یه ماجرایی رو میخوام کامل بهتون بگم از اشناهای خونوادگیمونه.
پسره عاشق یه دختری بود بهش نرسید و کلا فاز افسردگی داشت بعد یه مدت براش سنتی رفتن خواستگاری و پسره ازدواج کرد... من هیچ قضاوتی ندارم رو این قضیه که چرا زن گرفت در حالیکه دلش جای دیگه مونده بود...
مامانش میومد تعریف میکرد که این پسرم منو دق داد... زنش رو نمیخواد اصلا پیشش نمیره دختر مردمو بدبخت کردیم.. همش تو خودشع سرکار و اتاقش و حرف نمیزنه...
دختره رو هم میشناختیم ، یه دختر ساده و مهربون یکمی تپل و سبزه ... ولی خیلی باحیا و خوش برخورد جوریکه اصلا همه دلشون اتیش میگرفت انقد پسره کم محلیش میکرد.
بچه ها ما ارتباطمون کم شد باهاشون تا اینکه بعد یسال، یسال و نیم دیدیمشون
مامانم پرسید مشکلتون حل شد چکار کردین