2777
2789

قسمت۶:وقتی تصمیم گرفتم درسم روادامه بدم دوتادرسم رو کلاس کنکوررفتم وچون رشته ام فنی بودکلاس کلاپسربودومن تنهادختراون کلاس بودم بین اون همه پسرخجالت میکشیدم وگاهی ازنگاهاشون معذب میشدم ازطرفی هم به پوریانگفته بودم که شرایط کلاس اینجوریه گاهی میومددم اموزشگاه دنبالم میرفتیم بیرون یه دوری میزدیم وبعدمن رومیرسوندخونه میرفت تواون زمان ارتباط بین من وپوریانزدیک صمیمی شدبود وهمین صمیمیت باعث شدبودکه شبانه روزبهش فکرکنم واینده های رنگی برای خودم بچینم وخیلی خوشحال بودم


 یه روزکه خونه بودم کلاس نداشتم گوشیم زنگ خوردشماره روی گوشی برام آشنانبودجواب دادم یه صدای مردونه ای پیچیدتوی گوشم که نمیشناختمش وگقت خانم اصلانی؟گفتم بفرماییدشما


گفت ببخشیدمزاحمتون شدم من یکی ازپسرای کلاس کنکورهستم خیلی تعجب کردم


گفتم شماره من روزازکجااوردین گفت ازروی فرمی که روی میزاستادبوده برداشتم


خیلی عصبانی شدم گفتم حالاامرتون گفت راستش ازروزاولی که دیدمتون خیلی ازتون خوشم امده دخترنجیبی هستی ومهرتون خیلی به دلم نشسته میخوام باهاتون بیشتراشنابشم


من که تاحالابه غیرپوریاباهیچ پسری گرم نگرفته بودم وصحبت نکرده بودم بهش گفتم من نمیخوام باهاتون اشنابشم چون کسی توزندگیمه وخیلی دوستش دارم


ولی فکرمیکردمن دارم دروغ میگم باورنمیکرددست بردارنبود


من حتی نمیدونستم که کدوم یکی ازپسرای کلاسه فقط بهم گفت‌اسمم امیدفلاح وازنظرقیافه نمیشناختمش چون اصلا دقت نمیکردم توی کلاس


خلاصه شبهابیشترازسی چهل تا پیام میدادابرازعلاقه میکرددرهفته دوروزکلاس کنکورمیرفتم بعدازاون تماس وپیامهاوقتی رفتم اموزشگاه سرم روانداختم پایین رفتم کلاس ولی استادهنوزنیومدبودبلندشدم که ازکلاس بیام بیرون یه نفرباصدای بلنددادزدخانم اصلانی بشین الان استادمیادصداش برام اشنا بودحدسم درست بودهمونی بودکه تلفنی باهاش حرف زده بودم ناخوداگاه برگشتم که دیدم یه پسرقدبلندبایه بلوزسفیدوموهای مشکیه صورت قشنگی داشت چندلحظه تو صورتش نگاه کردم ولی سریع برگشتم امدم بیرون چنددقیقه ای که منتظرموندم استادامدباهاش واردکلاس شدم اون روزدرس مکانیک سیالات داشتیم استادیه مسئله دادکه حل کنیم نگاه صورت مسئله کردم بلدش بودم خیلی خوشحال شدم چون میترسیدم ازم بپرسه وجلواون همه پسرضایع بشم همینم شد استادصدام کردگفت پای تخته حلش کن منم مسئله روبی هیچ کم وکاستی حل کردم نشستم ودوباره یه مسئله سخت دادکه واقعامن اصلانمیتونستم بفهمم چیه که بخوام حلش کنم همه سکوت کرده بودن که بازهمون صدای اشناازته کلاس گفت استادمن بیام حلش کنم صدای امیدفلاح بودکه پیش قدم شده بودبرای حل مسئله ولی استادگفت..



نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قسمت۷:استاد گفت اقای فلاح من میدونم شمابلدی وچون مطمئنم کسی غیرشمانمیتونه جواب درست روبده بیایدحلش کنیدوبه طورکامل توضیح بدیدکه بقیه هم یادبگیرن امیدشروع کردبه حل کردن وتوضیح دادن فرصت خوبی بودبرای بررسی بیشترقدبلندونسبتالاغربودومیتونم دریک کلمه بگم واقعاخوش قیافه بوداون روزوقتی کلاس تموم شدپوریاامددنبالم وباهم رفتیم خارج شهرپوریاشام خریدخوردیم کلی حرف زدیم کنارش احساس ارامش داشتم وازبودنش خوشحال بودم تنهامشکلم امیدبودکه تقریباهرشب پیام میدادولی من هیچ کدوم ازپیامهاشوجواب نمیدادم چون فکرمیکردم بااین کاربه پوریاخیانت میکنم میگفتم من جوابش روندم بعدازیه مدت خسته میشه میره دنبال یکی دیگه خلاصه روزهامیگذشت وکلاس کنکورهم تموم شدازاینکه کلاسام تموم شده بودخوشحال بودم میگفتم بانرفتنم به کلاس امیدهم بیخیال میشه ولی امیدبعدازتموم شدن کلاسها همچنان اس میدادانگارخستگی ناپذیربودروز کنکوررسیدباتمام استرسی که داشتم کنکوررودادم بازم میدونستم دانشگاه دولتی قبول نمیشم ولی منتظرجواب موندم رابطه ام کم بیش باپوریاخوب بودولی خب پیشم میومدگهگاهی باهام دعوامیکردیم وسربسته میگفت که منونمیخواددلم میشکست گریه میکردم ولی بازم دوستنداشتم ازدستش بدم کم کم حرفهاورفتارهاش اعصابم رو میریخت بهم شدبودم یه ادم عصبی که باکوچکترین حرف خواهرومادرم باهاشون دعوام میشدازکوره درمیرفتم تا


یه روزبعدازظهرکه تی وی نگاه میکردم تلفن خونه زنگ خوردمامانم گوشی روبرداشت یه خانمی میگه برای امرخیر مزاحم میشم مامانم فکرمیکنه برای خواهربزرگم زنگزدن ولی اسم منومیاره مامانم قبول نمیکردمیگفت بایدخواهرای بزرگش ازدواج کنن بعدمریم ولی اینقدراصرارمیکنه که مامانم برای اخر هفته هماهنگ میکنه باهشون هموم روزجواب کنکورم دادن وهمنجورکه حدس میزدم دانشگاه دولتی بازم قبول نشدم ودانشگاه ازادرتبه اورده بودم


ازکلاس کنکوربهم زنگزدن که برم برگه های ازمون کلاس کنکورم رو بگیرم بعدازظهرراهی اموزشگاه شدم اسم همه قبول شدهابنر شدبودرفتم برگه هاروبگیرم اسمم روگفتم متصدی اموزشگاه گفت چندلحظه صبرکن چشمم رفت سمت بنرببینم کیاقبول شدن که یه عکس بزرگ اون وسط خودنمایی میکردرتبه بیست کنکورامید فلاح!!جاخوردم گفتم انقدردرسش خوب بودبرگه هاروگرفتم ازاموزشگاه زدم بیرون یکم پیاده روی کردم گوشیم رو دراوردم سایلنت بوددیدم بیستامیس کال ازشماره امیددارم ازسایلنت دراوردم گوشی روگذاشتم جیبم که صدای پیام امدبازش کردم امیدنوشته بوداسمت نبودتوی قبولی هاناراحت نباش منم قبول نشدم!!....



