درکت میکنم..منم نمیتحوری بودم...
جاریام ازمن کوچیکتره و دیرتر عروسی کردن...
ولی یکی ک زرتی رفت خونش اولی رو اورد..دومی رو هم من دی قبل اینکن خودم بفهمم باردارم،فهمیدم دوباره حاملس..
دومین جاری هم تا. رفت خونش سه ماه بعد یکی اورد..ک اونم بچش فک کنم ابان مهر به دنیا اومد...
منم داغون بودم..دیگ اصلااااااا خونه مادرشونذم نمیرفتم دیگ..
البته ما تهراتیم اوناهمه اصفهان ولی دیگ سااالی یه بار اونم بازم موقع برگشت من اعصابم خورد میش و هی میگفتنبچه نمیاری بچه نمیاری و....دیگ همونم نرفتیم..
ولی خب من خیلی خودمو ننداختم...گفتم نشه اصلا بشینم درس بخونم واسه ازمون ارشد و استخدامی و...این ی سال اینجوری سرکردم...اوایل داغون بودم ولی گفتم شونرم چ گناهی داره اونم خب غصه میخوره و کاری از دستش برنمیادتازه وقتی مشکل ازمنه..
سعی کردم حدافل با شوهرم خوش باشم.غذاهای حدید..شادی...
ولی خب وقتی پریود میشدم یکی دو روزی گرفته بودم ک اونم فک میکرد واسه حالات پریودیه ن واسه بچه..
بیچاره خیلی دلداریم میداددیگ من روم نمیشد بهش غصه هامو بگم وقتی هم میفممیدم یکی حاملس یا بچش به دنیا اومده خب داغون بودم دو روزی ولی خب سریع خودمو جمع و حورمیکردم...
باخودت اینجوری نکن..خودتو به کاری سرگرم کن..
ککتر فکروخیال میکنی