مادرشوهرمو همش من باهاش میرم دکتر ی دوبار با خواهرش رفتن گم و گور شدن بلد نبودن
امروز خودنادرشوهرم گفت اره اون سری کسی نبود منو ببره دامادم گفت بهار ببردت مثل همیشه ،،ب دامادم گفتم شاید پسرم(شوهرمن)
زیاد راحت نباشه ک زنش هرسری با من بیاد دامادم گفت بالاخره مادرشی بهار باید بیاد عروسته اونم
حالا یا باید هیچی نگم و فقط دیگه همراهش نرم
یا باید ب شوهرم بگم بره ب مادرش بگه بهار میگه سخته ک با مامانت برم دکتر ،،بعد بکه ک صدبار اومده ی بارم نیاد نباید بگی ما سختمونه فلان
فک کن کرایه نداره یا سردرد داره رو درباسی داره نمیتونه بگه تو نباید اصرار کنی ک
مثلا ی جوری بگه ک اسم داماده توش نباشه
از قول من بگه
اکرم خودمادرشوهرم بکه داماداینجوری گفته ک باید تورو بهار ببره و عروسته انگار مادرشی فلان شوهرم بگه ی بارم دامادو دخترت ببرنت صدبار بردیمت مگه گفتن میبرید ی بار نرفتیم فوری میگن نرفتن سختشونه فلان
کدومش؟چیزی نگم و نرم دیگه باهاش
یا شوهرمو بفرستمقشنگ بگه بهشون