قسمت۸:امیدپیام داده بودبهم منم قبول نشدم اشکالنداره سال دیگه باهم بازمیایم کلاس انگارقسمته من توبرای هم باشیم ازپیامش خندیدم گفتم پسره دیونه


 وقتی رسیدم خونه مامانم گفت عیب نداره دانشگاه ازادم خوبه قبول شدی بروادامه بده


چون خواهرمم دانشگاه ازادمیخوند گفتم شاید سختش باشه بخوادهزینه دوتادانشجودانشگاه ازادروبده گفتم نمیرم ولی مامانم گفت مشکلی نیست برودرست روبخون اون زمانم مامانم بازنشسته شدبودوتسویه بازنشستگیش روگرفته بودباپولش یه زمین خریدبودکه شروع کردبودیم به ساختنش واز نظر مالی تقریباروبه راه شده بودیم


پنج شنبه بعدازظهربودکه خواستگارهاآمدن به پدرم بااینکه رفته بودزنگ زدیم که بیاد اونم امد


درسته بامادرم مشکل داشتن و دعواشون میشدولی همیشه حامی وپشتیبان مابود


زمانی که خواستگارهاامدن دوتاخانم خیلی شیک پوش بودن که صورتهای خوشگلی داشتن


 وقتی پدرم رودیدن گفتن اگه میدونستیم مرد دارین اقادامادم میاوردیم پدرم پرسید بدون دامادامدید!؟


الان دامادکجاست؟


 یکی ازخانمهاگفت دامادپایین دم درتوماشینه


پدرم سریع رفت دنبالش وباخودش اوردش بالا وقتی درخونه روبازکردم وامدن توازدیدن دامادشوکه شده بودم باورم نمیشدخشکم زده بودجلوی چشمهای بهت زده من رفت نشست روی مبل یه پاشم انداخت روی پاش وشروع کردباپدرم صحبت کردن درمرحله اول خودش رومعرفی کردگفت امیدفلاح هستم بله!!!امیدامده بودخواستگاریم و کل نحوه اشنایمون روبرای پدرو مادرم تعریف کردوگفت که من هرشرط وشروطی باشه قبول میکنم و یکم راجب خانواده اش گفت ومتوجه شدم پدرش استاددانشگاه هست وتندتندهمشون میگفتن دکترفلاح ازاستادای سرشناس دانشگاه چطورنمیشناسینش


هرچندهیچ کدوم ازاین حرفهابرام مهم نبودوبعدازرفتنشون به مامانم گفتم جواب من منفیه‌ ورفتم توی اتاقم یه پیام به پوریادادم بازم خیلی خشک وسردجوابم روداد


چقدازاین رفتارش اعصابم خوردمیشدوبهم میریختم


قلب لعنتی من هنوزم روی این عشق پافشاری میکرد


دودل بودم برای گفتم جریان امشب خواستم بگم ولی بازپشیمون شدم میترسیدم بی تفاوت رفتارکنه واون موقع ممکن بودازلج پوریاتصمیم عجولانه ای بگیرم


قبل رفتن به دانشگاه ازادوخوابگاه رفتم دیدن پوریابازم بهم گفت نرودرکش نمیکردم بااینکه حس دوستداشتنی بهم نداشت


بازم مثل دفعه پیش اصرارداشت که نرم


ولی اینارهم من مثل دوسال پیش بهش گفتم میخوام برم وتوی تصمیمم جدی هستم که پوریاگفت اگربری ایندفعه همه چی روبرای همیشه تموم میکنم اون لحظه حرفی نزدم فقط دستاش روگرفتم تودستم وبردم سمت لباهام بوسیدمش ازش جداشدم واینجوری شدکه دست سرنوشت برای من توی زندگی چیزدیگه ای رورقم زد...



قسمت۹:ازپوریاجداشدم وقراربودباپدرمادرم بریم برای ثبت نام تبریزاین وسط امیددست بردارنبودروزی چندبارزنگ میزدبالای بیست تاپیام میفرستادابرازعلاقه میکردچندباری هم امدخواستگاری ولی جواب من منفی بودواونم وقتی ناامیدشدرفت برای همیشه


برای ثبت نام باپدرم مادرم راهی تبریزشدیم البته خودتبریزقبول نشده بودم یکی ازشهرهای اطراف تبریزبودوقتی ثبت نام کردم پدرمادرم رفتن من موندم یه شهری که اصلاباهیچ چیزش اشنانبودم وسخترینش زبانشون بودکه چیزی متوجه نمیشدم ساکن خوابگاه شدم که کم کم دانشجوهای ثبت نامی آمدن چندتادخترشیرازی ودوتامشهدی هم اتاقیم شدن خیلی خوشحال بودم که فارسی حرف میزدن میتونستم باهاشون راحت ارتباط برقرارکنم اون مدت خسته شده بودم ازاینکه دانشجوهای ترک زبان ترکی حرف میزدن من چیزی متوجه نمیشدم بادوتادوستای مشهدیم خیلی جورشده بودم وشدن صمیمی ترین دوستام هر روزباهم میرفتیم دانشگاه برمیگشتم توی کلاسمون نصف دختر نصف پسربودن یه هفته ای ازشروع کلاساگذشته بودکه یه پسری قدبلندلنگان لنگان وارد کلاس شدوقتی نگاهش کردم ازش ترسیدم خیلی باجذبه بوداستادبهش گفت چه عجب اقای جهانگیری کلاس تشریف اوردین اونم نیش خندی زدودرست صندلی جلوی من نشست کلادیگه جلوم رونمیدیدم گفتم ببخشیداقای جهانگیری من جلوم رونمبینم عذرخواهی کردکمی جابه جاشدکه من تونستم به تخته مسلط بشم واین‌اولین برخوردمن باجهانگیری بودترم اول اینقدرفکرم درگیرپوریابودکه مشروط شدم وبه خانواده ام چیزی نگفتم چون جای درس خوندن همش فکرم پیش پوریابودطوری که بیشترشبهاپیامهای که بینمون‌ردبدل شده بودرومیخوندم گریه میکردم‌شده بودکارهرشبم نمیدونم‌این چه عذابی بودمن گرفتارش شده بودم ویه لحظه نمیتونستم ازفکرپوریابیام بیرون یه روزصبح که ازخواب باچشمهای پف کرده بیدارشدم حدیث دوست مشهدیم گفت مریم‌توچته چرااینقدرگریه میکنی مشکلت چیه داری خودت روداغون میکنی بچه های اتاق همشون ازگریه شبهای توحرف میزنن سرم روانداختم پایین گفتم یه دردی توقلبمه که شایدتاابدتوی وجودم بمونه حدیث‌چندروزی سیریش شدتابلاخره تسلیم شدم رازعاشقی خودم‌روبراش گفتم پرده ازاین عشق یکطرفه برداشتم باورش نمیشدمیگفت زیاددیدم پسرعاشق بشه ولی یه دختربه این حدعاشق نوبره والله ازاون‌روزحدیث‌هرکاری برای شادکردن من انجام میدادازدلقکبازی حرفهای خنده داربگیرتاسرکارگذاشتن پسرهاشدبودیکی ازبهترین دوستام برای تعطیلات بین دوترم برگشتم شهرمون وبازعشق پوریاامدسراغم کارم شده بودهرروزپیادروی جلوی خونه خاله ام که شایدپوریاروببینم تابلاخره روزاخری که فرداش میخواستم برگردم موفق شدم تادیدمش رفتم پشت دیوار...



قسمت۱۰:تاپوریارودیدم رفتم پشت دیوارشروع کردم به گریه کردن چقدرتفاوت بودبین مادوتامن ازتب عشق پوریاداشتم اب میشدم ولی اون عین خیالشم نبودازهمون پشت دیوارانقدرنگاهش کردم تادورشدرفت بعدازرفتنش برگشتم خونه چمدونم روبستم که اماده باشه وفرداراهی بشم نمیتونستم دیگه بمونم اون شب ده بارپیام برای پوریامینوشتم پاک میکردم میترسیدم بگه چرابهم پیام میدی بروگفتم که همه چی تموم شده


فرداراهی دانشگاه شدم دلم شکسته بوداخه این چه عشقی بود که تموم نمیشدوقتی رسیدم بادیدن حدیث کلی روحیه ام عوض شدازقیافه ام متوجه حالم شدمنم همه چی روبراش تعریف کردم حدیث یکی زدتوسرم گفت خاک تومخت بازنشستی غصه خوردن خنگ بایدبگردم یکی روبرات دست پاکنم که ازاین تنهای دربیای گفتم دلم روچکارکنم حدیث گفت دلت روبایگانی کن دختر زندگیتو بکن شب موقع خواب به حرفای حدیث فکر کردم گفتم شایدراست میگه اگریکی بیادتوزندگیم من بتونم پوریاروفراموش کنم صبح به حدیث گفتم روپیشنهادت فکر کردم قبوله بگردیم یه خوبش روپیدا کنیم ازاون روزحدیث هر چی پسرچپ وچوله بودنشون میدادمیگف این خوبه منم فقط میخندیدم تایه روزسرکلاس فیزیک بودیم ده دقیقه ای ازکلاس گذشت که درکلاس روزدن استادگفت بفرماییدکه دیدم همون پسرجهانگیری پشت دربودواردکلاس شدخیلی مغروربودیه چشمکی به حدیث زدم گفتم این خیلی مغروراینوجورش کن جهانگیری یه پسرقدبلندچشم درشت بایه بینی صاف صوف که اوایل فکرمیکردیم عملیه واین شدبودسوژه که بهش بگیم دماغ عملی خلاصه باحدیث کنجکاوشدیم ببینیم کیه وقتی تحقیق کردیم ازچندنفرمتوجه شدیم دوست دختر داره فعلا بیخیالش شدیم چون پایان ترم بایدحسابی درس میخوندم مخصوصامن که ترم قبل مشروطم شده بودم وبایدجبران میکردم خداروشکرتونستم اون ترم درسهام روخوب پاس کنم برگشتم شهرخودمون این میان خیلی باخودم درگیربودم که سمت خونه خاله ودیدن پوریانرم باهربدبختی بودخودم روکنترل کردم واون مدت پوریاروندیدم وبرای ترم سوم برگشتم دانشگاه بازم شیطنتهای ماباحدیث شروع شدمتوجه شدیم جهانگیری بادوست دخترش بهم زده حدیث یه چشمک زدگفت الان وقتشه بریم تو نخش خندم گرفته بودگفتم ابن انقدرمغروربه کسی رونمیده حدیث‌ گفت‌اون‌بامن توکارت نباشه اگرمیخوای پوریا روفراموش کنی تنهاراهش همینه منم هیچی نمیگفتم خلاصه ازاون روزحدیث هرجامیدیدش دنبالش راه میفتادصداش میکرد میثم میثم ولی وقتی بهش میرسیدیم خودمون رومیزدیم کوچه علی چپ ازبغلش ردمیشدیم میثم کم کم متوجه رفتارای عجیب غریب ماشدبوگاهی میدیدم نگاهی به من میکنه ولی روش روبر میگردونه تایه بارکه یه شلوارلی از این پاره ها پوشیده بودم صدام کرد...



