمیدادمن بخورم رگهام همه خشک شده بود و یه سرم که میخواستم بزنم ده بارسوراخم میکردن ازشدت عفونت انقدردهانم بومیدادکه هیچکس تحمل نزدیک شدن بهم رونداشت تنها کسی که شبادستم رومیگرفت و کنارم میخوابید مادرم بودوبااون حال زارم صداشو میشنیدم که به خدا التماس میکنه که خوب بشم دیگه مدرسه هم نرفتم و در عرض چهارده روزده کیلو وزنم کم شد...



دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

آره بزار😍😍

*امضای هرکس مربوط به خودشه،امیدوارم اینو درک کنید*       نه میبخشیم،نه فراموش میکنیم   اثر ظلم محال است به ظالم نرسد🕊         پروفایلم عکس حنانه عزیزم،قهرمانم💚       بی حس شدگان را چه غم از خنجر بعدی؟!     وای از آن روز که کینه حکم رانی کند!     هر وقت تازه عروسمان به بالین همسرش برگشت،هروقت محمدرضا دوباره دخترش را در آغوش کشید و هروقت حسینعلی فارغ التحصیل شد   زندگی عادی جریان پیدا میکند...       **به قول خودتون حلال نمیکنم اگر به خاطر امضام گزارش بزنی(که زدی)**               اگر جوابتون رو کوتاه میدم ناراحت نشید،خوب بلد نیستم🥴           یکروزی باران میبارد،آرام آرام میشوید غمها،ساحل میگیرد رنگ دریا،این نیز بگذرد... 

قسمت۲:تنهاکسی که شبادستم رومیگرفت کنارم میخوابیدمادرم بود


با اون حال بدم صداشو میشنیدم که به خداالتماس میکردبرای خوب شدن من مدتی بودمدرسه نمیرفتم ودرعرض چندروزده کیلووزنم کم شده بودوقتی میخوابیدم فکر میکردم باخودم که چرامن بایدتواین سن کم بمیرم


 کلی آرزوداشتم وهمش به پسرخالم پوریافکرمیکردم که چقدرعاشقانه دوسش دارم 


یه شب دیگه حالم خیلی بدشدنفسهام به شماره افتاده بوددردم به اوج خودش رسیده بود احساس میکردم شب اخریه که زنده ام همه خواب بودن داداشم باخانمومش خونمون بودن باهربدبختی بودبلندشدم به چهره تک تک خواهربرادرهام نگاه کردم ومیگفتم دیگه نمیبینمشون 


مادرم کارمندبیمارستان بوداون شب شیف بود وپدرمم راننده ماشین سنگین بودباربرده بودشهرستان رفتم دستشویی ازدرد دستاموفشارمیدادم که جیغ نزم وکسی بیدارنشه یه اب به صورتم زدم ولی به حدی دردداشتم که حالت ضعف بهم دست دادیه جیغ بلندزدم دیگه چیزی نفهمیدم 


باصدای من خواهربرادرام بیدارمیشن منومیرسونن بیمارستان یه لحظه که چشماموبازکردم تارمیدیدم متوجه میشدم یه دکترکشیک که معلوم بودسابقه کاری زیادی هم نداره وکم سن سال بود من رومعاینه کرددوتاامپول برام نوشت گفت بیمارتون روسریع برسونیددندان پزشکی ایشون مشکل لثه داره وکسی اینجانمیتونه براش کاری کنه خواهرم بالاسرم بودگریه میکردتوی نگاهاشون حس میکردم دارن به مردنم فکرمیکنن من روبردن پیش دندان پزشک کمک کردن روی صندلی خوابیدم اینقدردهنم بوی بدمیدادکه متوجه میشدم دکترم حالش بدشده بهم گفت دهنتوبازکن خیلی دقیق معاینه کردانگاریه چیزهای متوجه شده بودیه مقدار داروبرام نوشت گفت بایدبعدسه روزبوی دهنش ازبین بره بعدیه دستگاه اوردنزدیک دهنم که نوک تیزی داشت فروکردسقف دهنم میچرخوندازدردبه خودم میپیچیدم اشک میریختم بعدازده دقیقه گفت برای امروزبسه وقتی مخزن دستگاه رونگاه کردم پرازترشحات سفیدرنگ بود خود دکترگفت ببین چقدرعفونت ازسقف دهنت دراوردم وبخاطرعفونت نمیتونم بهت بی حسی بزنم بایددردش روتحمل کنی من داروهام رومصرف کردم وروزبه روزحالم بهترمیشد


