قسمت۸:امیدپیام داده بودبهم منم قبول نشدم اشکالنداره سال دیگه باهم بازمیایم کلاس انگارقسمته من توبرای هم باشیم ازپیامش خندیدم گفتم پسره دیونه
وقتی رسیدم خونه مامانم گفت عیب نداره دانشگاه ازادم خوبه قبول شدی بروادامه بده
چون خواهرمم دانشگاه ازادمیخوند گفتم شاید سختش باشه بخوادهزینه دوتادانشجودانشگاه ازادروبده گفتم نمیرم ولی مامانم گفت مشکلی نیست برودرست روبخون اون زمانم مامانم بازنشسته شدبودوتسویه بازنشستگیش روگرفته بودباپولش یه زمین خریدبودکه شروع کردبودیم به ساختنش واز نظر مالی تقریباروبه راه شده بودیم
پنج شنبه بعدازظهربودکه خواستگارهاآمدن به پدرم بااینکه رفته بودزنگ زدیم که بیاد اونم امد
درسته بامادرم مشکل داشتن و دعواشون میشدولی همیشه حامی وپشتیبان مابود
زمانی که خواستگارهاامدن دوتاخانم خیلی شیک پوش بودن که صورتهای خوشگلی داشتن
وقتی پدرم رودیدن گفتن اگه میدونستیم مرد دارین اقادامادم میاوردیم پدرم پرسید بدون دامادامدید!؟
الان دامادکجاست؟
یکی ازخانمهاگفت دامادپایین دم درتوماشینه
پدرم سریع رفت دنبالش وباخودش اوردش بالا وقتی درخونه روبازکردم وامدن توازدیدن دامادشوکه شده بودم باورم نمیشدخشکم زده بودجلوی چشمهای بهت زده من رفت نشست روی مبل یه پاشم انداخت روی پاش وشروع کردباپدرم صحبت کردن درمرحله اول خودش رومعرفی کردگفت امیدفلاح هستم بله!!!امیدامده بودخواستگاریم و کل نحوه اشنایمون روبرای پدرو مادرم تعریف کردوگفت که من هرشرط وشروطی باشه قبول میکنم و یکم راجب خانواده اش گفت ومتوجه شدم پدرش استاددانشگاه هست وتندتندهمشون میگفتن دکترفلاح ازاستادای سرشناس دانشگاه چطورنمیشناسینش
هرچندهیچ کدوم ازاین حرفهابرام مهم نبودوبعدازرفتنشون به مامانم گفتم جواب من منفیه ورفتم توی اتاقم یه پیام به پوریادادم بازم خیلی خشک وسردجوابم روداد
چقدازاین رفتارش اعصابم خوردمیشدوبهم میریختم
قلب لعنتی من هنوزم روی این عشق پافشاری میکرد
دودل بودم برای گفتم جریان امشب خواستم بگم ولی بازپشیمون شدم میترسیدم بی تفاوت رفتارکنه واون موقع ممکن بودازلج پوریاتصمیم عجولانه ای بگیرم
قبل رفتن به دانشگاه ازادوخوابگاه رفتم دیدن پوریابازم بهم گفت نرودرکش نمیکردم بااینکه حس دوستداشتنی بهم نداشت
بازم مثل دفعه پیش اصرارداشت که نرم
ولی اینارهم من مثل دوسال پیش بهش گفتم میخوام برم وتوی تصمیمم جدی هستم که پوریاگفت اگربری ایندفعه همه چی روبرای همیشه تموم میکنم اون لحظه حرفی نزدم فقط دستاش روگرفتم تودستم وبردم سمت لباهام بوسیدمش ازش جداشدم واینجوری شدکه دست سرنوشت برای من توی زندگی چیزدیگه ای رورقم زد...