2777
2789

قسمت ۲۰:یه فرشته کوچولودادن بغلم گفتن این دخترته بادیدنش تمام غمهام یادم رفت اینقدری خوشحال بودم که انگاردوباره متولدشدبودم


چندوقتی بعداززایمان خونه مادرم بودم ازم مراقب میکردبعدازبه دنیاامدن دخترم خانواده میثم حتی زنگم نزدن که تبریک بگن چه برسه بخوان بیان دیدن نوه اشون هرچنددیگه عادت کرده بودم به این اخلاقشون ومهم نبود


بعدازدوماه ازبه دنیاامدن دخترم صبامیثم گفت بریم به خانواده ام سربزنیم به ناچارباهاش همراه شدم وقتی رسیدیم اصلاتحویلم نگرفتن وازدیدن دخترم خوشحال نشدن بااینکه میدونستن چقدرسختی کشیدم واسه به دنیاامدنش


بعدازهشت روزکه قرار بودبرگردیم میثم همش بهانه میگرفت اذیت میکرداخرسروقتی راه افتادیم توجاده شروع کردفحش دادن اعصابم روریخته بودبهم ازش پرسیدم الان مشکلت چیه چرااینجوری میکنی یهوماشین روبردتوجاده خاکی


رفت تارسیدبه جای که هیچ کس دورمون نبودخترم توبغلم بودرفتارش خیلی ترسونده بودم


خون جلوچشماش‌روگرفته بوددروبازکردحمله کردسمتم تندتندمیزدتوسرصورتم انقدرزدکه دیگه نفسم بالانمیومد


حتی یکی ازضربه هاش خورد توصورت صبااونم شروع کردبه گریه کردن


وقتی اززدنم خسته شدرفت جلوماشین تکیه دادبه کاپوت شروع کردسیگارکشیدن تارمیدیدم دخترم سفت بغلم کردم درماشین روبازکردم پیاده شدم میخواستم ازدستش فرارکنم شروع کردم به دویدن حالم بدبودسرم گیج میرفت سرفه میکردم یکدفعه کلی خون ازدماغ ودهنم پاشیدبیرون دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمام روبازکردم دقیقااحساس میکردم دوسه ساعتی ازکتک خوردنم گذشته


میثم بالاسرم بودگریه میکردفکرکرده بودمن روکشته وقتی چشماموبازکردم خیلی خوشحال شدازترسش من رودکترم نبرده بودحالت خواب الودگی داشتم گفتم خوابم میادبذاربخوابم بلندم کردگفت بریم دکترفقط نگو کتک خوردی حال حرفزدن نداشتم نگاش کردم چشمام روبستم میثم من روبردبیمارستان از سرم عکس گرفتن شکستگی جمجه وضربه خفیف مغزی تشخیص دادن پرستارمیگفت خداروشکرخون زده بیرون ونمونده لخته بشه یه شب تحت نظربودم فرداش مرخص شدم چون راه زیادی نرفته بودیم برگشتیم خونه مادرشوهرم هرکس هرچی میپرسیدحرف نمیزدم جواب نمیدادم مادرمیثم متوجه شدجای دلجویی امدگفت دست ازاین لوس بازیهات بردارماهم ازاین کتک هازیادخوردیم مگه چی شده حرفاهاش مثل خنجری بودتوقلبم احساس بی کسی میکردم‌ که بازپیام دادم به پوریاوجریان روبهش گفتم خیلی ناراحت شدگفت برگردوطلاق بگیرباهربدبختی بودشماره یه آژانس هواپیمایی روگیراوردم بهش زنگ زدم گفتم بلیط برای تهران میخوام گفت یه نفرجاداریم وسایلم روجمع کردم میخواستم اژانس بگیرم تافرودگاه وخودم دخترم بریم صبح زودبیدارشدم..



