یکبار من و محمد رفتیم داروخانه و محمد رفت داخل که سریع کاری رو انجام بده و برگرده که دقیقا یک ساعت و نیم من دم داروخانه منتظرش شدم تا بیاد . نگو آقا داره با دوستهاش اونجا خوش و بش میکنه
کسر شانش میشد من رو ببره به اونها نشون بده
روزها میگذشت و شبهای که من تو تنهایی گریه میکردم و اشک میرختم خیلی زیاد بود . حالا دیگه من سرکار میرفتم و کار میکردم تو کارم موفق هم بودم
وقتی باردار شدم بی محبتی خانواده محمد به اوج خودش رسید و در طول دوران بارداری حتی یکبار هم حالی از من نپرسیدند و با وجود ویار شدید تو یه شهر غریب یکبار هم به من سرنزدند و حالی ازم نپرسیدن که در ماه آخر بارداری خیانت محمد به من برای بار چندم رو متوجه شدم و صدای ضبط شده اش با یکی دیگه از دوست دخترهای دوران مجردیش و ابراز علاقه و عشق نسبت به هم تو صداشون دیونه ام کرد
تو اون حال با ویار شدید و یه بچه تو شکمم چه کاری از دستم برمیومد که انجام بدم . هیچ کاری نمیتونستم بکنم بغیر از اینکه اشک بریزم و جالبش این بود که محمد این رابطه روخیانت نمیدونست و میگفت بابا بیا ببین مردهای دیگه چه کارهای که نمیکنن
دخترم بدنیا اومد و بعد از دو ماه برگشتم سر خونه و زندگیم و سختی های بزرگ کردن دخترم رو به جون خریدم و تا شش ماهگی دخترم یک نفر از اقوام محمد هم بهمون سر نزد و حالی ازمون نپرسید .
زندگی روال خودش رو طی میکرد و من دیگه سعی کرده بودم حساسیتم رو کم کنم و انتظاری از خانواده شوهرم نداشته باشم ، چرا که با این انتظار و برآورده نشدنش فقط خودم زجر میکشیدم تا اینکه یکروز متوجه شدم که محمد با خواهر همون دوست دختره دوباره رابطه برقرار کرده . البته بعدا گفت که خواهرشه و وقتی من فهمیدم تو روی من ایستاد و من رو دیونه و احمق خوند پیش دختره و از خونه زد بیرون تا اون رو آروم کنه و از دلش صحبتهای من رو در بیاره