روزسوم نوددرصدازبوی دهنم ازبین رفته بودخیلی خوشحال بودم که بازمیتونم راحت نفس بکشم وهیچ وقت فکرنمیکردم بعدازاین همه رفتن پیش دکترهای متخصص یه دکترکم سن سال کم تجربه بتونه بیماری من‌روتشخیص بده وکمکم کنه بعدازسه روزکه رفتم پیش دکترگفت خداروشکرتشخیص درست بودوبایدادامه درمانت روشروع کنیم وبازهم همون میله تیزوتخلیه عفونت روشروع کرداین مدت خیلی روی مامانم فشاربودوکل پس اندازش روبرای سلامتی من خرج کرده بودواقعافرشته های روی زمین مادرهاهستن



قسمت۳: من بعدازچندروزرفتم مدرسه دلم برای دوستام تنگ شده بود واردمدرسه شدم صمیمی ترین دوستام رودیدم چقدرازدیدنشون خوشحال بودم همه میگفتن چقدرلاغرشدی حال خوب اون روزم رونمیتونم توصیف کنم وقتی برگشتم خونه مادرم داشت باخاله ام حرف میزدومیشنیدم میگفت خداروشکرحالش خیلی بهترشده ناخوداگاه یادپوریا افتادم که چقدرهم دلم برای اون تنگ شده وتوی این مدت حتی یکبارم به دیدنم نبودالبته اون زمان بچه بودوازاحساس منم خبرنداشت همون روزبه خودم گفتم حتمایه روزازاحساس خودم باخبرش میکنم یکسال ازاین ماجراگذشت یه روزکه همه دورهم جمع بودیم من یه کاغذبرداشتم وروش نوشتم دوستت دارم گذاشتمش لای کتاب پوریا ومنتظربودم کتاب روبازکنه بخونه وقتی کتاب روبازکردوکاغذروخوندهیچ عکس العمل خاصی نشون ندادولی حس میکردم جاخورده دیگه فهمیده بوددوستشدارم رفتارم دیگه مثل قبل نبودنگاهم کارام بوی عشق میداد ولی ازشانس بدمن بایدازاون خونه که نزدیک خاله ام بودمیرفتیم ومامانم یه خونه دیگه اجاره کردبودکه شرایطش بهتربودطبقه اول بودومجبورنبودیم اون همه پله روبالابریم ولی خب ازخونه خاله ام یه کم دورشده بودیم توی رفتارهای پوریا تغییررواحساس میکردم ومیدیدم بهم علاقه نشون میده نمیدونستم واقعیه یانه ولی همین که مثل قبل سردخشک نبودباهام خودش جای امیدواری داشت برام اون موقع هاگوشی موبایل زیاددست بچه هانبودومانمیتونستیم تلفنی درارتباط باشیم چندباری هم که زنگ میزدم خونه خاله ام وپوریا تلفن روجواب میدادخیلی عادی باهم صحبت میکردیم وچیزخاصی بینمون ردبدل نمیشد همه چیزهمینجوری میگذشت تااینکه من سال اخردبیرستان روگذروندم ودیپلم گرفتم ومامانم برام یه گوشی ساده خریدچقدرذوق داشتم ولی پوریا خط گوشی نداشت وبهش خبردادم که من گوشی دارم پوریاگفت هروقت بتونه وشرایطش باشه باهام تماس میگیره توی رفتارهاش گاهی متوجه میشدم اونجوری که من بهش علاقه نشون میدم پوریانیست ولی نمیدونم چرادل عاشق من به همون یه ذره توجه اش هم دلخوش بودم تواون زمان من دیپلم گرفته بودم بیکاربودم مامانم بازبابابام دعواش شده بود بابام طبق معمول ماروتنهاگذاشته بودتمام فشارزندگی بازروی دوش مادرم بودبهش گفتم میخوام برم سرکارکمک خرجت بشم به شدت مخالفت کردگفت بایددرست روبخونی بری دانشگاه حال حوصله درس خوندن نداشتم بااصرارزیادخودم مادرم رومجبورکردم قبول کنه وبهش قول دادم کنارکارم درسمم بخونم بامدرک دیپلم کارخاصی نمیتونستم پیداکنم ورفتم توی یه کارخونه مثل کارگرهای معمولی شروع کردم کارکردن بعدازگذشت بیست روز متوجه نگاهای سرکارگرمون که اسمش جوادبودشدم هرجامیرفتم پشت سرم بودتایه روز...

