قسمت۲۲:بعدازحرفهای پوریابازرابطه ام باهاش قطع شدخودمم خسته شده بودم ازبعضی ازاخلاقهای پوریاولی لعنت به دل من که این حرفهاحالیش نبودیه شب میثم امدگفت چندوقتی بایدبرم ماموریت کاری تویه کشور جنگ زده
میدونستم وقتی بهش ماموریت بدن نمیتونه مخالفت کنه وبایدبره
میثم رفت بعدازچندوقت گفتن زخمی شده وقتی برگشت متوجه شدم بعدازخوردن یه خمپاره دچارموج گرفتگی شده وجانباز اعصاب روان محسوب میشه
خیلی اخلاقش خوب بودبااین مشکلشم دیگه بدترشده بودوبایدتااخرعمرش قرص های اعصاب مصرف میکردوخداانروز رونمیاوردکه یادش میرفت قرص بخوره یه ادم عصبی وپرخاشگربه تمام معنامیشدکه به دفعات من ازدستش کتک خوردم فحش شنیدم وبارها توی بیمارستان اعصاب وروان بستریش کردیم یه مدت خوب بود دوباره برمیگشت به همون شرایط
گاهی کم میاوردم وفکرجدایی به سرم میزدولی تواون زمان شرایط خانواده ام طوری نبودکه ازمن یه بچه ام نگهداری کنن برای همین مجبوربودم فعلا تحمل کنم تاببینم چی پیش میاد
تااینکه زدمادربزرگم فوت کردوهمه فامیل بازدورهم برای مراسم جمع شدن ومن بعداز هشت ماه پوریا رودیدم وبازهمون حرفهای تکراری بینمون ردبدل شدکه هیچ فایده ای نداشت من رودوباره توی گروه فامیلی اددکردن وگهگاهی بازباپوریاچت میکردم حکایت من اون زمان شده بودحکایت توبه گرگ مرگه ولی انگارهیچی ازکارهام رونمیفهمیدم وشایدم بخاطرسختی های زندگیم به همون بودنهای الکی هم دلخوش بودم
گذشت تایه شب که مصادف باروزهای عیدبودومن داشتم سریال موردعلاقه ام روازتی وی میدیدم که صباخیلی شلوغ کاری میکرددعواش کردم گفتم ساکت باش چرااینقدراذیت میکنی
که میثم سرم دادزدچکاربچه داری سرهمین موضوع الکی جربحثمون شدکه یکدفعه بازمیثم کنترلش ازدست دادامدسمتم هلوم دادافتادم زمین بالشت روبرداشت گذاشت روصورتم ومحکم فشارمیدادداشتم خفه میشدم وفقط دست پامیزدم بامرگ فاصله ای نداشتم که باجیغ داددخترم میثم به خودش امدبالشت رو ازروی صورتم برداشت تندتندنفس میکشیدم سرفه میکردم تمام سرم دردمیکردبدنم میلرزیدجای انگشتاش روی گلوم مونده بودوکبودشده بود
اون شب تصمیم نهایم روگرفتم دیگه نمیتونستم تحملش کنم چمدون روازتوی کمددراوردم لباسهای خودم وصبا روریختم توش میثم خواب بود تمام وسایل مورد نیاز هم برداشتم صبح نشستم روتخت ومنتظرموندم تابیدار بشه ازخواب که بیدارشدچشمش افتادبه چمدون گفت کجامیری
گفتم میخوام چندروزی برم خونه پدرم وبرمیگروم
میثم دوباره نگاه چمدون کردگفت این همه وسیله برای پنج روزبرداشتی گفتم وسایل صباهم هست وزدم بیرون که تصمیممروعملی کنم...