رابطه شما با مادراتون چطوریه...من مادرم تو مجردی که کلا باهام حرف نمیزد بجز دعوا کردن....بعد ازدواجم تا 2سال خونم پا نذاشت...با اینکه ازدواجم سنتی بود...الانم فقط ازم انتظار داره که براش همه کاری کنم البته من دلم نمیاد بهش بدی کنم میگم آخرش مادره...ولی هیچوقت حس اینایی که از مادراشون میگن رو درک نمیکنم...چطوری با مادرتون دردودل میکنید....چطوری راهنماییتون میکنه....چطوری کمکتون میکنه....یکی میگفت میخواستم مهمونی بگیرم خونه مادرم گرفتم....من خودم میرم خونه مامانم بزور راهم میده ....یعنی باید غذا رو خودم درست کنم پولشم خودم بدم اگه اینکارو نکنم اینقدر اخم میکنه و غر میزنه که فرار کنم....من مادرشوهرمم بهم بدی کرده ولی از اون انتظاری نداشتم میگفتم آخرش مادرشوهره ولی خیلی سخته مادر خودت مثل غریبه ها باهات رفتار کنه..من خودم دوست دارم کمک حال مادرم باشم ولی بحث کمک کردن تنها نیست بحث مادری کردنه...نمیدونم متوجه شدید یا نه
من خودم یه دختر و یه پسر دارم نمیدونم این بچه ای که باردارم چیه اما خیلی رو دخترم بیشتر حساسم.میگم این محبت رو از من و پدر و برادرش نبینه به هر ننه قمری پناه میبره و انتخاب اشتباه میکنه.پسرمم جوری تربیت شده تو خونمون که خواهر و جنس دختر خیلی براش مقدسه.پسرم ۹ سالشه خواهرش دوسال ازش کوچیکتره.حاضره گناه های خواهرشو گردن بگیره ولی هرگز خواهرش تنبیه نشه.بارها خود دخترمم دلش سوخته گفته نه بخدا داداشی این کارو نکرده تنبیهش نکنید من بودم.بعد منم دلم سوخته کاریشون نداشتم
شکر حق را کان دعا مردود شد.....من ضرر پنداشتم آن سود شد.....بس دعاها کان زیان است و هلاک...وز کرم می نشنود یزدان پاک(مولانا)