از ازدواجم ب شدت پشیمونم. از انتخاب غلطی که علی رغم همه مخالفتا و موانع داشتم. پسر دایی ناتنیم که تک پسره با هشت تا خواهر حسود و ی مادر بد اخلاق و بد ذات که نه از نظر اخلاقی نه فرهنگی با هم جور نبودیم انتخاب کردم اومدم ی روستای داغون و عقب مونده که همه یا معتادن یا فروشنده مواد. پدرشوهرم و داماداشم همه معتادن فقط شوهرم سالمه و چند نفر دیگه. شوهرم معلمه اهل رفیق بازی و خیانتم نیست. از اولم ب خاطر خودش انتخابش کردم اما نه وضع مالی خوبی دارن نه اخلاق درست حسابی. همش اختلاف داشتیم اونم یا سر خانوادش و توقعات و دخالتاشون یا مسایل مالی که نه مدیریت داره نه قدردان کمک های من و خانوادم بوده. من خودم شاغل بودم همه درامدمو خرج خونه ای کرد که ب اسم باباش بودیا خرج عروسی و زندگی اخرشم اینقد مادر و خواهراش اذیتم کردن که گفتم دیگه نمیتونم یا طلاق یا بریم مستقل که اومدیم مستاجری مادر پدرشم خونه رو گرفتن نشستن توش. بازم دخالتاشون تمومی نداشت چون شوهرم ب شدت وابسته و غلام حلقه ب گوششون بود نمیتونست نه بگه بهشون هیچ وقت. من و بچه ها اصن انگار فقط همینطوری بودیم تا اینکه تصمیم گرفتم یا تمومش کنم یا درست. اقدام کردم برا جدایی که باز اومد التماس و قول و قرار و بعد کلی ماجرا و بردن اوردن بچه ها و کارای قانونی با وساطت چن نفر برگشتم ب شرط تغییر. اون خونه رو با قولنامه نوشتن ب نام شوهرم البته نه همشو. و قرار شد اخلاق و رفتارش تغییر کنه الویتش زن و بچش باشن نه خواهر و مادر و پدر. ی مدت گذشت دیدم فایده نداره تا بردمش روانپزشک و گف که اختلال خلقی داره و دارو داد چقد نذر و نیاز کردم تا بخوره و اثر کنه دعواهامون کمتر شده و من موندم و اینکه بایدادامه بدم ب خاطر بچه هام. ی عالمه حسرت و غصه برا گذشته ها و بدی که خودم با انتخاب غلطم ب خودم و بچه هام و خانوادم کردم و اینکه هیچ وقت دیگه طعم ارزوهامو نمیچشم این حسرت و پشیمونی برا زندگی راحت ارام و بدون حسرت و نزدیک بودن ب خانوادم داغونم کرده 😔 ب خاطر ی توهم عشق از خانوادم دور شدم کلی امکانات وشرایطو از خودم و بچه هام گرفتم خیال میکردم عشق چه ها که نمیکنه جبران همه چیزه اما نمیدونم این عشق نبود یا عشق جبران کننده نیست.