تـا توانـی از نیکی کردن میاسـا و خود را به نیکـی و نیکوکاری به مردم نمای و
ِ چـون نمـودی بـه خالف نموده، مباش. به زبان، دیگـر مگو و به دل، دیگر مدار، تا
گندمنمای جوفروش نباشی، و اندر همه کاری داد از خویشتن بده، که هر که داد
َد، بـه آن کس
ُو
از خویشـتن بدهـد، از داور مسـتغنی باشـد و اگـر غـم و شـادیت ب
گـوی کـه او تیمـار غم و شـادی تو دارد و اثر غم و شـادی پیـش مردمان، بر خود
ِ پیـدا مکـن و بـه هـر نیـک و بـد، زود شـادان و زود اندوهگین مشـو کـه این فعل
کودکان باشـد.
َِنگردی، کـه بزرگان
بـدان کـوش کـه به هـر محالی، از حـال و نهاد خویـش ب
ّ بـه هـر حـق ِ و باطلـی از جای نشـوند و هر شـادی که بازگشـت آن به غم اسـت،
ُر و بـه وقـت نومیـدی امیدوارتـر بـاش و نومیـدی را در امیـد،
آن را شـادی مشـم
بسته دان و امید را در نومیدی.
رنج هیچ کس ضایع مکن و همه کس را بهسزا، حق ّ شناس باش؛ خاصه قرابت
خویش را . چندان که طاقت باشد، با ایشان نیکی کن و پیران قبیلۀ خویش را حرمت
دار، ولیکن به ایشان مولع مباش تا همچنان که هنر ایشان همیبینی عیب نیز بتوانی
دید و اگر از بیگانه نا ایمن شوی زود به مقدار ناایمنی، خویش را از وی ایمن گردان و از
َسته باشی.
آموختن، ننگ مدار تا از ننگ رسته باشی