تقریبا یکسال قبلش خواهر محمد زنگ زده بود و من هم تو خواب بیداری جوابش رو داده بودم میگفت میخواستم نظرت رو راجع به برادرم بدونم که بعدها محمد تعریف کرد که ظاهرا خونه خاله اشینا مهمونی دعوت بودن و اصرار کرده بود که خواهرش تماس بگیره
وقتی برگشتم تهران باباینا گفتند که بهشون بگیم که بیان حالا بعدا تصمیم میگیری
اون موقعها سرکار میرفتم یعنی تقریبا 3 سال سابقه کاری داشتم و در حین تحصیلم هم کار میکردم . شرکت خیلی قدر و خوبی بود و از کارم خیلی راضی بودم
خلاصه روز موعد فرا رسید و قرار بود که روز جمعه بیان
محمد صبح زود به همراه مامانش رسید خونمون ، شب ساعت 12 حرکت کرده بودند . من هم که فقط جمعه ها تعطیل بودم قبلش به ماماینا گفته بودم که من رو زود بیدار نکنیدها میخوام بخوابم ، چون نیتم این بود که اصلا و به هیچ عنوان این ازدواج سر نخواهد گرفت