تا رسیدیم امامزاده هیچ حرفی نزدم ورومو کرده بودم اونطرف و بیرون رو نگاه میکردم، وقتی رفتیم زیارت قرار شد ربع ساعت بعد دم در باشیم ، منکه کلی عصبی بودم تو امامزاده زنگ زدم مامانم و غرغر که این خیلی بی تربیته بمن میگه خسته نباشید و خیلی بداخلاق و من خودمو براهمه میگیرم و این خودشو برا من میگیره فک کرده کیه و در حال خودم بودم که دیدم اطرافیان بدجور دارن نگام میکنن، نگو داشتم داد میزدم، خلاصه خودم رو جمع و جور کرم وتمام ارایشمو پاک کردم و رفتم دم در دیدم هنوز نیومده ،گفتم بیا وقت شناسم که نیست، بعد س دقیقه اومد منم داشتم ستون های امامزاده رو که روشون اسامی خداست مبیخوندم که دیدم با لبخند بهم نزدیک شد، دیدم روی لپ هاشم چال میره که من بازم عاشقشم

ولی همچنان ناراحت بودم و رفتیم بیرون دوباره ادرس پرسید که من بلد نبودم و داشتم از خجالت اب میشدم ،هلاصه رفتیم یه جای دیدنی از شهرمون و مشغول بازدید بودیم که دیذم اصلا با من نمیاد و محو تماشای اونجا شده تا حالا نیومده بود،منم باز بهم برخورد که این اصلا ملاحظه نمیکنه من همراهش هستم، منم تندتند بازدید کردم واومدم بیرون منتظرش