قسمت۲۱:وسایل خودم وصباروسریع جمع کردم میثم ازخواب بیدارشدوقتی دیداماده ام باتعجب گفت کجامیری گفتم بلیط گرفتم دارم برمیگردم تهران دیگه ام نمیخوام به این رابطه ادامه بدم طلاق میخوام انگارشنیدن این حرفهاازطرف من براش تازگی داشت دیدتصمیمم جدیه شروع کردابرازپشیمونی و گریه کردن عذرخواهی که من روببخش اولین باربوداینجوری میدیدمش نمیدونم چرادلم براش خیلی سوخت گفتم باشه با هواپیمانمیرم ولی دیگه اینجاهم نمیمونم بایدالان برگردیم تحمل اینجارودیگه ندارم 


میثم درعرض یکربع وسایل روجمع کرداماده شدوراه افتادیم


میثم درطول مسیرگریه میکردوازمسائل ومشکلات زندگیش قبل ازامدن من توزندگیش میگفت وبرام تعریف میکردکه پدرش هم چقدرمادرش رواذیت میکردوهرروزکتکش میزده وچقدرازکتک خوردن خودش توسط پدرش گفت تابرسیم تهران میثم ازدوران بچگیش ونوجوانیش تنشهای که توی زندگیش بودحرف زدیه جورای دلم براش میسوخت وتازه متوجه شدم تمام این رفتارهاش ریشه درکودکی بوده که داشته وبه سرنوشت شوم خودم فکرمیکردم که چرابایدقسمتم اززندگی یه شوهری باشه که مشکل روحی داره


 مدتی ازاین ماجراگذشت قلب روحم واقعاشکسته بودوازنظرعاطفی واقعاتوزندگیم به بمبست خورده بودم بازم ارتباط من وپوریاشروع شدوتوی یه گروه فامیلی بودیم که باهم چت میکردیم وپیام میدادیم بهم وتقریباهرروزباهم حرف میزدیم تااینکه دخترم پنج ماهش شده بودکه پوریابهم گفت بیا ببینمت دودل بودم نمیدونستم بایدچکارکنم ولی دراخرتصمیم به دیدنش گرفتم ادرس یه واحداپارتمان روبهم دادوقتی رسیدم ورفتم توپوریابهم سلام کردمیدونم چراولی فقط نگاهش میکردم بهم گفت بیابشین رفتم نشستم رومبل حال صباروپرسیدوشروع کردباهام حرفزدن ومن فقط گریه میکردم پوریاامدجلونشست گفت گریه نکن وهمش یه جمله روتکرارمیکردچرامن رومیخواستی ازدواج کردی مگه میشه یه نفررواینقدرکه تومیگی دوستداشت وراحت بری ازدواج کنی شایدواقعاحرفش درست بودراست میگفت ولی الان پشیمونی چه فایده ای داشت وگفتن این حرفها


پوریاگفت من تودخترخاله پسرخاله هستیم وباهم فامیل وتوهم من روخوب میشناسی میدونم توی زندگیت مشکل زیادداری وسختی های زیادی روتحمل کردی هروقت دوست داشتی بیااینجاباهم حرف بزنیم واگرکاری ازدست من برات برمیادبگوانجام بدم نمیدونم چرااحساس سبکی میکردم حالم یه کم بهترشدبوداون روزبرگشتم واین رابطه ودرددلهاهمچنان ادامه داشت اون لحظه اصلاحس خیانت به همسرم رونداشتم تااینکه یه روزخودپوریاوقتی رفتم دیدنش وحرف زدیم گفت مریم ته این حرف زدنهااخرش میخوادچی بشه بسه دیگه من خسته شدم تمومش کن..


مهربونافقط قضاوت نکنیم چون مادرجایگاه قضاوت کردن نیستیم...



خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

قسمت۲۲:بعدازحرفهای پوریابازرابطه ام باهاش قطع شدخودمم خسته شده بودم ازبعضی ازاخلاقهای پوریاولی لعنت به دل من که این حرفهاحالیش نبودیه شب میثم امدگفت چندوقتی بایدبرم ماموریت کاری تویه کشور جنگ زده


میدونستم وقتی بهش ماموریت بدن نمیتونه مخالفت کنه وبایدبره


میثم رفت بعدازچندوقت گفتن زخمی شده وقتی برگشت متوجه شدم بعدازخوردن یه خمپاره دچارموج گرفتگی شده وجانباز اعصاب روان محسوب میشه 


خیلی اخلاقش خوب بودبااین مشکلشم دیگه بدترشده بودوبایدتااخرعمرش قرص های اعصاب مصرف میکردوخداانروز رونمیاوردکه یادش میرفت قرص بخوره یه ادم عصبی وپرخاشگربه تمام معنامیشدکه به دفعات من ازدستش کتک خوردم فحش شنیدم وبارها توی بیمارستان اعصاب وروان بستریش کردیم یه مدت خوب بود دوباره برمیگشت به همون شرایط


گاهی کم میاوردم وفکرجدایی به سرم میزدولی تواون زمان شرایط خانواده ام طوری نبودکه ازمن یه بچه ام نگهداری کنن برای همین مجبوربودم فعلا تحمل کنم تاببینم چی پیش میاد


تااینکه زدمادربزرگم فوت کردوهمه فامیل بازدورهم برای مراسم جمع شدن ومن بعداز هشت ماه پوریا رودیدم وبازهمون حرفهای تکراری بینمون ردبدل شدکه هیچ فایده ای نداشت من رودوباره توی گروه فامیلی اددکردن وگهگاهی بازباپوریاچت میکردم حکایت من اون زمان شده بودحکایت توبه گرگ مرگه ولی انگارهیچی ازکارهام رونمیفهمیدم وشایدم بخاطرسختی های زندگیم به همون بودنهای الکی هم دلخوش بودم


 گذشت تایه شب که مصادف باروزهای عیدبودومن داشتم سریال موردعلاقه ام روازتی وی میدیدم که صباخیلی شلوغ کاری میکرددعواش کردم گفتم ساکت باش چرااینقدراذیت میکنی


که میثم سرم دادزدچکاربچه داری سرهمین موضوع الکی جربحثمون شدکه یکدفعه بازمیثم کنترلش ازدست دادامدسمتم هلوم دادافتادم زمین بالشت روبرداشت گذاشت روصورتم ومحکم فشارمیدادداشتم خفه میشدم وفقط دست پامیزدم بامرگ فاصله ای نداشتم که باجیغ داددخترم میثم به خودش امدبالشت رو ازروی صورتم برداشت تندتندنفس میکشیدم سرفه میکردم تمام سرم دردمیکردبدنم میلرزیدجای انگشتاش روی گلوم مونده بودوکبودشده بود


اون شب تصمیم نهایم روگرفتم دیگه نمیتونستم تحملش کنم چمدون روازتوی کمددراوردم لباسهای خودم وصبا روریختم توش میثم خواب بود تمام وسایل مورد نیاز هم برداشتم صبح نشستم روتخت ومنتظرموندم تابیدار بشه ازخواب که بیدارشدچشمش افتادبه چمدون گفت کجامیری 


گفتم میخوام چندروزی برم خونه پدرم وبرمیگروم 


میثم دوباره نگاه چمدون کردگفت این همه وسیله برای پنج روزبرداشتی گفتم وسایل صباهم هست وزدم بیرون که تصمیمم‌روعملی کنم...



قسمت۲۳:چمدونم روگرفتم دستم راهی خونه پدرم شدم جای دیگه ای نداشتم وقتی رسیدم مادرم تاچمدون روتودستم دیدمتوجه شدبامیثم دعوام شده بادیدن سروضعم خیلی ناراحت شدن گلوم بادکرده بودوردانگشتهای میثم روی گلوم مونده بودانقدرناراحت بودن که هیچ کدومشون حرفی نمیزدن حال خودمم خوب نبودکه بخوام چیزی روتوضیح بدم


وسایلم روتوی کمدجابجاکردواخرشب ماجراروبراشون تعریف کردم وگفتم ازاین زندگی خسته شدم میخوام طلاق بگیرم هرچندتصمیم راحتی نبودچون میدونستم میثم به این راحتی هاطلاقم نمیده


بعداز تعطیلات رفتم دادخواست طلاق دادم وتوی چهلم مادربزرگم بازپوریا رودیدم وازتصمیمم براش گفتم تشویقم کردکه طلاق بگیرم ومیگفت ادامه زندگی اینجوری که همش کتک کاری دعوافایده نداره بعدازاون حرفهادنبال طلاقم روسفت سخت گرفتم ولی متاسفانه چون مدرکی نداشتم نه تنهاطلاقم روتایید نمیکردن وچیزی بهم نمیدادن ممکن بودبه جرم اینکه خونه روترک کردم محکومم بشم 


بازبه بن بست خورده بودم


خلاصه هرچی تودادگاه هارفتم امدم فایده نداشت خسته شده بودم تنهاراه چاره حرف زدن بامیثم بودرفتن دیدنش بهش گفتم ازت متنفرم خواهش میکنم بروبزارمنم برم دنبال زندگیم انگاربه غرورش برخوردباهربدبختی دعوافحش راضی شدبیاددادگاه همه چیم روبهش بخشیدم فقط ازش خواستم بذاره بمونیم باصباتواون خونه نمیخواستم سربارخانوادم باشم انگاردلش به حالم سوخت قبول کرد


بعدازطلاق که به صورت رجعی بودتواون خونه موندم حالم خیلی بدبودشب روزگریه میکردم روزبه روز وزنم میومدپایین خیلی تنهابودم خانوادم درگیری های خودشون رو داشتن وهرکس درگیرزندگی خودش بودکم کم توسط یه دوست به اموزش پرورش راه پیداکردم وامتحانات گزینه های مربوط رودادم تونستم به طورقراردادی مشغول به کاربشم شاید تنهادلخوشی من رفتن به سرکاروبازی بابچه های ابتدایی بودوقتی میدیدم انقدرپاک معصوم هستن حس خوبی ازکنارشون بودن بهم دست میداد


این وسط عشق دوستداشتن پوریا اذیتم میکردهرچنداون یه پسرمجردبودمن یه زن مطلقه که یه دخترم داشتم ولی پدرعشق بسوزه که اینجورچیزهاحالیش نیست گاهی که به پوریاپیام میدادم ضایع ام میکردگاهی ازم میخواست برم دیدنش باهاش حرف بزنم که من سریع میرفتم ولی هروقت من ازش میخواستم ببینمش یه بهانه میاورد


یه جورای فهمیده بودچقدردوستش دارم وازاین عشق دوستداشتن سواستفاده میکردوانگارمن عقل شعورم‌رودرمقابل این بازیهای پوریا ازدست داده بودم وهرجوری دلش میخواست من رومیچرخوندتازه فهمیده بودم براش یه سرگرمی هستم واون واقعامن رودوستنداره چون اگرغیراین بودبایدبهم ثابت میکرد




قسمت پایانی*


قسمت۲۴:یه روزبازپوریابهم پیام دادگفت بیاببینمت بازعقل شعورم ازکارافتاده بودرفتم دیدنش اون روزپوریاعکس یه دختری روبهم نشون دادگفت به نظرت خوشگله باتعجب گفتم کیه گفت خواهردوستمه گفتم مبارکه میخوای باهاش ازدواج کنی گفت بهم نمیدنش وگرنه همون پارسال میگرفتمش توخودم خوردشدم گفتم مبارکه حالم خیلی بدبوددست خودم نبوداون شب وقتی برگشتم دیروقت بودبابام جلوی درمنتظرم بودتاسلام کردم چنان زدتوگوشم که گوشه لبم خون امدکلی دعوام کردکه چرابایداین موقع شب برگردم خونه پوریاحتی یه پیام ندادببینه رسیدم یانه‌ اون سیلی بابام‌من روازخواب غفلت بیدارکردویه تصمیم بزرگ گرفتم


صبح رفتم‌یه سیم‌کارت جدیدخریدم تمام برنامه های گوشیم روپاک‌کردم که دیگه باپوریادرتماس نباشم چندجلسه مشاوره رفتم وخداروشکرخیلی کمکم کردن وتونستم خودم‌روازدست اون عشق افلاطونی تاحدودی نجات بدم وسعی میکردم تامدتی توی جمع های که پوریاهست حضورپیدانکنم وقتی هم مجبوربه رفتن میشدم مثل بقیه باهاش رفتارمیکردم اوایل تعجب میکردولی من محلش نمیدادم وتوحرفهای دخترخاله ام متوجه میشدم دوست دخترداره برام دیگه مهم نبودبایدزندگیم رونجات میدادم شروع کردم به درس خوندن وتومقطع فوق لیسانس قبول شدم وزندگیم روال عادی خودش روگرفته بودازمیثم کم بیش خبرداشتم که تحت درمان روانپزشک وبستریه بخاطربیماریش


هرچندوجودمیثمم اززندگیم مثل پوریابرای همیشه خط زدم وفقط پدرصباولاغیر


تاچندروزپیش برای خریدعیدرفته بودم یه پاساژی غرق تماشای لباسها بودم که یه نفرصدام کردمریم خانم برگشتم شوکه شدم امیدفلاح بودچقدرعوض شدبودازقیافش مشخص بودخیلی خوشحال شده که من رودیده سلام‌کردم بعدازاحوالپرسی گفت چکارمیکنی گفتم دانشجوارشدهستم ودرحال حاضردبیرگفت افرین بس خانم‌معلم‌ شدی ازخودش گفت که مجردشرکت زده وتومقطع دکترادرس میخونه پرسیدازدواج کردی سکوت کردم چیزی نگفتم دیدتمایلی به جواب دادن ندارم انگارخودش متوجه یه چیزهای شدخواستم ازش خداحافظی کنم که کارت شرکتش روبهم دادگفت این شماره منه کارداشتی زنگبزن وازش جداشدم وقتی رسیدم دم پاساژ کارت انداختم دورمیدونستم محاله خانواده اش قبول کنن ومنم دوستنداشتم خودم رودوباره درگیریه زندگی پرتنش کنم اون لحظه خیلی دلم برای خودم سوخت که خیلی دیرادمهای خوب اطرافم رودیدم ادمهای که واقعادوستمداشتن ومن بخاطرپوریاندیده بودمشون


حرف اخرم به دوستانم اینه که هرگزخودشون روگرفتاردوستداشتنهای یکطرفه نکنن وبخاطرفراموش کردن کسی تن به ازدواج اجباری بدون شناخت ندن من بشم اینه عبرتشون هرچندالان اززندگی کناردخترم راضی هستم وتمام تلاشم برای اینده صباعزیزمه


پایان



👈👈👈👈عزیزانی که داستان رو خوندن و خوششون اومده 


لطفا برای شادی روح پدربزرگ عزیزم فاتحه بفرستید ممنون میشم🙏🙏🙏🙏🙏


(اینم بگم که من با شخصیت های این داستان هیچ ارتباطی ندارم و خودم این داستان رو یه جایی خوندم گفتم واسه شماهم بزارم بخونید)



منتظر نظراتتون هستم🥰🥰🥰

ممنونم از عزیزانی که وقت گذاشتند خوندنش💖💖💖


بچه هایی که این داستان رو خوندن 


توی تاپیکام اگه داستان عاشقانه های علی رو نخوندین حتما بخونینش چون مطمئنم خوشتون میاد از داستان🥰🥰🥰🥰


ممنونم ازهمگی💖💖💖


انشاالله خدا بهترین ها رو براتون رقم بزنه😍😍😍😍


امیدوارم از داستان هایی که تا الان گذاشتم راضی  بوده باشید 💝💝💝💝



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز