منونامزادم قبلا خیلی باهم صمیمی بودیم ولی الان یه چندماه که ازهم دورشدیم اون رفته سرکار ودوماهی یبار میاد همو میبینیم زیاد باهم چت نمی کنیم درروز هم فقط یبارتماس میگیره و یه 10دقیقه ای صحبت می کنیم بهش میگم بیا باهم چت کنیم میگه نمیدونم در مورد چی حرف بزنیم 😐😐😐
باز آمد شوهر بی بهانه، با ادایی کودکانه، هیکلی چون استوانه می کند غر غر به خانه، یادم اید روز اول، گردنش کج، دست و پا شل . پیش بابا موش میشد سر خیس تا گوش میشد . دختری افتاده بودم مهربان و ساده بودم نرم و نازک، شاد و چابک. چشمهایم همچو اهو، عطر موهایم چو شب بو . می شنیدم از لب او حرفایی همچو جادو : من غلام خانه زادت، جان دهم هر دم به یادت، گر نیایی خانه ی من می گریزد روحم از تن . بعد از آن گفتار زیبا خام گشتم من همان جا . شد به پا جشن عروسی کیک و شام و دیده بوسی . بعد از آن دیگر ندیدم هرگز آن اوقات بی غم . قسمتم یک مرد جانی ، اندکی لوس و روانی ، بی اراده همچو یابو، پرخور و مغرور و پر رو . بشنو از من جان خواهر، هر که کرد این دوره شوهر ؛ خاک بر سر گشت و حیران . شد پشیمان شد پشیمان شد پشیمان......
من تو عقدم اصلا خانواده اجازه نمیدادن که همو ببینیم حتی یکبار ولی گوشی داشتم یه روز۴ساعت حرف زدیم اون شاغل بود منم درس میخوندم ولی شبا حداقل تا دو چت میکردیم گاهی واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم ولی چرت وپرت میگفتیم
بعد چند سال زندگی سمی امسال تونستم روی پای خودم بایستم و تمومش کنم شنیدم شنیدم شنیدم حرف مردم رو ولی رها کردم هرچیزی که شادی از من وبچم گرفته بود امیدوارم برای همیشه کنار بچم شاد وخوشحال باشم💛