2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 500 بازدید | 47 پست

من هم به اون شرکته گفتم یکی داره نظم گروه رو بهم میزنه و اون هم سریع اون رو از گروه آرشیو اخراج کرد که ظاهرا رفته بود با اون شرکته کلی حرف زده بود و به گروه برگشته بود از اونروز ازش بدم اومد .

گروه ها ی کودکی رو که ایجاد کردم با همکارم ، لینکش رو گزاشتیم تو همه گروه های تلگرام که هر کس خواست خودش عضو بشه تو گروه های اون شرکت هم لینکش رو گزاشته ام و ظاهرا از طریق اون لینک این پسره هم عضو گروه کودکی شده بود

کلا خودم گروه ها رو می چرخوندم و این هم خیلی پرو بود و خودش به دیگران امر و نهی مبکرد که مطلب غیرمرتبطه یا فلان مطلب رو نگذارید و ......

چند روزی که شمال بودیم این گروه ها رو کلا این میچرخوند . خودش برای خودش اینکار رو میکرد و چون اونجا اینترنت نداشتم من هم نمی تونستم مدیریت بکنم،اونجا اسمس داد که فلان کس اینجوری میگه شما چرا چند روزه تو گروه ها نیستید دارند نظم گروه ها رو بهم میزنن . من هم گفتم مسافرتم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. اونموقع ظاهرا خونه اشون بوده و استراحتش بود و چند روز کامل میتونست برای گروهها وقت بزاره  

تا اینکه برگشتیم و یکروز که اداره بودم زنگ زد و خیلی رسمی حرف زد و بهانه آورد در مورد گروه ها و گفت یه سوال داشتم و راجع به اون زنگ زدم

من کلا ازش خوشم نمیومد. خیلی پرو بود و اصلا بهش رو نمیدادم . میگفت تو گروه من رو نماینده انتخاب کن که اگه شما نبودید من مدیریت کنم

من هم نوشتم تو گروه که، من هیچ نماینده ای ندارم


با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

حتی یکبار از طرف خودش به دو نفر ایراد گرفته بود که شما چرا چنین مطلبی گذاشتید و به من گفت که بهتره اینها رو حذفش کنید که من باز اینکار رو نکردم و گفتم اشکال نداره

خلاصه ای چند باری ضایع شد و گفت میخوام شما رو کمک کنم ولی شما همش رو من ضایع می کنید من اینهمه زحمت میکشم و به گروه های کودکی سر میزنم ولی شما باز من رو ضایع میکنید تو گروه

تا اینکه یکروز به یه گروه شعر و ادب دعوتم کرد اونجا شعر و متن میزاشتند . من زیاد فرصت نداشتم که تو اون گروه برم که برگشت گفت شعرها و متن های قشنگ رو براتون میزارم و شخصی برام میفرستاد

تمام این اتفاقات تو تلگرام بود

منتهی چون ماموریت خارج از استان بود و سرکار بود فقط تو خوابگاه اینترنت داشتند و وقتی بیرون از خوابگاه و سرکار و بیابون بودند اینترنت نداشت و اسمس میداد

چه بسا که اگه اونجا هم اینترنت داشت دیگه اسمس نمیداد

اون زمان مقارن بود با اختلافات من تو محل کار با معاونمون. که یکروز خیلی عصبانی بودم و دلیلش رو جویا شد و من هم گفتم به خاطر کار و فلان موضوع

یکبار هم ما برای پروژه امون در اداره میخواستیم از شرکتهای نقشه استعلام کنیم که شرکت اینها هم جزو قدرترین شرکتهای نقشه بود.که برگشت گفت ما یه شرکت خودمون داریم میشه اون هم باشه که گفتم نه باید گرید داشته باشه و گفت به بچه ها بگم ببینن میتونن گرید بگیرن . که غیرممکن بود یکسال خود گرید طول میکشه تا بگیره

تمام این اتفاقات در طول دو هفته اتفاق افتاد و 90 درصد صحبت های ما راجع به گروه های کودکی بود و نقشه

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

دقیقا فکر میکنم همون دو هفته شد رابطه من و این آقا . اون هم اون تایم رو ماموریت بود تو یکی از شهرهای غربی و تو یه پروژه نقشه که عکس پروژه هاش رو هم میفرستاد یکبار گفت کاش یه عکس از خودتون میدیم که من گفتم به هیچ وجه و آدرس سایتی که مربوط به پروژه امون بود رو داده بودم نگو تو اون عکسم رو دیده بود . اون هم عکس از پروژه اشون و نحوه کار با دستگاهها و نوع دستگاهها که خاص بودند رو میفرستاد

اینها رو میگم که بگم موضوع اصلی صحبت ما فقط کار بود و رشته امون و بحث سر گروهای اون شرکت که تو تلگرام بود و متفرقه اشون گروه کودکی و شعر و ادب

