شوهرم همکلاسی پسر همسایمون بود بعد مدرسه می مدن تو کوچه بازی فوتبال میکردن از ۹ سالگی با هم دوست بودیم تا ۲۰ سالگی که ازدواج کردیم البته بابام به زور قبول کرد بیاد خواستگاری اخه تفاوت فرهنگی زیاد داشتیم ایشون عرب من ایرانی ایشون اهل سنت بودن ولی الان واقعا هیچکدوم از اینا برای من و خانوادم مشکل ساز نبوده خدا رو شکر زندگی خوبی داریم
ما باهم فامیل بودیم. توی همون دیدارهای خونوادگی عاشق هم شدیم. داستانی داره عاشقی و وصالمون.... یادش بخیر خیلی سخت بهم رسیدیم ولی خداروشکر میکنم که بالاخره رسیدیم
من پدر و مادرم توی یک بیمارستانن شوهرمم همونجا دوره اش رو میگذروند من نمیدونستم یه روز همینجوری با دوستم توی دانشگاه نشسته بودیم شوهرم اومد و چون خیلی ها توی کفش بودن من با چند تا از دوستام شرط بستم کاری کنم فردا نهار دعوتم کنه خلاصه تمام روش های زنانه رو بکار بستم تا موفق شدم و تلفنش رو به زور مثلا بهم داد