نه چیزی نگفته بود
ما آخر ماه عروسی داریم
بهش زنگ زدم گفتم مامانمو میخوام راضی کنم موهامو دکلره کنم ولی گفتم اول از شما اجازه بگیرم گف باشه ولی لحنش سرد بود هی پیله کردم میدونم تقصیر من بود...
ولی خب حقم نبود که بگه گورتو گم کن بزار نفسم بکشم....
من دختری بود که به شال و حجاب اعتقادی نداشتم آرایش غلیظ میکردم
از وقتی باهم رفتیم تو رابطه مانتوهام همه تا پایین پا شالم یکذره از سرم عقب نمیرف
گف عکستو نزار فضای مجازی گفتم چشم
گف پروفایلاتو بردار گفتم چشم
کلا نسبت بهم بددل بود خیلییی شکاک بود حتی یه مدت میگف تو رو رفیقای من نظر داری
خیلی اذیتم کرد ولی من فقط گفتم چشم صدامم در نیمد چون دوسش داشتم....
ترس از دست دادنشو داشتم
جلوی همه بخاطرش واستادم
دوست که بودیم از بابابزرگم حتی کتک خوردم در حد مرگ
سر بابام داد زدم گفتم یا این یا هیچکس
حقم نبود اینجوری