قسمت۱۱:یه بارکه یه شلوار لی ازاین پاره ها پوشیدم صدام کرد خانم اصلانی لطفابیارفتم سمتش نیش خندزدگفت اخه این چیه پوشیدی!میخوای جلب توجه کنی همه ببیننت یه کاغذبردار روش بنویس لطفامن روببینیدبزن رولباست ازحرفش تعجب کردم نذاشت من جوابش روبدم سریع حرفش روزدرفت کلی حرص خوردم ودوسه باردیگه ام وقتی من روبیرون میدید به موهام رژلبم گیرمیدادتذکرمیدادحدیث تمام این برخوردهاش‌رومیذاشت روحساب دوستداشتن ومیگفت عاشقت شده که براش مهم منم میخندیدم میگفتم فکرکن اون بااون اخلاق گندش عاشق بشه میثم متولد۶۷ بودومسول بسیج دانشگاه بودهمه ازش حساب میبردن خیلی بداخلاق جدی بود فقط من وحدیث بودیم که دستش مینداختیم درکل ادم بدی نبودباتمام اخلاقهای تندی که داشت ترم سه هم هرجوربودتموم شداوایل ترم چهاربودیم که باحدیث توی کافی نت نشته بودیم که یه پیام برام امدچشام چهارتاشدنوشته بودپیام به اسم جهانگیری بودمن شماره میثم‌روسبوداشتم ولی هیچ وقت نه پیامی بهش داده بودم نه زنگی زده بودم بهش سریع پیام روباز کردم نوشته بودسلام اگه میشه ساعت چهاردم رودخانه کناررستوران رزببینمت جریان روبه حدیث گفتم یه جیغ بلند کشیدانقدرکه خوشحال شدگفت مریم نجاتت دادم اخم کردم گفتم چی میگی الکی خیالبافی نکن معلوم نیست چکارداره نزدیک ساعت چهاررفتیم سرقرارمیثم گفت اگه میشه تنها صحبت کنیم حدیث تاشنیدرفت روی یه صندلی که بامافاصله داشت نشست میثم شروع کردازخودش خانواده اش اعتقاداتش حرفزدن میگفت خیلی براش مهمه ادمی که باهاشه اعتقادات قوی مذهبی داشته باشه من تمام مدت گوش میدادم نمیدونستم بایدچی میگفتم دراخرهم ازعلاقه که به من پیداکرده بودگفت میثم ازدوست دخترقبلیش که یه جورای نامزدش بوده گفت ودلیل بهم زدن رابطه اش رو دروغ بزرگ‌لیلا عنوان کردکم بیش بالیلااشنا بودم دخترخوشگلی بودکه چشمای سبزلاغر اندام پوست سفید داشت دوسه باری که باهاش حرف زده بودم ادم بدی به نظر نمیومد ولی هرچی بودمیثم خیلی ازش شاکی بودبهم فرصت دادفکرکنم وبهش خبربدم بعدخداحافظی کردرفت نمیدونم چرااون لحظه دلم گرفته بودکاش جای میثم پوریااین حرفهاروبهم میگفت بعدازرفتش حدیث دویدطرفم گفت چی شدهرچی گفته بودروبراش تعریف کردم حدیث گفت معطل نکن امشب بهش جواب بله روبده بغضی که توگلوم بودرو قورت دادم وگفتم حدیث به خدانمیتونم باجزوش کوبیدتوسرم گف خاک توسرت سه ترم ماروالاف خودت کردی حالامیگی نمیتونم خیلی خری باخودم احساسم درگیربودم اخرشب بهش پیام دادم گفتم جوابتون باشه اخرترم خودمم میدونستم نمیتونم کسی روجایگزین پوریاکنم وپشیمون بودم ازاین بازی که شروع کرده بود...

قسمت۱۲:به میثم گفتم جوابت بمونه برای اخرترم وفعلاازسرخودم بازش کردم من هنوزم دلم پیش پوریابودآخرای ترم بودکه داشتیم امتحانات رومیدادیم وسخت مشغول درس خوندن بودیم که یه شب برام پیام امدصفحه گوشیم رونگاه کردم اسم پوریاافتاده بودقلبم داشت میومدتودهنم دستام ازشدت ذوق میلرزیدپیامش روبازکردم نوشته بودسلام خوبی مریم انقدرخوشحال شدم بخاطراین دوکلمه که حدنداشت زدم زیر گریه حدیث امدطرفم گفت چی شده مریم چراگریه میکنی بگوچی‌شده گوشی تودستم بودپیام پوریارودیدگفت خاک تو سرت به خاطراین چهارتاکلمه اینقدرخوشحالی توروانی هستی بعدپاشدرفت


جواب پوریارودادم یه کم چت کردیم‌ پرسیدکی میای مخواستم ببینم چی جواب میده گفتم شایددیگه برنگردم وهمینجابمونم کارکنم منتظربودم بگه برگردیابیاببینمت اما هیچی نگفت چهارتاشوخی کرداخرشم یه خداحافظی وبازتموم شد


امتحانات رودادیم ودوسال لیسانس هم داشت تموم میشدوسایلامون روجمع کردبودیم وشب اخرکنارهم نشسته بودیم حدیث محکم بغلم کردگفت مریم باخودت کناربیارودلت پابزارادمی که دوست داشته باشه هیچ وقت تنهات نمیزاره براش مهم میشی من مثل یه خواهریه دوست دارم بهت میگم پوریادوست نداره خودت روالافش نکن به فکراینده زندگیت باش اگریه کیس خوب گیرامدازدواج کن بروحدیث خیلی باهام حرف زدونصیحتم کردمیدونستم حرفاش درسته


فرداش روزجدایی بودهمدیگروبوسیدیم وازهم خداحافظی کردیم من سوارقطار شدم وهرکس رفت دنبال سرنوشت خودش توی


مدت لیسانسم خواهروسطم باکسی که دوستش داشت نامزدکردبودوتقریبایه هفته تاعروسیش مونده بودمنم تارسیدم افتادم دنبال خریدبرای عروسی خواهرم


خیلی دوستداشتم پوریاروببینم ازاتاق عقدکه امدم بیرون توی راپله هادیدمش چقدرعوض شدبودانگارصدسال بودندیده بودمش بهش سلام کردم یه نگاهی بهم کردجواب سلامم رودادازبغلم بی تفاوت ردشد


خلاصه عروسی خواهرمم باخوشی تمام شدرفت سرخونه زندگیش براش خوشحال بودم چون باکسی که دوستش داشت ازدواج کردبود


یک هفته بعداز عروسی خواهرم ازمیثم برام پیام اومدبازش که کردم نوشته بودسلام خوبی من امدم شهرتون میتونم ببینمت


دیدم اگرجواب ندم زشته نوشتم کجاییدادرس جای که بودروبرام نوشت منم رفتم منتظرم بود


بعدازاحوالپرسی گفت امدم خواسنگاریت میشه به خانواده ات اطلاع بدی توعمل انجام شده قرارگرفته بودم سرم انداختم پایین گفتم باشه خواستم ازش جدابشم گفت من جایی روبلدنیستم یه ادرس مسافرخونه بهم بده راهنمایش کردم وقرارشدتاشب بهش خبربدم اون شب جریان روبه خانوادم گفتم وقرارشدفرداشب میثم بیادخواستگاری


نمیدونم چرامقاومتی برای نیومدنش نکردم وچراداشتم راحت تسلیم سرنوشت میشدم ای کاش....



قسمت۱۳:یادمه نزدیک عیدبودفرداصبحش میثم بهم زنگزدگفت ازکجاگل شیرینی بخرم ازتنبلیش خندم گرفته بودکه حتی زحمت گشتن هم به خودش نمیدادبهش ادرس یه شیرینی فروشی وگل فروشی نزدیک خونه رودادم بعدمامانم زنگزدبه بابام داداشم همه سریع امدن خونه یکساعت بعدهم میثم رسیدتمام مدت سرش پایین بودانگارخجالت میکشیدبابام گفت چراتنهاامدی خانواده ات کجاهستن میثم گفت مادرم آسم داره نمیتونه بیادپدرمم براش کاری پیش امدگفتن من خدمت برسم وشماروبرای ایام دعوت کنم شهرمون که ازنزدیک بامحل زندگی مااشنابشیدوخانواده ام منتظرتون هستن بعدم باباش زنگ زدعذرخواهی کردومارودعوت کردوشرایط روتوضیح دادبابام دعوتشون رو قبول کردمیثم اون شبم مسافرخونه موندفرداش برگشت شهرشون نمیدونستم بایدچکارکنم توی دوراهی بدی گیرکرده بودم باکلی کلنجاررفتن باخودم گوشی روبرداشتم به پوریاپیام دادم گفتم بیاتوبرنامه یاهوبعدازچنددقیقه پوریاانلاین شدپوریاسلام کردبعدازیه احوالپرسی کوتاه گفتم پوریامن خواستگاردارم چیکارکنم؟


فقط تودلم میگفتم خدایابگه بهم نروبگه ازدواج نکن ولی در کمال ناباوری گفت خوشبخت بشی برودنبال زندگیت نمیتونم بگم چه حالی داشتم احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم اون شب باقرص ارامبخش خوابیدم ولعنت به قلب دلم میفرستادم که‌چندساله من روگرفتاراین عشق لعنتی کرده بودصبح که بیدارشدم ازلج پوریا وبرای فرارازاون عشق لعنتی به مامانم گفتم من جوابم مثبته وبرای ازدواج بامیثم مشکلی ندارم بابام گفت بذاربریم ببینیم چه خانواده ای هستن عجله نکن اونا زبان فرهنگشون باماخیلی متفاوته مریم جان بایدببینی میتونی باهاشون زندگی کنی اونم تویه شهرغریب دورازماکه کسی رونمیشناسی ایام عیدسال۱۳۹۲هم رسیدوماروزدوم عیدراهی تبریزخونه برادرم شدیم شهرمیثم ایناتاتبریزسه ساعت فاصله داشت شب تبریزبودیم فرداصبحش راه افتادیم وقتی رسیدیم پدروبرادرمیثم ورودی شهرمنتظرمون بودن وماروباخودشون بردن خونه به گرمی ازمااستقبال وپذیرایی کردن درظاهرادمهای خوبی بنظرمیومدن وهمون روزمن روبازخواستگاری کردن وقرارشدیه صیغه محرمیت بخونیم ومراسم عقدتوخونه مابرگزاربشه هرچنداونامیخواستن ماهونجاعقدکنیم ولی پدرم قبول نکردبعدظهررفتیم توی شهریه دورزدیم ومادرم برای میثم یه پیراهن شلوارادکلن خریدوقتی برگشتیم عاقدصداکرده بودن خانواده میثم خیلی خوشحال بودن برعکس من که هنوزدودل بودم وتندتندگوشیم رونگاه میکردم شایدپوریاپیام داده باشه وازم بخوادهمه چی روبهم بزنم ولی هیچ خبری نشدومن کنارمیثم نشستم چادرسفیدروکشیدم روصورتم وقتی میخواستم جواب بله روبدم به ارزوهای بربادرفته ام فکرمیکردم بااشک جواب دادم بله...



قسمت۱۴:باصدای بله همه دست زدن یه انگشتردستم کردن و اینجوری شدکه من شدم همسرمیثم امیدوار بودم که کنارش خوشبخت بشم وبتونم باوجودمیثم عشق پوریاروفراموش کنم مایکی دوروزمهمون خانواده میثم بودیم رفتارشون خیلی خوب بودوقتی برگشتیم مامانم کلی ازخانواده میثم پیش خاله ام تعریف کرداردیبهشت ماه خانواده میثم امدن خونه ماوعقدرسمی کردیم وقرارشد‌دوماه دیگه ام عروسی بگیریم ولی بعدازعقدخانواده میثم رنگ عوض کردن وانجوری که خودشون رونشون میدادن نبودم حتی رفتارهای خودمیثم هم عوض شد


نزدیک عروسی میثم امددنبالم ومن روبردشهرشون که مثلابرام خریدکنن مثل همه ی عروسهاکلی ذوق داشتم که میتونم چیزهای روکه لازم دارم باسلیقه خودم انتخاب کنم وبخرم ولی خواهرهای میثم نمیذاشتن تااعتراضم میکردم وحرفی میزدم میثم بهم چشم غره میرفت منم دیگه هیچی نمیگفتم انقدرراه رفته بودیم که حسابی خسته شده بودم خواهرهای میثم بعدازاینکه حسابی دخالت کردن وهرچیزی که خودشون میپسندیدن روخریدن برام ازمون جدا شدن رفتن خونشون به میثم گفتم من نمیتونم دیگه راه بیام برام تاکسی بگیرولی اصلا توجهی نکردکفشهام پامومیزدواقعادیگه نمیتونستم تحمل کنم کفشام روازپام دراوردم شروع کردم بدون کفش راه رفتن میثم وقتی برگشت دید من کفش ندارم عصبانی شددستم رو فشاردادیه سیلی محکم زدتوصورتم اینقدرمحکم زدکه یه لحظه سرم گیج رفت نزدیک بودبیفتم شوک بدی بهم واردشده بود مجبورم کردکفشام روبپوشم ودنبالش راه افتادم بااینکه جایی ازاون شهرروبلدنبودم امامیدونستم راه زیادی تاخونه مادرشوهرم مونده وبایدتمام مسیرروباهمون کفشهاپیاده میرفتم پاهام میسوخت بالاخره رسیدیم میثم درزدچشمام پراشک بودمادرش تادرروبازکردمن رودیدفهمیدحالم خوب نیست پرسیدچی شده طاقت نیاوردم زدم زیرگریه پشت پاهام خون میومدولی بازم چیزی نگفتم رفتم دستشویی پاهام روشستم دیدم میثم به ترکی داره یه چیزی روبراشون توضیح میده مادرش وقتی من رودیدباصدای بلندبه زبون فارسی گفت حتمامیخوادابرومارو ببره توی این شهرکوچیک انگشت نمای خاص عام کنه توی جمعشون خیلی غریب بودم تازه یادحرف بابام افتادم که میگفت مریم مااختلاف فرهنگی وقومیتی داریم ببین میتونی کناربیای توشهرغریب واقعاراست میگفت خلاصه میثم من روازتمام چیزهای که دوستداشتم دورکردحق ارایش نداشتم حق لاک زدن نداشتم حق شال وروسری های رنگی پوشیدن نداشتم هرچیزی که من دوستداشتم وخوشش نمیومدمینداخت دور یادمه یکبارکه بازتوی دوران عقدمن روکتک زدبه خانواده ام اطلاع دادم مامان بابام شبانه راه افتادن وقتی پدرم متوجه رفتارهاشون شدگفت طلاق بگیراینابه دردمانمیخورن ولی من..



قسمت۱۵:بابام وقتی فهمیدتودوران عقدایندفعه چندمشه که من روزده گفت مریم این پسرروول کن به دردت نمیخوره ولی من میترسیدم ازجدایی یه جورایی خجالت میکشیدم که بقیه بفهمن من جداشدم مخصوصاپوریامیخواستم همه فکرکنن من خیلی خوشبختم


فکرمیکردم باهاش زندگی کنم اخلاق همدیگه دستمون میادبهترمیشه خلاصه هرچی پدرم اصرارکردبرای جدای قبول نکردم


فقط میگفتم یه زهره چشم ازش بگیریدکه بترسه ودستبزن نداشته باشه غافل ازاینکه هرکسی هراخلاقی داشته باشه به این راحتی هاترک نمیکنه همون روزباپدرمادرم برگشتم وقرارشدخانواده میثم خودشون کارهای عروسی روانجام بدن


 بعدازیک هفته گفتن خونه اماده است جهیزیه روبیاریدباکمک مادرم وخواهرام تمام وسایل روجمع کردیم پدرم ماشین گرفت ومن باخانواده ام راهی شهرمیثم شدیم 


وتمام مدت درطول مسیربه اینده نامعلوم خودم فکرمیکردم


فرداصبح ساعت پنج رسیدیم جهیزیه روخالی کردیم باچه ذوق شوقی تک تک وسایل‌رومیچیدم دل خوش کرده بودم به خوشبختیم به اینکه میثم بعدازعروسی بهترمیشه 


دوروزبعدمراسم عروسیم بودخواهرشوهرم بااینکه ارایشگرتازه کاربودواصلاحرفه ای نبودمن رومجبورکردکه قبول کنم اون ارایشم بکنه خیلی ناراحت بودم ولی برای اینکه تنش به وجودنیادبازم کوتاه امدم روزقبل عروسیم رفتم که موهام رورنگ کنه بهش گفتم یه عسلی بذاربرام‌ولی درکمال‌ پرویی اون رنگی که خودش دوست داشت روروی سرم گذاشت بازم کوتاه امدم


روزعروسی رفتم ارایشگاه خواهرشوهرم اصلاخوشحال نبودم چون میدونستم کارش درچه حدیه دوستشم اورده بود کمکش بعدازپایان کارشون وقتی به اینه نگاه کردم کلی حرص خوردم خودم خیلی بهترازاون دوتاآرایش میکردم موهامم معمولی درست کرده بودن درکل اصلاخوب نشده بودم


یه ساعت بعدبرادرمیثم لباس عروسم رواوردپوشیدم باپوشیدنش احساس خانم بودن بزرگ شدن بهم دست دادمنتظرروی صندلی نشسته بودم وتوی گوشیم دنبال شماره دخترخالم میگشتم که یه دفعه ازروی اسم پوریاردشدم یه لحظه تمام خاطراتم جلوی چشمم رژه رفت بغض توگلوم بودتواون لحظه گفتم ای خداچراقسمت من وپوریاروباهم رقم نزدی


توی همین فکرابودم که میثم فیلمبرداررسیدن طبق معمول میثم عصبانی بودکوچکترین حرفی میزدم باهام دعوامیکردانقدراعصابم روخوردکرده بودکه توی تمام عکسام گرفته غمگین بودم یه جاهای خودعکاسم دلش برام میسوخت میگفت چطورمیخوای بااین زندگی کنی بااین اخلاق


اون شب عروسی بااینکه خانواده من توی اون شهرغریب بودن بعدازتموم شدن تالارخانواده میثم یه تعارف‌نکرده بودن ببرنشون خونه وخانواده من توی ماشین کنارخیابون شب روبه صبح میرسونن شهرمیثم اینابخاطرکوچیکیش مسافرخونه نداشت..