من حتی نمیدونستم چند تا خواهر و برادرن . و واقعا اصلا نمیدونستم ماشینشون چیه و خونه اشون دقیقا کجای کرجه . در مورد ندیدنمون هم این رو بگم که تا دهه اول ماه رمضون ماموریت بود یعنی تا یکهفته بعد از فهمیدن محمد و یکهفته باید تهران میموند و دوباره برمیگشت و من اصلا تو اون مدت از استان خارج نشده بودم که بخوام ببینمش

اصلا و ابدا یکبار هم در مورد اینکه با هم قرار بگذاریم حرفی نزدیم، شاید چون واقعا هیچکدوممون قصد دیدن همدیگه رو نداشتیم از نزدیک

بدترین جرم اون فرستادن متن و شعرهای احساسی بود

تو اون روزها خیلی به محمد میگفتم که محمد میشه بیشتر خونه بمونی وکنارمون باشی ولی همه زندگیش شده بود کار و باشگاه و استراحت تو خونه . وقتی برای ما نداشت

به عنوان یه سرگرمی به این رابطه نگاه میکردم . نمیخواستم زندگیم خراب بشه و زندگیم رو تحت شعاع قرار بده و چندین بار هم که دیدم داره از حالت رسمی خارج میشه سریع جلوش رو میگرفتم و میگفتم من یه زن متاهلم و بچه هم دارم . هیچ وقت از اختلافم با محمد باهاش حرف نزدم و هر وقت حرفی میشد فقط تعریف و تمجید محمد رو میکردم که خیلی همسر خوبیه و اهل تفریحه و تمام نقاط مثبت محمد رو میگفتم که بفهمه من از زندگیم راضیم و فکر دیگه ای نکنه

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

یکشب که اون یه پیام توتلگرام فرستاد محمد اون رو دید من رو عزیزم خطاب کرده بود و محمد خیلی عصبانی شد من خیلی بدم میومد که من رو عزیزم خطاب کنه یا حتی با اسم کوچیکم . ولی خوب تو تهران هم که بزرگ شده بودم دیده بودم که خیلی ها اصلا براشون مهم نیست و کلا اینجوری بزرگ شده اند ولی بهش تذکر میدادم و اونهم میگفت ببخشید حواسم نبود

من اون پیام رو پاک کردم و شروع دعوای من و محمد از اینجا بود

اونشب هم داشت راجع به یکی از افراد تو گروه بحث میکرد که اونجوری خطابم کرد و محمد دید و باقی قضایا

اینها اتفاقات دو هفته بود تا اینکه محمد فهمید و ماجرا از اینجا شروع شد

مونده بودم و مستاصل بودم که چیکار کنم . من نباید این اشتباه رو میکردم وقتی میدونستم که محمد دوست نداره من با یه مرد غریبه ای حرف بزنم و حرف زده بودم

تو فکرم این بود که محمد فکر خواهد کرد من دارم تلافی میکنم وحتی فکرش هم آزارم میداد . تمام زحمتی که برای زندگیم کشیده بودم و تمام استواری که داشتم و در برابر همه مشکلات پیش همه ایستاده بودم داشت از بین میرفت بخاطر هیچی

خیلی خیلی ناراحت بودم و اون هم از این مسله خیلی ناراحت بود که باعث شده زندگی من دچار چالش بشه

هر چی به محمد میگفتم من کاری نکردم باور نمیکرد هر چی میگفتم هیچی نبود باور نمیکرد . مطمن بودم که اگه بخوام واقعیت رو بگم باور نخواهد کرد وقتی اون پسره دید که هیچ فایده ای نداره و محمد قبول نمیکنه توصیه کرد که با مشاوری که تو گروه کودکی بود و خیل سرشناس و سر بود صحبت کنم به مشاور همه واقعیت رو گفتم و اعتراف کردم که من میدونم اشتباه کردم و نباید با ایشون حرف میزدم ولی زدم و اون هم اعتراف کرد که من یه اشتباه کاملا احمقانه انجام دادم

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

مشاور باورم کرد . اون فهمید که من مرتکب چه اشتباهی شدم با سرگذشتی که از خودم تعریف کردم فهمید که من اصلا نمیتونم اونی باشم که محمد فکرش رو میکنه . مگه میشه یکروزه من اینقدر خراب بشم که بخوام اون کارهای که محمد میگفت رو انجام بدم .

به مشاور در مورد محمد و اخلاقهاش و خیانتهاش توضیح دادم که راهنماییم کنه و اون هم کلی دعوام کرد که تو چطور تونستی اینهمه مدت با همه مشکلات کنار بیایی

محمد اس میداد و من جواب میدادم و باز هم جملاتش رو تکرار میکرد روزی سی تا اسمس میداد و باید جوابش رو میدادم دیگه کارم تو اداره شده بود جواب دادن اسمسهای محمد . سرم مدام تو گوشی بود. داشتم از درون خورد میشدم هم بخاطر اینکه الکی الکی افتادم تو گود و محمد دور برداشته ، محمدی که 9 سال خطا کرده حالا شده مدعی و من به خاطر یه اشتباه احمقانه متهم بودم و باید جواب میدادم

از درون داشتم زجر میکشیدیم و میسوختم . خیلی فکر میکردم که چه کردم و در حق چه کسی بد کردم که خدا رو خوش نیومده . من واقعا کاری نکرده بودم بغیر از اینکه فقط با این پسره دو هفته حرف زده بودم اون هم به جان دخترم اوج صحبت های ما دو تا شعر و متن ادبی بود که اون برام میفرستاد و یا کلمه عزیزم و دوستت دارم و دوست داشتن بود . همین . ولی حالا داشتم توبیخ میشدم و تنبیه میشدم . محمد میگفت پرینت اسمس در میارم و وقتی سرچ میکردم میدیدم که امکانش نیست

من مثل محمد راحت نبودم که برگردم تو روش و بگم اون به من شعر ومتن میفرستاد و چهار تا کلمه احساسی میگفت همین ها برای من خیلی زیاد بود . من تو مجردیش هم از بس درگیر درس و مدرسه و دانشگاه و کار بودم هیچ وقت فرصتی برای اینکارها نداشتم و اصلا اهلش نبودم. نمیخوام خودم رو پاک و مبرا جلوه کنم دارم واقعیت رو فقط مینویسم اینجا کسی نیست که مجبور باشم بهش دروغ بگم

من نمیتونستم اصل ماجرا رو برای محمد تعریف کنم و محمد هم فکرهای میکرد که اصلا در مخیله من هم جای نمیگرفت . انگ خائن بودند و انگ اینکه من باهاش قرار گذاشتم . انگ اینکه اومده این شهر و من رو دیده و حتی یکبار انگ اینکه خونمون اومده و....

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

خلاصه هر چی که دوست داشت بارم میکرد و حجب وحیای من اونقدر بود که نمیتونستم اعتراف کنم و بگم بابا جرم من فقط همونه که نوشتم

محمد میگفت بیا مهریه ات رو ببخش و من طلاقت بدم و بعدش صیغه ات میکنم و باهات زندگی میکنم . یعنی من اینقدر خوار و ذلیل شدم . یعنی من اینقدر حقیر هستم و بی کس و بی پناه که چنین کاری رو بخواد بکنه و به خاطر این اشتباه من رو اینجوری تنبیه کنه

به مشاور گفتم . به پدر ومادرم نمیتونستم بگم . میگفتم احساسی تصمیم میگیرن و فقط اعصابشون خورد میشه تنها کسی که میتونستم بهش بگم و رو کمکش حساب کنم مشاور بود . وقتی بهش گفتم گفت چرا میخوای مهریه ات رو ببخشی و همه این سالها کوتاه اومدی تو هم انسانی و شخصیت مستقل داری چرا باید اینقدر وابسته اون باشی و از اون پول بگیری. گفتم این حرفها رو بارها و بارها پدر و مادرم هم به من زدند . اون هم گفت بله پدر ومادرت درست گفتند و تو باید به حرفهاشون گوش میدادی .

برای اینکه بتونم با مشاور صحبت کنم شماره خواهرم رو گرفته بودم و با شماره اون تلگرام نصب کرده بودم و از طریق اون باهاش ارتباط داشتم

بماند که بعدا محمد خواهرم رو هم خائن خطاب کرد و اون رو هم گناهکار خوند. به نظر اون خواهرم و خانواده ام باید می ایستادند و میدیدن که چطور من دارم اینقدر تحقیر میشم به خاطر هیچی .

ولی محمد تو راه دادگاهها بود و داشت از من شکایت میکرد ومن بیخبر از همه جا .

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

به بابام زنگ زده بود گفته بود و من رو بی آبرو خطاب کرده بود . مامانم هم مثل من دیگه به ستوه اومده بود و زنگ زد به من و گفت ما همه میشناسیمت حتی محمد بگه که با چشمای خودم دیدم که این به من خیانت کرده ما باور نمیکنیم . اشتباه کردی خطا کردی با یکی حرف زدی جهنم الان پشیمونی . خواست باهاش زندگی کن نخواست هم بیا قدمت روی تخم چشمامون .به اونها کل ماجرا رو گفتم و گفتم که خودم میدونم اشتباه کردم ولی به محمد نمیتونستم بگم . چون مطمن بودم که اگه به محمد میگفتم باز هم ول نمیکرد و میگفت قضیه فراتر از این حرفهاست حکایت" کافر همه رو به کیش خود پندارد" بود . 

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108