قسمت۴:بعدازگذشت بیست روزمتوجه نگاهای سرکارگرمون که اسمش جوادبودشدم هرجامیرفتم پشت سرم بودوحضورش روکنارخودم حس میکردم احساس بدی نسبت بهش داشتم سنش حداقل دوبرابرمن بودزیادمحلش نمیدادم وسرم روبه کارخودم گرم میکردم تایه روزوقتی کارم تموم شدرفتم وسایلم روبذارم توی کمدم متوجه یه کاغذشدم که روش یه شماره تلفن بودونوشته بودجوادم حتماباهام تماس بگیرکارت دارم


وای چقدرحرص خوردم دلم میخواست همه چی روبه مامانم بگم ولی میدونستم بهش بگم دیگه نمیزاره بیام این بین یه رابطه کمرنگی هم باپوریاداشتم امااون ازسرکاررفتن من هیچی نمیدونست یه جورایی خجالت میکشیدم بگم که رفتم کارخونه و به عنوان کارگرکارمیکنم دراصل پنهانش کردبودم وسعی میکردم کمترباپوریادرارتباط باشم تامجبورنشم چیزی روبراش توضیح بدم یه روزصبح مثل بقیه روزاکه رفتم سرکارمتوجه نگاه های عجیب وغریب جوادشدم دلم شورمیزدتایم استراحت رفتم ابی بزنم دست وصورتم که یهومتوجه شدم جوادپشت سرمه خیلی ترسیده بودم ازبچه هاشنیده بودم که زن و یه دختر داره ازپروییش حرصم دراومده بودازیه طرفم میترسیدم اومد جلوگفت مگه نگفتم بهم زنگ بزن زبونم گرفته بودگفتم چراباید زنگ بزنم گفت چون من میگم


گفتم تو کی باشی گفت وقتی برات پاپوش درست کردم بندازنت بیرون میفهمی کیم


یه لحظه به ابروی خودم ومادرم فکرکردم سریع رفتم تواتاق لباسام روبرداشتم به نگهبان گفتم دروبازکن گفت اجازه ندارم نامه بگیرازدفتر گریه کردم گفتم هیچکی نیست مجبور شدم دروغ بگم گفتم مادرم حالش بده تروخدا درروبازکن اونم دلش سوخت درروبازکردگفت ولی فرداامدی نگی من درروبرات بازکردم بگونگهبان متوجه نشده من خودم رفتم باشه ای یهش گفتم امدم بیرون تمام مسیررومیدویدم ازترس اینکه یه وقت جواد دنبالم نباشه وقتی رسیدم سرخیابان یه ماشین دربست گرفتم رفتم خونه مامانم خونه بود گفت چرازودامدی دودل بودم برای گفتن ماجراولی دل روزدم به دریاهمه اتفاقات روبراش تعریف کردم وقتی حرفم تموم شدمامانم گفت الان خوبی کاریت که نداشته باسربهش اشاره کردم گفتم نه مامانم گفت دیگه حق نداری ازفردابری سرکاربشین درست روبخون من خودم ازپس خرج مخارج زندگی برمیام ازفردادیگه نرفتم سرکارتوی خونه موندم شروع کردم به درس خوندن رابطه ام باپوریابیشترشده بود میدونستم بااوضاع درس خوندنم دانشگاه دولتی قبول نمیشم وقتی نتابج دانشگاهارواعلام کردن توی به شهرنزدیک به شهرمون قبول شده بودم ودنبال گرفتن خوابگاه بودم پوریاوقتی فهمیدگفت نمیخوادبری ولی من گوش ندادم دوستداشتم دنیای دانشجویی روتوی به شهردیگه ام تجربه کنم وراهی دنیای جدیددانشجویی شدم..



سمت ۵:من حرف پوریاروگوش ندادم رفتم برای ادامه تحصیل توی دانشگاه میدیدم اکثردختراارایش کرده ومانتوی هستن منم یه دخترهفده هیجده ساله بودم که نه ابروبرداشته بودم نه ارایش داشتم باچادربین اونابودم دروغ نگم خیلی دلم میخواست مثل اونابگردم ولی خب مامانم خیلی سخت گیر بودنمیذاشت ماهرجوری که دلمون میخواد بگردیم مامانم روزاول دانشگاه باهام بودولی بعدازکلی سفارش نصیحت رفت شهرمون


من موندم یه شهربزرگ که هیچ جاشوبلدنبودم


اوایل پوریاباهام خوب بودامارفته رفته رابطشو باهام کمرنگ کرد وبعدم کلاقطع رابطه کردخیلی ازنظرروحی بهم ریخته بودم بعدجوردلم براش تنگ شده بودگاهی به روزای فکرمیکردم که تو زندگیم نبودوچقدرشادبودم نمیتونستم به نبودن پوریا توزندگیم فکرکنم خیلی سخت بودبرام ولی ناچاربودتحمل کنم


ترم اول تموم شدامتحاناتم روباموفقیت دادم ولی ازترم دوم بچه های اتاقمون خیلی روم تاثیرگذاشتن وچادرم روگذاشتم کنارومانتوپوشیدم ولی بازم برام کم بودودوست داشتم مثل اونا باشم رفته رفته باگذشت زمان وبالارفتن ترم هامنم مثل اونا شدم ارایش میکردم و ابروهاموبرمیداشتم تنهاتفاوت من بااونا این بودکه همشون دوس پسرداشتن ولی من نداشتم دلم پیش پوریابودونمیتونستم کسی روجایگزینش کنم مادرم وقتی فهمید ابروهاموبرداشتم خیلی ازدستم عصبانی شدکلی دعوام کردولی برای من مهم نبودچون اون مدل گشتن وتیپ زدن رودوستداشتم هردفعه میرفتم شهرمون تاشایدپوریاروببینم ولی هربارناموفق بودم ومیدونستم به کل من روفراموش کرده بود وشایدم ازاول من رودوست نداشته به خاطر همین سعی میکردم کمتربهش فکرکنم وقتم روبادرس خوندن وگشت وگذاربادوستام بگذرونم


هرجوربوددرسم تموم شدومن فوق دیپلم گرفتم وباتمام خاطرات دانشجویی ودوستایی که داشتم خداحافظی کردم برگشتم شهرخودمون زمانی که برگشتم تنهای وتوخونه موندن برام خیلی سخت بود


وهردفعه ام ازجلوی خونه خاله ام ردمیشدم حالم بدترمیشد من عاشق پوریابودم نمیتونستم به خودم دروغ بگم 


یه روزکه سرزده رفته بودم خونه خالم بعدازمدتهاپوریارودیدم متوجه شدم گوشی خریده وتوهمون شهرخودمون دانشگاه قبول شده سعی کردم باهاش یه جوری ارتباط برقرارکنم ودوباره رابطه ام روباهاش شروع کردم هنوزم دوسش داشتم امادیگه اون اعتماد قبل روبهش نداشتم حس میکردم هرلحظه قراربره باهاش میرفتم بیرون هردفعه بهش ابرازعلاقه میکردم وازدوستداشتنم براش میگفنم ولی اون زیاد ابرازعلاقه نمیکردوخیلی سردبرخوردمیکردمیذاشتم روحساب غرورش ومیگفتم یه مردشایدمثل من راحت نباشه ودلم روبااین حرفهاخوش میکردم همون سال برای لیسانس شرکت کردم ودوتادرسم روکلاس کنکورمیرفتم که...



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز