منم بابام یه پسر دایی داشت خونشون کوچه پشتی بابابزرگم اینا بود😂
بعد ما خونمون یه شهر دور بود هر وقت میرفتیم یکی دو ماهی میموندیم 😐
بعد پسره هر روز اونجا بود منم محل نمیدادم میگفتم حتما میاد خونه عمش پیش عمش بمونهمن ۱۴ سالم بود ۱۹😂
بعد یه روز پسر عموم اون موقع ۶ سالش بود لو داد تا رفتن تو خونه گلی لی راه انداخت گفت عروس محمد اومد همه بهش خندیدن
منم زدم بیرون بعد از ظهر نذری آورد منم تو خکوچه دیدم داره میاد خواست بیاد تو درو بستم هم خودش هم آش رفتن تو در😂😐
دیگه از اون موقع به بعد عاشق نشده