قسمت۱۶:فرداصبح زودوقتی صدای زنگ روشنیدم و درروبازکردم تعجب کردم ازدیدن خانواده ام امدن توسروضعشون نشون میدادشب خوبی رونداشتن متوجه شدم صبحانه نخوردن شک کرده بودم اول نمیخواستن چیزی بگن ولی وقتی اصرارکردم چی شده خواهرم لوداد وقتی تعریف میکردداشتم دق میکردم واقعاحق خانواده ام این بی احترامی نبودامده بودن خداحافظی کنن وبرگردن به زورنگهشون داشتم ناهارخوردن وبعدازناهارراه افتادن رفتن تودلم میگفتم خاک برسرت مریم واسه این شوهرکردن رسم دیگه خودم روتنهابدبخت میدونستم اخلاق میثم خیلی تندبودبه شدت پشت خانواده اش بوددست بزن داشت وباکوچکترین اعتراضی کتک میخوردم اصلا باهام خوب رفتارنمیکردازدیدشون زن یه برده بودکه حق اعتراض نداشت وبایدهربلایی هم سرش میومدسکوت میکردیادمه دوماه بعدارعروسی سریه موضوعی باخواهرش اختلاف نظرداشتیم وقتی میثم فهمیدچنان کتکی بهم زدکه تاسه روزبه زورازجام بلندمیشدم کارمیثم طوری بودکه ماموریت میرفت گاهی ده یازده روزمیرفت ونبودش شایدتنهازمان ارامش من روزهای بودکه میثم مسافرت بودهرچندتواون زمانم خانواده اش یه جورای اذیت میکردن ووقتی میثم میومدانقدرپشت سرم بهش حرف میزدن وپرش میکردن که بازمیشدیه گرگ وحشی ومیفتادبه جونم خسته شده بودم ازاین همه بی محبتی وکتک خوردن یه شب که کتک مفصلی بازخوردم تصمیم خودم روگرفتم گفتم بایدتمومش کنم دیگه طاقتم تموم شده بودبلندشدم رفتم سمت حمام تواینه نگاه خودم کردم زیرچشم سیاه شده بودتیغ روبرداشتم چشماموبستم کشیدم روی مچ دستم گرمی خون روحس میکردم دستم میسوخت ولی هیچ کاری برای بندامدنش نکردم نشستم سرم روتکیه دادم به دیوارحموم چشماموبستم متوجه نشدم کی از حال رفتم وقتی به خودم امدم که میثم محکم میزدتو صورتم وبه ترکی باهم حرف میزدمتوجه نمیشدم چی میگه اب زدن تو صورتم دیدم توهمون حال شوهرخاله اش گفت زنگ بزنین پلیس بیادبه زورنشوندنم چادرموسرم کردن دستم رومحکم بسته بودم متوجه شدم پلیس داره یه نامه ای روپرمیکنه بعدگذاشتش جلوی من گفت خانم اینجاروامضا کن برگه روبه زورخوندم زیادنمیتونستم تمرکزکنم ولی همنجوریش متوجه شدم که محتواش اینکه هربلایی سرم بیادواگربمیرم هیچ کدوم ازاعضای خانواده میثم مقصرنیستن وخودم اقدام به خودکشی کردم بعدازرفتن پلیس همه رفتن ومن رفتم توی اتاق درازکشیدم هیچ کس نیومدبهم سربزنه میثم هم بااون برگه که خودم امضاکرده بودم دستش بودانگاربرگ برنده داشت وبیشترازقبل بهم بی محلی میکردصبح گوشیم رونگاه میکردم رفتم توبرنامه وایبروقتی لیست مخاطبین رونگاه میکردم اسم پوریابالاامدومتوجه شدم برنامه روداره ناخوداگاه براش نوشتم سلام و...

قسمت۱۷:وقتی رفتم رفتم توی وایبرمتوجه شدم پوریا‌وایبرنصب کرده بهش پیام دادم سلام خودمم نمیدونم چرااینکارروکردم شایدبخاطرشرایط روحیم بودچندقیقه بعدپوریاانلاین شدجواب سلامم رودادوشروع کردیم‌به چت کردن خیلی مهربون شده بودباهام حالم روپرسید بهش گفتم ای بدنیستم یکم باهم حرفزدیم که پوریاگفت چرارفتی متوجه منظورش نشدم گفتم یعنی چی؟پوریابازگفت چراازدواج کردی گفتم من شبی که خواستگاربرام امدبهت گفتم ولی توخودت گفتی بروپوریاگفت تواگرعاشق بودی اگردوستداشتنت واقعی بودبه این راحتی نمیرفتی شایدم راست میگفت ومن زودتصمیم گرفته‌بودبرای ازدواج به هرحال آدم عاشق نمیتونه کسی روجایگزین عشقش کنه نمیدونم چراشروع کردم باهاش درددل کردن وتمام اتفاقهای که برام افتاده بودروبهش گفتم وابرازپشیمونی کردم ازازدواجم


حتی عکس دستم روبراش فرستادم


پوریاخیلی ناراحت شدگفت چرااینکاروکردی خودکشی راه چاره نیست حالاکه رفتی بجنگ وکم نیاریعدازیه کم چت کردن ازش خداحافظی کردم وبعدازاون روزگهگاهی بهش پیام میدادم وپوریاهم باروی خوش جوابم رومیدادنمیدونم شایددلش‌برام میسوخت


تصمیم گرفتم برم باشگاه ورزش کنم باهربدبختی بودمیثم روراضی کردم که بهم اجازه بده چون خودشم ماموریت میرفت ونبودبهم اجازه دادکه برم منم شروع کردم خیلی جدی وسخت ورزش کردن احساس میکردم ازغصه هام کم میشه هرچندتوی این مدت بازم دخالتهای خانواده میثم وبداخلاقی خودش ادامه داشت سعی میکردم باورزش کردن خودم روسرگرم کنم


تایه شب که بازبهانه الکی گرفت شروع کردبه کتک زدنم خیلی حالم بدبودبازتصمیم گرفتم خودم روبکشم وقتی دیدم میثم خوابه رفتم تواتاق زمستون بودلوله بخاری رودراوردم ودرزاتاق روبستم تاگازخفم کنه خوابیدم روی تخت چشمام روبستم وتمام زندگیم روتوی یه لحظه ازجلوی چشمام گذروندم وخوابم بردیه لحظه متوجه شدم میثم محکم میزنه توصورتم ویه لیوان اب ریخت روصورتم میثم خیلی عصبانی بودچشماش قرمزقرمزبودخیلی ازدستش عصبانی بودم چون بازم خودکشی من روخراب کرده بودسرم درمیکرد یه نگاهی بهش کردم گفتم چراترسیدی توکه نامه داری واگرمن خودم روبکشم تومقصرنیستی هیچی جوابم روندادولی تمام شب کشیکم رومیکشیدکاراحمقانه ای نکنم هیچ وقت ازش نپرسیدم چی شدکه امدتوی اتاقم چون بارهاشده بودیه روزکامل توی اتاق بودم ولی یکبارم نیومده بودببینه چکارمیکنم حالا نمیدونم چطورشده بوداون شب امده بودمن رونجات داده بود متاسفانه میثم دست از ازاراذیتش برنمیداشت یه روزدیگه تحملم تموم شدچمدونم روبستم گفتم من دارم برمیگردم شهرمون ازاین شهرادمهاش خسته شدم اگرخواستی انتقالی بگیربیاوبرگشتم به شهری که...



