سلام خسته نباشین
من یه خانم 25 ساله هستم کارشناسی مدیریت دو ساله ازدواج کردم همسرم ۲۶ سالشه و تا دوم راهنمایی خونده
قبل از هر چیز بگم شوهرم از نظر مادی نمیذاره کم داشته باشم
خیلی وقتا از لباس خریدن خودش گذشته بخاطر من
یا مثلا من مشکل الرژی دارم همش پیگیرمه که یه دکتر خوب ببرتم
یه بار بردم تهران الانم میخواد ببره تبریز
اما
من رو خیلی محدود کرده واقعا
از هر لحاظ
احساس میکنم یه زندونیم
نه میتونم تا دو قدمی کوچمون برم ،نه اجازه میده گواهینمامه بگیرم نه با دوستام چت کنم ،حتی سه یا چهار ماه نرم بازار بخوام برم سین جین میکنه
دیگه کلا خسته شدم
بداحلاقیاشم بمونه
بی احترامیا و تحقیر کردناش جلو خونوادش بمونه
رفیق بازیش منو دیوونه کرده
همه خوشیاش با دوستاشه
من همش باید خونه باشم
همیشه سر این موضوعات خواستم باهاش حرف بزنم اما اصلا حوصله حرف زدن نداره میگه خفه شو حوصله ندارم
همش میگه کاری نکن با این اخلاقات از چشم بیفتی من بد نیستم برات
من روز اول ازدواج میدونستم ب دردم نمیخوره هرچند خیلی از اخلاقاشو نمیدونستم حتی این همه پرس و جو کردیم کسی نگفت رفیق بازه یا بد احلاقه یا مرد سالاره
فقط گفتم ادم خوبیه هم خودش هم خونوادش
اما دایی بزرگم انقد اصرار کرد که خر شدم و قبول کردم
میدونم بزرگترین اشتباهم بود اما الان دیگه صبرم لبریز شده میخوام طلاق بگیرم
ب نطرتون تصمیم درستی گرفتم