دیروز باید میرفتم بیرون کتاب میخریدم ولی تو خونمون از نت گوشیم استفاده میکردن خط دیه مون یه طرفه شده بود من صبح رفتم بیرون و قبض و پرداخت کردم و اومد گوشی مم خونه بود ، بعد که برگشتم یکی دو ساعت بعد رفتم برای کتاب خودم و خواهرم
مامانم دیدم دیشب بهم میگه رفتی بیرون یواشکی با شوهرت حرف بزنی و وصل کردن خط بهانه بود یه چیزی و داری مخفی میکنی
میگم من که گوشی نبردم ، چجوری حرف بزنم ؟ تازه شم مگه میترسم بخام باهاش تو خونه حرف بزنم ؟ چجوری به ذهنت رسیده واقعا ؟
میگه لابد رفتی بیرون به شوهرت پول بدی ، حالا بنده خدا یه کارت شوهرم اصن دست منه ، هرماه یه مقدار قابل توجه ای برام میریزه میگه هرکاری میخای بکن ، حالا تو کارتی که از مجردی داشتم یه تومن بیشتر توش نیست.
امروزم هزار تا کار داشتم ، شوهرمم سرکاره بهم پیام داد صبح و گفتم سرکلاسم و یکم چت کردیم و خودشم سرکاره و فرصت نشد زنگ بزنه ولی بخدا قسم بنده خدا هر فرصتی گیر بیاره ازم خبر میگیره ، مامانم یهو بهم با بدجنسی میگه ، هه دیه شوهرتم ازت خبر نمیگیره نه ؟
منم خیلی ناراحت شدم بعد میگه شوخی کردم ، واقعا دلم درد میگیره، شوهرمم خیلی مودب و اقاست ، حتی یه بار نشده دست خالی بیاد خونمون یا بگه این چیز و نخر ....
واقعا خسته شدم از مادرم ...