قسمت۱۸:چمدونم روبستم امدم شهرمون خیلی دلم گرفته بود وقتی برگشتم خیلی دوستداشتم تمام این اتفاقات توی خواب بوده باشه ومن الان بیداربشم ببینم همه چی مثل قبله وهیچ اتفاقی نیفتاده


چندروزی بودبرگشته بودم که خاله ام زنگزدمارودعوت کردگفت بیایددورهم باشیم خیلی وقته مریم خونه مانیومده بااینکه حال حوصله نداشتم وحالت افسردگی داشتم بااصرارمامانم رفتم نقد افسرده بودم وقتی رسیدیم همه بودن پوریاهم توی جمع نشسته بودبادیدنش بادیدنش به زوربغضم روقورت دادم بهش سلام‌کردم جوابم رومثل همیشه دادچقدردلم برای همشون تنگ‌ شده بودتاحواسش نبودنگاهش میکردم کاش بیشترتحمل میکردم اینقدرزودتصمیم به ازدواج نمیگرفتم نمیدونم ولی من هنوزم پوریارودوستداشتم شایدگناه این دوستداشتن الانم گردن میثم بوداگراون اینقدری ازمحبت لبریزم میکردشایداین عشق دوستداشتن لعنتی فراموشم میشدوبه زندگی خودم دل گرم میشدم گاهی که باپوریاچشم توچشم میشدم ازخودم بدم مبومدخجالت میکشیدم مامان به هیچ کس نگفته بودمن توی زندگیم بامیثم مشکل دارم موندن توی اون جمع برام غیرقابل تحمل بودیه عذرخواهی کردم کلیدروازمامانم گرفتم تنهای برگشتم خونه یک ماهی ازامدنم گذشته بودکه بابام بادوندگیهای که کردتونست کارانتقالی میثم روبرای اسفندماه درست کنه اززمان ازدواجم تاانتقالی میثم دوسالی میگذشت تواین دوسال بچه دارنشده بودم دلمم نمیخواست ولی فشاراطرافیان میثم انقدرروم زیادبودکه گاهی برای بستن دهن اونامیخواستم بچه داربشم تااینکه یواش یواش زمزمه نازابودن مشکل داربودن من روتوی فامیل میثم چوانداختن ومیثمم داشت باورش میشدومیگفت من بچه میخوام بعدازاینکه مابه شهرخودموو امدیم روحیه منم کلی عوض شده بودواون سال عیدبعدازدوسال دوری کنارخانواده ام خوشحال بودم وبعدازمدتهامیخندیدم هرچندازمیثم طلاق عاطفی گرفته بودم بخاطرازاراذیتهاش که هنوزم ادامه داشت حتی توی صورتشم دوستنداشتم نگاه کنم انقدرمیثم بهم فشاراوردکه رفتم دکتربرای بچه دارشدن ولی بعدازچندماه خسته شدم ولش کردم وبیخیالش شدم ومیثم بداخلاق ترازقبل شدازخانواده اش هم دوربودمن رومقصیراین دوری‌ میدونست هرروزکتک زدنهاش فحش دادنش شروع شده بودبباشگاه ثبت نام کرده بودم وقتم روطوری تنظیم کرده بودم که کمترببینمش وکمترباهاش حرفبزنم تااینکه بعدازچندماه یه روزتوی باشگاه حالم بدشدوقتی رفتم دکترازمایش دادم درکمال ناباوری گفتن بارداری اصلا خوشحال نشدم وبارداری من هم باعث نشدکه میثم دست ازکارهاش بکشه تایه شب که بابامامانم باز دعواشون شده بودوبابام طبق معمول ازخونه زده بودبیرون وامدبودخونه ما...



قسمت۱۹:تایه شب که بازپدرمادرم باهم دعواشون شده بودبابام امدخونه ماولی میثم اینقدراخم کردبدرفتارکردکه جلوی بابام کلی خجالت کشیدم وسعی میکردم حداقل من عادی رفتارکنم که بابام ناراحت نشه اون شب تاصبح بخاطررفتارمیثم کلی گریه کردم بابامم که خودش متوجه رفتارزشت میثم شده بودصبح زودرفت وقتی بابام رفت بامیثم حرفم شدواون زمان هم میثم رباط پاش روعمل کرده بودباعصاش همچین فروکردتوشکمم که ازدردبه خودم میپیچیدم یه کم استراحت کردم دردم کمترشده بودولی گاهی دل دردام میومدسراغم هفته بعدش نوبت سونوگرافی داشتم وقتی روتخت درازکشیدم دکترمعاینه کردساکت بودهیچی نمیگفت بعدازچنددقیقه گفت خانم متاسفانه قلب بچه نمیزنه و مرده خیلی حالم بدشداروم شروع کردم به گریه کردن حس تنفرم ازمیثم چندبرابرشده بودباهزاربدبختی ودوندگی بچه روسقط کردم یک سالی ازاین ماجراگذشت یه روزکه ازباشگاه برمیگشتم مامانم بهم زنگزدگفت سریع بیابیمارستان حال بابات خوب نیست وقطع کردپاهام میلرزیدنمیدونم خودم روچه جوری رسوندم بیمارستان فقط گریه میکردم ازخدامیخواستم حال بابام خوب بشه شایدبامادرم مشکل داشتن ولی درحق مابچه هاچیزی کم نذاشته بودبعداز اینکه بابام روبستری کردن باخواهرم برگشتیم خونه اینترنت گوشیم روروشن کردم دیدم ازپوریاپیام دارم وحال بابام روپرسیده جوابش رو دادم نگران نباش خوب میشه وازش تشکر کردم بابام چندروزی بیمارستان بودبه لطف خداحالش بهترشدمرخصش کردن


چندروزی بودحالم خوب نبودشک کردم که نکنه باردارم وقتی تست بارداری دادم متوجه شدم دوباره حامله ام نمیدونستم خوشحال باشم یاناراحت شایداگراخلاق میثم‌خوب بودخیلی خوشحال میشدم ولی بخاطررفتارواخلاق میثم زیادخوشحال نبودم اون‌ روزا خیلی به جدای فکرمیکردم ولی بارداریم شوکه ام کرده بودبازم تسلیم سرنوشت شدم توی ازمایشهای که انجام دادم متوجه شدم غلظت خون دارم ودکتر برام امپول هپارین تجویزکردروزی دوباربایدتزریق میکردم وکنارش امپول پروژسترون برام نوشته بودخیلی سخت بودتانه ماه بایداین امپولارو میزدم دوران بارداری خیلی سختی داشتم وتوی تعیین جنسیت مشخص شدبچه ام دختره خیلی خوشحال بودم که دارم صاحب یه دخترمیشم که بعدهاغم خوارم میشه وهم زبونمه


توماه هشتم بارداریم بودم که پوریابهم پیام دادحالم روپرسید وتوی حرفاهاش میگفت دلش برام تنگ شده کاش ازدواج نمیکردی کاش الان باردارنبودی تعجب میکردم این همه سال هیچی نگفته بودوحالا امده بوداینجوری حرف میزدکه شایدخیلی دیربودوفقط دل من روخون میکرد هرازچندگاهی پوریاپیام میدادحالم رومیپرسیدتااینکه زمان زایمان من رسیدوفرشته کوچولوم رودادن بغلم..



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

درد دل

firilfakh | 13 ثانیه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز