داداشم تو دانشگاه های شمال کشور درس میخوند بعد خوابگاهش چسبیده به جنگل بود ینی میگفت همیشه کلیداش گم میشدن تا حدی که خودشو دوستش روانی شده بودن تقریبا میگفت من میزاشتم بالا یخچال بعد میدیدم افتاده جلو در خوابگاه یا تو در یکی گذاشتش و یا...
همیشه داستان داشت با کلید در خوابگاهش که خلاصه فهمید اون جنگله پره از جن بیکارو بازیگوش/: