یه بار یکی از فامیل های دورمون که شغلشون دامداری هست
یکی از بره های گم میشه
شب نصفه شب میوفته دنبالم که پیداش کنه
میره میره میرسه به یه چاله خیلی عمیق میبینم عههه بره هش داخل چاله هس
برش می داره که برگرده وقتی تو راهه میبینه که بره خودشو اینور و اونور میکنه که فرار کنه محکم تر میگیرش یدفعه بره زبون در میاره میگه فریدون فریدون چای تو بریز تو ایوون 😶 اینم میگه حتما توهم زدم وقتی میرسه ب یه نور چراغ نگاه صورت بره میکنه میبینه چشماش قرمززززز و دهنش هم دندوناش زدن بیرون
میزارتش و میاد تا دو هفته پیش دعا نویس بود...