خسته شدم دیگ از زندگی با هیچکس نمیشه درد دل کرد شوهرم خستم کرده دیگه سر یه چیز کوچیک باهامدعوا میگیره قرار بود لباسشو واسش بدوزم پاره شده بود چون دیشب گفت و من یادم رفت امروز هرچی تو دهنش بود بهم گفت بهم هی گفت برو خونه پدر مادرت بچه ها خسته شدم دوسدارم بمیرم
این حرفارو اگرنشنیده باشیم تعجبیه ...من وقتی دعوام میشه میرم تواتاق لباس مرتب میکنم یا لباس های سفید ...
خب شوهر من ول نمیکنه آهنگ غمگین میزاره آه میکشه تا حرفاشو نزنه ول نمیکنه ..زنداداشاش همشون دوس دارن ترقه بندازن تیکه بندازن ..با اینکه دوتاشون منو حتی پا گشا نکردن بازم رفتم خونشون حتی برا بچه هاشون که بدنیا اومدن پول گذاشتم ..بعد تا یه ذره خشک رفتار کنم باهاشون همش میگه تو میخوای منو از فامیلام دور کنی و من خیلی دلم میشکنه که چقد بفکر اوناس