روح نگهبانت رو میتونی ببینی ؟ از کی ؟ خودت کردی یا ارثی بود؟
ن ن اصلا من هیچچیزی نمیبینم
حتی صداهمنمیشنوم با گوش سر
اما از درون میشنوم راستش بطنیِ
واینکه گاها درطول روز حس میکنم صدام میکنن فاطمه؟
باصدای بلند میگم کسی صدام زد؟ مامانم میگه نههههه😮😮
من همون مامای مهربونِ سابقم😊 همون کاربرِ قدیمی که از سال ۹۲ اینجا بود :)) وقتی گوشیمو عوض کردم تاااااازه یادم افتاد ای دادِ بیدا من از کاربریِ قبلیم هیچی رو سیونکردم ؛ حتی ایمیلمم یادمنمیاد؛ ازون بدتر حتی خط ۶سال پیشمم دیگه دستم نیست!😑 اینجوری شد که من مجبور شدم دوباره نی نی سایت ثبت نام کنم...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
با یه صلوات ختم جلسرو اعلام کنید وگرنه امشب خابتون نمیبره از ترسم دستشویی نمیتونید برین پوشید ...
من خوابم میبره هیچدسشویی هم میرم .😂😂
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
میخوام اول خودتون تجربه کنین.... اگر من بگم همش منتظر میشین تایم طلایی میره.... در ضمن چارت تولدتون ...
چشم... من جز ب جز مو ب مو میام همینجا براتون میگم
بهتونم درخواست دوستی میدم که گمتون نکنم🤗🌸
چارت تولد ینی چیادقیقا؟؟؟ بهم میگید؟؟؟
من همون مامای مهربونِ سابقم😊 همون کاربرِ قدیمی که از سال ۹۲ اینجا بود :)) وقتی گوشیمو عوض کردم تاااااازه یادم افتاد ای دادِ بیدا من از کاربریِ قبلیم هیچی رو سیونکردم ؛ حتی ایمیلمم یادمنمیاد؛ ازون بدتر حتی خط ۶سال پیشمم دیگه دستم نیست!😑 اینجوری شد که من مجبور شدم دوباره نی نی سایت ثبت نام کنم...
هستم ولی عادت کردم .من خودم قبلا جن داشتم نمیدونم شایدم بختک باشه هروقت میخوابیدم شبو تا صب روحم تویخونه درحال فرار بودم میدیم اطرافیان بیدارن ولی هیچ غلطی نمیتونستم بکنم همیشه میومد پهلوی راستمو توی دنده هامو محکم فشار میادا تا جایی که میخواست بکشه منو .منم به بابابزرگم گفتم روم دعا خوند خوب شدم
در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت