ما عقدیم و نزدیکه که بریم سر زندگیمون
همسرم دوشنبه منو مادرش رو برد تهران که فرش بخریم
منم دنبال فرش دستباف بودم انقد زیر گوشم گفتن شما جوونید فعلا دست نگه دارید برای فرش دستباف
شوهرم گفت حالا یه سر بریم شهر فرش 😭منم از شهر فرش هم بدم میاد هم تنهایی بدون خواهر هام سخت بود خرید کردن بین اون همه تنوع شاید اصلا بگید اعتماد به نفسم پایینه ولی من اون روز تا الان که نزدیک یک هفته است با شوهرم سر سنگینم اون بیچاره هم میگه تو خودت گفتی اینو بخر ولی خبر نداره من دلم میخواست اون لحظه بمیرم ولی فرش ماشینی نخرم که آخرم خریدم ولی الان نگاهش میکنم حرص میخورم آدم ناشکری نیستم بخدا
ولی تو این مورد احساس خیلی بدی دارم چیکار کنم بنظرتون ؟