2789
عنوان

داستان زندگی

500 بازدید | 47 پست

تابستون سال 84 بود و من به همراه همکلاسی های دانشگاهم ، اردوی کارورزی تفرش  بودیم که یکشب مامان زنگ زد که عموتینا زنگ زدند و میخوان بیان خواستگاری . من رو میگی داشتم از حرص منفجر میشدم و با خودم میگفتم واقعا که چقدر رو دارند اینهمه زحمت کشیدم و درس خوندم ، اونهم درس به این سختی .بعد برم با یکی ازدواج کنم که حتی دیپلم نداره .دوستهام هم شاهدن که کلی اونروز غرغر کردم .

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

چه یهویی اصن امادگی نداشتم🔫🐴

اینجا چکار میکنم من🔫🐴تاپیکها و پستها رو با دقت نمیخونم ببخشید🔫🐴 به نی نی یار میگم چرا ترکوندینم میگه واسه گذاشتن ایموجی خنده   (ر.ک به تنها تاپیکم صفحه ۳  )  شما تو تاپیکای انفجاری صدام کنید من قول میدم با گریه بیام پیتیکوووححححههههه😍😍😍🐎🐎🐎 

خب

_امروز چقد تلخی؟؟ +دلتنگی ادمو مثل چایی مونده تلخ میکنه شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک.._ بی حوصلگیت واسه چیه؟ +مارا هرچه هست دگر حوصله ای نیست _چی شده؟+یجوری دلم گرفته انگار دنیام تباه شده.. _خدا بهت صبر بده +نمیشه جای صبر فقط پنج دقیقه بغلشو بده؟به چال گونش و چشاش زل بزنم.. _اسمون توام افتابی میشه +ابر اسمون ما همیشه سیاه بود دکتر.. _پس سهمت چی میشه؟ +سهم من از تموم دنیا هیچه.. _زندگی کن +زندگی کنم که تهش چی بشه؟  همینجوری این دنیا یه جوونی بهم بدهکاره.. _این حرفات فقط از رو دلتنگیه +دست خودم نیست که دلم براش تنگ میشه😔😔

تقریبا یکسال قبلش خواهر محمد زنگ زده بود و من هم تو خواب بیداری جوابش رو داده بودم میگفت میخواستم نظرت رو راجع به برادرم بدونم که بعدها محمد تعریف کرد که ظاهرا خونه خاله اشینا مهمونی دعوت بودن و اصرار کرده بود که خواهرش تماس بگیره

وقتی برگشتم تهران باباینا گفتند که بهشون بگیم که بیان حالا بعدا تصمیم میگیری

اون موقعها سرکار میرفتم یعنی تقریبا 3 سال سابقه کاری داشتم و در حین تحصیلم هم کار میکردم . شرکت خیلی قدر و خوبی بود و از کارم خیلی راضی بودم

خلاصه روز موعد فرا رسید و قرار بود که روز جمعه بیان

محمد صبح زود به همراه مامانش رسید خونمون ، شب ساعت 12 حرکت کرده بودند . من هم که فقط جمعه ها تعطیل بودم قبلش به ماماینا گفته بودم که من رو زود بیدار نکنیدها میخوام بخوابم ، چون نیتم این بود که اصلا و به هیچ عنوان این ازدواج سر نخواهد گرفت

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

خلاصه صبح که بیدار شدم رفتم طبقه بالا و سلام و احوالپرسی کردم و بعد از صبحانه قرار شد که با هم صحبت کنیم

نمیدونم چرا وقتی باهاش صحبت کردم یکجورایی مهرش به دلم نشست ، نمیدونم حکمتش چی بود .مسایل کلی رو مطرح کردیم و گفتیم و خندیدیم . محمد و مامانش رفتند و قرار شد که ما برای آزماشی ژنتیکی بریم و بعد صحبت های اصلی زده بشه

تو این فاصله شهریور تا مهر دو تا اتفاق مهم افتاد یکیش بدنیا اومدن خواهرزاده ام  و دیگری عروسی پسرعمومون که یکجورایی چون فامیلی بودیم تو اون عروسی همه فهمیدند که یه خبرایی بین ما هست

اولین غذا رو روز عروسی پسرعموم برای محمد درست کردم سوپ و زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

جواب آزمایش زنتیک مشخص شد و گفتند هیچ مشکلی نیست تو این فاصله هم ما چند باری همدیگه رو دیدیم و با هم حرف میزدیم تا بیشتر آشنا بشیم

بعد از اینکه جواب آزمایش مشخص شد بزرگترها نشستند تا با هم صحبت کنن . پدرشوهرم انتظار داشت که چون برادر بزرگتره همه جی رو بسپریم به اون و خودش تصمیم بگیره و حرفها رو بزنه و صد البته که به نفع خودشون

این وسط باباهامون دایی اشون رو آورده بودند که اون صحبت کنه چون بزرگترشون بود هیچکدومشون نمیتونستند چیزی بگن

قبلش این رو بگم که ما سالیان سال با این عموم اصلا رابطه نداشتیم چون این عموم با ازدواج مامان و بابام با هم مخالف بود و ما خیلی خیلی کم خونه اینها رفت و آمد میکردیم . از مامانم اصلا خوششون نمیومد و هیچکس هم فکر نمیکرد که روزی وصلتی بین این دو تا خانواده صورت بگیرد

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

برگردیم به روز بله برون که سر مهریه به مشکل خوردن مهریه خواهرم 514 تا سکه بود و برای عموینا خیلی زیاد که با هزار اصرار 514 رو آوردند رسوند به 400 تا سکه

مهریه برام مهم نبود همین الانش هم مهم نیست ولی هیچ وقت نمیتونم زیر حرف زور برم و اینکه عموینا بخوان از همین اول حرف خودشون رو به کرسی بنشونن

قند سابیدن بالای سرم و انگشتر انداختند ولی باز خانواده محمدینا ناراضی بودند

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

از همون اولش هیچ ذهنیت خوبی راجع بهشون نداشتم و هر کس هم که به من میرسید میگفت وای با این مادرشوهرت چطور میخوای سر کنی هممون میشناسیمش. خلاصه محمد هم ناراحت شد و اونشب رفت خونه دخترعمومینا خوابید

من موندم. دوست نداشتم از همون اول دلخوری بینمون باشه و ناراضی یه کاری انجام بدیم به محمد زنگ زدم که بیا خودمون حرفهامون رو بزنیم . اون هم اومد و حرف زدیم که ایکاش هیچ وقت زنگ نمیزدم و اون هم نمیومد چون ده ساله که دارم به خاطر اون زنگ سرزنش میشم و همه مشکلات زندگیمون به اون زنگ ربط داده میشه.

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

با هم صحبت کردیم و سر مهریه 350 تا به توافق رسیدیم و صبح به خانوادهامون اعلام کردیم و قرار شد که عقد محضری رو تو شهر محمدینا انجام بدیم به خاطر وام ازدواج و ....

روز 12 ام مهرماه 84 ساعت 6 بعدظهر عقد کنونمون بود که بابای محمد نیومد محضر ، گفت که ماموریت کاری هستم و هر چه منتظر موندیم نیومد و خودمون رفتیم خیلی خنده دار بود من با اینهمه فامیل شاهد عقد کم داشتم و شوهرخاله ام رفت تو خیابون ایستاد و یکی از دوستهاش رو پیدا کرد و اومد شد شاهد عقدمون

عقد کردیم اونها هم فقط من و بابا و مامانم رو پاگشا کردند و این شد مراسم عقد و پاگشای ما . حتی نکردند خاله و شوهرخاله ام رو برای شام نگهدارند

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز