2777
2789
عنوان

تجربه ی مرگ

| مشاهده متن کامل بحث + 2438 بازدید | 83 پست

بابای منم بستری بود تو ای سی یو ده روز حالش خیلی بد بوداکسیژن خونش اومد پایین و هوشیاری نداشت  بعد ده روز بهترشدن از بیمارستان زنگ زدن سریع  رفتم ملاقاتش بهم میگفت همش مامانم بالاسرم بود این تخت کناری هم بمن گفت حاج آقا حالم خوب شده دارم میرم کیف شو برداشت و رفت  بابام بمن گفت ببین تخت کناری چی شده رفته یانه نگاه کردم همون لحظه فوت شده داشتن میذاشتن تو‌کاور مشکی و بردنش😥......بعد ها حال بابام بهترشد بهش گفتم این حرفا رو میزدی گفت چیزی یادم نیست

من بابابزرگم چند روز قبل از مرگش با اقوام و دوستایی که فوت شده بودن حرف میزده حتی یبارم من رفتم  کمکش کنم که غذا بخوره گویا یکی از اقواممون که فوت شده بود کنار من ایستاده بود البته من که نمیدیدم بابابزرگم باهاش حرف میزده خیلی لحظه وحشتناکی بود 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بابای من قبل اینکه از دنیا بره ساعت دو شب بیدار میشه مامانمو بیدار می‌کنه میگه حالم بده مامانم میگه یکسر. رفت تو حیاط باز برگشت تو خونه میگه از پله ها که نیومد بالا به مامانم گفته فکر کنم رفتنی ام 😭 مامانم میگه خندیدم بهش گفتم الکی حرف نزن نصفه شب. میگف میخاسته بابام بشینه ب مامانم گفته دستمو بگیر و ول نکن مامانم میگه خندیدم  ولی دسشو گرفتم. مامانم میگه یهو دراز کشید و دو بار نفس عمیق کشید  یه صدای خرخر اومد و میگه بابام تموم کرد💔😭😭😭😭😭😭😭😭

بگو عزیزم

خب بابابزرگم میگفته انگار دو شخص دو طرف بازو هاموگرفتن و منو هدایت کردن تو یه مسیری میگفته مسیره خییلی قشنگ بوده بعد رسیدیم به یه درخت خییییلی بلند در حدی که من انتهاشو نمیدوستم کجاست یه شخص کنار درخت نشسته لباساش سرتاپا سبز بوده و یه کتاب خیییلی بزرگم جلوی دستش بوده. کتابه ورقاش بی نهایت زیاد بوده ...میگفته اون شخص نگاهی به من کرده و بعد از همراهام پرسیده این همون سلیمانه؟(اسم پدربزرگم)اونام گفتن اره همونه بعد اون سید  کتابو باز کرده و با نگاه به همراهام گفته اشتباه اوردینش این اون سلیمان نیست اون سلیمان توی فلان مکانه(با آدرس کامل)یهو به خودم اومدم دیدم اون دو شخص دوباره کنار جاده هستن و منم پیششونم بهم گفتن هیچی از اتفاقای اینجا به مردم دنیا نگو وگرنه در صورت تعریف حتی تو اون دنیام باشی جوری میزنیم توی گوشت که تا هفت نسل بعدت گوشاشون کم شنوا باشه خلاصه بابابزرگم میگفته یهو چشمام باز شده دیدم کلی زن بالاسرمن و شیون و داد میکنن‌....و اونم طاقیت نیاورده و برای اطرافیان تعریف کرده و در نهایت کر شده...الان پدر منم که نسل سوم ایشونه کم شنواست خدا به ما رحم کنه😂 جالب اینجاست پدربزرگ برا اینکه ببینه رویا بوده یا واقعا رفته اون دنیا پی اون سلیمان نام  و گرفته و رفته توی ابادیشون پرس جو کرده فهمیده بله همون لحظه که خودش به این دنیا برگشته این سلیمان مرده...

چــه خـــبرا آیـــنه جـــان؟ هـــیچ خــــبر!،غــــمگیـنم...یـــک نـــفر آدم و چـــند نـــفر غـــمگینم...

سلام دوست عزیز من أگاهی ارتباط باهاشونو دارم که چیزهایی بهم نشون میدن و بهم پیام میدن تو خواب و فوت هرکی که نزدیک هست میگن به دوروز نمیکشه اتفاق میفته مثلا پدربزرگ و مادربزرگ عزیزمو پنجاه روز از دست دادم لحظه احتضارشونو مثل یه فیلم نشونم دادن و خیلی پیام شناسنامه مادربزرگم زمان فوتش گم شده بود پدربزرگم اومد توخواب گفت توکمد بغل تلویزیون برات هدیه دارم دیروز به مادرم گفتم رفته بود اونجارو دیده و شناسنامه مادربزرگم پیدا شد 

مادربزرگ من پنجاه روز پیش فوت میکنه و جسدش یه روز سردخونه بهشت زهرا بود شبش پدربزرگم بهم میگفت فتانه بابایی مامانبزرگ اینجاس نشسته پایین تختم همش میگفت فاطمه جان اینجایی حالت خوبه ،هیچکس باور نمیکرد جز من ،پدربزرکم صحیح و سلامت بود وقتی به من می‌گفت منم دقیقا سنگینی روحشو حس میکردم رفتم نشستم پایین تخت پدربزرگم و به پدربزرگم گفتم دقیق بگو کجا نشسته بشینم کنارش باهاش حرف بزنم ،پدربزرگم دستمو گرفت منو نشوند کنارش ،فردا صبح رفتیم برایه خاکسپاری مادربزرگم ،پدربزرگم داشت حرف میزد تا رسیدیم ب درب اصلی بهشت زهرا یهو حرفشو قطع کرد و سه بار گفت فرشته من فاطمه بعد به ثانیه نکشید پدربزرگم پرواز کرد هردو عزیزمونو تویه روز تویه قبر به خاک سپردیم 😭😭😭😭

خودت فكر ميكني چه ويژگي داشتي كع اين اتفاقا برات ميوفته و ميفهمي؟

بخدا نمیدونم من محجبه نیستم دروغ چرا تا حالا یکبارم ختم قران نگرفتم بی حیا اصلا نیستم ولی جلوی نامحرم روسری سر نمیکنم ولی تودلم تا الان برایه دشمنمم بد نخواستم خدا رحمت کنه پدربزرگمو منو خیلی دوسداشت همیشه بهم میگفت فتانه بابا تو خیلی مهربونی همین باعث میشه خیر ببینی توزندگیت ،اوایل یعنی وقتی ۱۷,۱۸ساله بودم خواب ائمه خیلی میدیدم خیلی زیاد خواب امام حسین ،حضرت زهرا،امام رضا ،آقا ابوالفضل ،به لب تشنه آقا امام حسین خواب همشونو دیدم خواب حضرت علی ،پدرم بهم میگفت به هیچکس نگو چون هرکسی باور نمیکنه بابا،تودلت نگه دار ،و اتفاقاتی که شروع به افتادن کرد و پیام اموات خودم باور نمیکردم ،و چیزهایی که حس میکردمو خودمم نمیتونستم باور کنم مثلا یه یک هفته‌ای میشد همش خواب یکی از دوستان قدیمی پدرمو میدیدم که از وقتی رفته بودن از تهران یه چند ماهی بود خبری ازشون نداشتیم دیر به دیر همو میدیدیم تواون یک هفته هم خوابشو میدیدم که تعبیر خوابام مرگ بود و تو بیداری یهو عمو علی میومد جلو چشمام حتی یه بار تو حیاط خونه پدریم دیدمش خلاصه به پدرم گفتمو زنگ زدیم دخترش جواب داد گفت بابام فوت کرد ،نمیدونم چرا اینجوری شدم دروغ چرا ازین حالت هام میترسم دیگه 

بخدا نمیدونم من محجبه نیستم دروغ چرا تا حالا یکبارم ختم قران نگرفتم بی حیا اصلا نیستم ولی جلوی نامحر ...

خوشبحالت پدرم تو خواب دیدی 🥲  زیاد صلوات بفرست دختر 

تو نظر کرده جدمی 

 دختر ی 19 سالم دختری مهربون دلسوز و یک دوست خوب 🙂💚
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز