خسته شدم دیگ از زندگی با هیچکس نمیشه درد دل کرد شوهرم خستم کرده دیگه سر یه چیز کوچیک باهامدعوا میگیره قرار بود لباسشو واسش بدوزم پاره شده بود چون دیشب گفت و من یادم رفت امروز هرچی تو دهنش بود بهم گفت بهم هی گفت برو خونه پدر مادرت بچه ها خسته شدم دوسدارم بمیرم
سالای اول زندگیم مدام خیاطی میکردم ولباس اتو میکردم واقعا دیگه کفرم دراومده بود اگر یادممیرفت که خونمون عاشورا میشد یه همسایه داشتیم خیلی خانم دلسوز وزیرکی بود گفت شروع کن به گفت وای نمیدونم چرا جدیدا بعضی چیزا یادم میره درصورتیکه الکی میگی فقط وانمود میکنی مثلا وقتی پیش شوهرتی بگو وای تازه یادم اومدکه فلان کاربکنم نمیدونم چرا یادم میره ...این برامن جواب داد ...برا دوخت ودوزم گفتم نمیدونم چرا چرخ نمیدوزه لباس تودم پاره بود نتونستم بدوزم میخوای بادست بدوزم به نظرم بدمیشه بده بیرون بدوزن ....برا اتو هم که اول ازخودمو جوری اویزون کردم که نیاز به اتو نباشه دید براخودم نمیزنم دیگه ازم نخواست البته میخواد ولی بااکراه چندماهی یه بار