2777
2789
عنوان

سوتی ها😅

170 بازدید | 16 پست

از سوتی های بامزه ای که دادید بگید😅

من خودم سوتی زیاد میدم.اما یه بار که خیلی باحال بود.

من پسرعموم روم کراش داشت.و از وقتی این رو به گوشم رسوندن من از هر طریقی سعی میکردم کاری کنم ازم زده بشه.چون به شدت ازش بدم میومد و اگه میومد خاستگاری به خاطر شرایط خوبش نمیتونستم بهانه واسه ردش پیدا کنم.یه بار بهش گفتم که جدیدا به یه قرصی اعتیاد پیدا کردم.بنده خدا رنگش پرید گف کمکت میکنم ترک کنی فقط بگو به چی اعتیاد داری.منم زیاد اسم مواد ها رو بلد نبودم اما نمیخواستم ضایع بشه.گفتم پیتون.گفت پیتون چیه اسمش رو نشنیدم.گفتم همینا که میریزن تو چپق و میشکن.اونم خندید گفت من رو سر کار نزار ترسیدم.ولی خداروشکر چون تو ایسگا کردن بقیه سابقه دارم زیاد ضایع نشد😅

جریان عاشقیش ب کجا رسید

خدایا شکرت برا اینکه ب بزرگترین خواستم ک ادامه تحصیلم بود رسیدم مهرماه1400 دانشجوام😍😍😍😍😍😍😍😍وزن شروع64200🙁🙁🙁🙁قد160 وزن هدف56😍😍😍😍😍

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

کنار بابام نشسته بودم داشتیم میگفتیم میخندیدیم ی چیزی گفت خندیدم جوگیر شدم اومدم دستمو بزنم رو پاش خورد اونجاش😕

خداجونم❤️هرکی داره این متنو میخونه؛یه اتفاق خوب بنداز وسط زندگیش 
😂هنوزم کراش داره؟

نمیدونم والا.دیگه زیاد جلو چشماش نمیرم بلکه از سرش بیوفته🤣ولی تو مراسم پدربزرگم همه اش با جعبه دستمالی کاغذی دنبالم بود که اشکام رو پاک کنم🤣دیگه جدیش نمیگیرم.مادرم با مادرش خیلی نمیسازه اون رو بهونه میکنم😅

اوایله ازدواجم چون آشپزیم صفر بود و به عمرم پا توی آشپزخونه نذاشته بودم یه بار تصمیم گرفتم قیمه بپزم و لپه نداشتیم به همسرم گفتم میخوام قیمه بپزم از این گردالی زردا که میریزن توی قیمه بخر🤦🏻‍♀️ 😁

تو فقط وقتی به قدرت نیاز داری که بخواهی کارِ مخربی انجام دهی، در غیر اینصورت      ❤️عشق❤️ برای انجام هر کاری کافیست.

۱۲ سالم بود تا حالا کسی شماره نداده بود از دندونپزشکی اومدم بیرون کشیده بودم دندنمو باند روش بود حرف نمیزدم پرخون بود

تو ی مغازه مامانم داش خرید میکرد از دم درش میوه اومد دستچین کنه پسره بهم اشاره کرد بیا تو! من نگاش کردم اشاره کردم من🤦🏽‍♀️ گف اره رفتم تو سرمو تکون دادم 

ی کاغذ گذاشت رومیزش عین خنگارفتم جلو برش داشتم دیدم شمارشه😕 

دهنمو باز کردم فوش بدم تفام با خونا همه ریخت بیرون😂😂

خداجونم❤️هرکی داره این متنو میخونه؛یه اتفاق خوب بنداز وسط زندگیش 
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز