خلاصه روز چهارشنبه رسید ومنکه ادم مغروری بودم وهمیشه خودم همه رو رد میکردم برام سخت بود که اون بیاد ومنو نپسنده، ولی همش میگفتم بابا ول کن من خیلیم ازش سر هستم بیخود میکنه نپسنده

از خدلشم باشه.به مامانمممیگفتم من میترسم باهاش برم یه پسر غربس من شناختی بهش ندارم،یه چاقو باخودم بردم که ماست م نمیبرید،بعدم گفتم شناره پلاک ماشینشو براتون میفرستم،خیلی اسکول بودم بهم نخندید،بچه پلاس مثبت