نه این اتفاقا با ی زن مطلقه دوست بوده بخاطر پولش بعد مادربزرگش منو پیدا کرد واسش اینم منو دید خوشش اومد
ولی من جریان زنه رو فهمیدم نتونستم بیخیال بشم اونم میترسید تو زندگی جریان پیش بیاد چون زنه سلیطه بود ولشم نمیکردخودشم دروغگو بود ازینا ک هر گوهی میخوره اخرش دختر نجیب میگیره
میگه بهم گیر نده هرچی گفتم بگو چشم
اسکل پاپتی