2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 500 بازدید | 47 پست

بعد از عقد با محمد سوار موتورش شدیم و رفتیم دور زدیم و محمد زار زار روی موتور گریه میکرد بعدها تو مشاجرات بینمون گفت که از این ازدواج خیلی ناراضی بوده که ایکاش همون موقع و قبلش میگفت

دوران نامزدیمون تقریبا 11 ماه طول کشید با همه فراز و نشیبهاش و بین دو شهر اومدن و رفتند

خاطرات خوب بینمون اونقدر نبود فقط مختص لحظه های اولی بود که همدیگه رو آخر هفته ها میدیم . خاطرات بد هم کم نبود من جمله ای روزی که اومدم خونه محمدینا مهمونی و براشون مهمون اومد و من رو فرستادند زیرزمین خونشون و چند ساعت اونجا موندم که بعدا فهمیدم یه آقایی که از دهات براشون سیب زمینی پیاز و... میاره اومده خونشون بنده خدا تو دلش محمد رو برای دخترش در نظر گرفتند و اینها هم برای اینکه مثلا دلش نشکنه هیچی نمیخواستن که بفهمه و هم دل من رو شکستن هم اون پیرمرد بینوا رو . من هم اعتراض کردم که مگه من دختر سرراهیم یا کور و کرو چلاق هستم که قایمم میکنید

خواهرشوهر کوچیک خیلی سرتق بود خیلی حاضر جواب بود .تا حدی که سر بردن و چیدن جهیزیه یکدونه جارو به من از خونه نداد که بریم خونمون رو مرتب و تمیز کنیم و من رو خیلی سوزوند

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

بقیشو کی میزاری؟

تیکر برای هدف کاهش وزن تاریخ شروع رژیم:۱۸شهریور وزن شروع رژیم:۷۱ هدف اول ۶۷🔒هدف دوم ۶۳🔒هدف سوم ۶۰🔒هدف چهارم ۵۸🔒هدف پنجم ۵۶🔒هدف اخر ۵۴🔒من میتونم و باید بتونم تا عید به وزن مطلوبم برسم💪💪💪💪💪 قد ۱۵۸    کاش افسردگی ازم دور میشد 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من لیسانس عمران داشتم و شاگرد زرنگ و با استعدادی بودم تو کارم هم خیلی قوی و خبره بودم . کلا دختر خیلی فعال و شاد و سرزنده ای بودم که حالا حالاها از هیچی خسته نمیشدم

این رو به خاطر اون گفتم که وقتی محمد خونه خرید من خیلی خوشحال بودم و محمد گفت که من خیلی خوشحالم و پدرشوهرم در حضور مادرشوهرم و من گفت چرا که نباید باشه تو خواب هم چنین چیزی رو نمیدید . وای من رو نمیگی داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم

همون موقع موجودی من از محمد بیشتر بود . بعد چرا که نباید خوشحال باشه.

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

کم کم به موعد مراسم عروسیمون نزدیک میشدیم من با شرکت تسویه حساب کردم و قرار شد که بیام شهر محمدینا . خلاصه یکروز اومدند دنبالم و از خانواده ام خداحافظی کردم و دیگه هیچ وقت نشدم دختر مجرد اون خانواده و خونه و زندگی من شد یه شهر دیگه و کنار یه مرد دیگه .

دو ساعت تمام از دم خونمون گریه کردم و مادرشوهر و پدرشوهر و محمد صداشون اصلا در نیومد که بخوان آرومم کنند منم این کم محلی اینها رو میدیم بیشتر حرص میخوردم و ناراحت میشدم و اینکه برای هیچکدومشون اصلا مهم نیستم

با همه سختی ها و تلخی های زندگیمون با هم ازدواج کردیم و رفتیم زیر یه سقف. میگذرم از بار سنگین مراسم عروسی که روی دوش خودمون دو نفر بود و بماند اتفاقاتی که در عین مراسم عروسی و قبل و بعدش افتاد و کادوهای عروسیمون رو مادرشوهرم نداد و من هم سر اون باهاشون بحث کردم و...

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

شب عروسیمون هم اصلا خوب نبود و فردا صبحش هم نمیدونم سر چی با محمد بحثم شد و پای آیفون حرفهای زشتی بهم زد و اشکم رو درآورد .

زندگی میگذشت تا اینکه یکی دو ماه بعد مامان محمد از محمد پرسیده بود که اونها به تو برگه سلامت دخترشون رو دادند یا نه . و اونهم گفته بود نه و محمد هم رفته بود به بابام زنگ زده بود که بله دختر شما فلان مشکل رو داره و میگم که متوجه بشید ولی من باهاش زندگی میکنم. میخواست منت سر بابام بزاره

من رو میگی وقتی شنیدم داشتم منفجر میشدم که چطور تونسته آبروی من رو براحتی پیش بابام ببره و اونطوری باهاش حرف بزنه . کمر بابام رو با این حرفش شکونده بود که بابت این موضوع هیچ وقت از مادرشوهرم نمیگذرم

یکروز رفتم دکتر و موضوع رو بهش گفتم خیلی ناراحت بودم وایشون هم بعد از معاینه گفت که شما همچنان سالم هستید و فقط در صورت زایمان طبیعی این اتفاق می افته . کلی دعوام کرد که همون موقع برام برگه سلامت صادر کرد و من هم اومدم دادم محمد گفتم برو نشون مادرت بده تا خیالش راحت باشه

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

یکی نبود بگه تو اگه واقعا این برگه برات مهم بود چرا تو مدت 11 ماه عقدمون یکبار ازمون نخواستی و گذاشتنی بعد از مراسم عروسی میگی . حالا شرایط من خاص بود و خدا خواست که ناحق، حقم ضایع نشه. ولی این شده اولین عقده و غده من.

روزهای سخت و خوش میومد ومیگذشت دعوای بین من و جاریم و دعواهای بین من و محمد و اختلافاتی که بینمون بود کم نبود

نمیدونم محمد از همون اول با ازدواج با من راضی نبود و دلش با من نبود، ولی من اومده بودم که زندگی کنم. روایت با لباس سفید رفتن و با کفن بیرون اومدن

 شروع به بهانه گیری کرد که من از رابطه با تو لذت نمیبرم و من رو مجبور کردکه برم دکتر زنان و اون هم خدا ازش نگذره بدون صحبت با من گفت بیا عملت کنم و رفتم بیمارستان و پرستارها تا شنیدن عملم چیه و خودم تنهایی اومدم خیلی خیلی دعوام کردند حتی محمد هم پیشم نمونده بود و رفته بود سر کارش

تک و تنها رفته بودم که بخاطر محمد خودم رو زیر تیغ جراحی بدم . اون هم عملی که 40 روز طول میکشید خوب بشم و 40 روز باید استراحت مطلق میبودم و سختیش در حد سزارین بود . حالا بماند خطراتی که ممکن بود برام داشته باشه چون هنوز بچه ای نداشتم

خلاصه بعد از یک مدت دوباره غرغرهای محمد شروع شد و از دوست هاش میگفت که زن صیغه میکنند و زن دوم دارند

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

من تو دوران نامزدی برای اینکه میزان دوست داشتنم رو بهش نشون بدم بهش گفتم که من دوست دارم اونقدر دوستت داشته باشم که همیشه بهترین ها رو برات بخوام و اگه روزی بفههم که با من ارضا نمیشی و من نمیتونم خوشبختت کنم بهت اجازه میدم که خودت بری و زنی رو صیغه کنی تا لذت زندگیت رو ببری ولی هیچ وقت محمد رو تا این حد دوست نداشتم ولی اون حرف من رو جدی گرفته بود و تا تقی به توقی میخوره میگه خودت چنین اجازه ای رو به من دادی

این وسط با کمترین امکانات موجود سعی میکردیم بهمون خوش بگذره و مسافرت های مختلف میرفتیم

ولی هنوز هم ته دل محمد ناراضیتی از من و زندگی بود

محمد تو دوران مجردی عاشق دختری به اسم سریه بود که بخاطر اختلاف فرهنگی خانواده اش اجازه چنین وصلتی رو نداده بودند که ایکاش میدادند . محمد من رو دوبار مغازه ای برد که ازش لوازم آرایش خرید کنم که بعدها فهمیدم این همون مغازه سریه بوده و در حالی که من داشتم خرید میکردم از شاگردش، محمد هم داشت با اون دختره حرف میزد

این اولین جرقه خیانت محمد به من بود و بعد از اون این اتفاق بارها و بارها افتاد

محمد رو تشویق کردم که درسش رو ادامه بده دیپلمش رو گرفت و بعدش دانشگاه شرکت کرد

با همکلاسی های دختر دانشگاهش اخت شد و با یکیشون که همکار داروخانه اش هم بود بساط مهر و محبت راه انداخت من رو تا دم خونه اشون برد و بعد بهش اسمس داد که چقدر خوشگل شده بودی و من هم با کلی جنگ و بد و بیراه دختره رو از زندگیم انداختم بیرون . حالا بماند که انگ امل بودن و خیلی چیزهای دیگه رو شاید با محمد بهم زده بودند

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

یکبار من و محمد رفتیم داروخانه و محمد رفت داخل که سریع کاری رو انجام بده و برگرده که دقیقا یک ساعت و نیم من دم داروخانه منتظرش شدم تا بیاد . نگو آقا داره با دوستهاش اونجا خوش و بش میکنه

کسر شانش میشد من رو ببره به اونها نشون بده

روزها میگذشت و شبهای که من تو تنهایی گریه میکردم و اشک میرختم خیلی زیاد بود . حالا دیگه من سرکار میرفتم و کار میکردم تو کارم موفق هم بودم

وقتی باردار شدم بی محبتی خانواده محمد به اوج خودش رسید و در طول دوران بارداری حتی یکبار هم حالی از من نپرسیدند و با وجود ویار شدید تو یه شهر غریب یکبار هم به من سرنزدند و حالی ازم نپرسیدن که در ماه آخر بارداری خیانت محمد به من برای بار چندم رو متوجه شدم و صدای ضبط شده اش با یکی دیگه از دوست دخترهای دوران مجردیش و ابراز علاقه و عشق نسبت به هم تو صداشون دیونه ام کرد

تو اون حال با ویار شدید و یه بچه تو شکمم چه کاری از دستم برمیومد که انجام بدم . هیچ کاری نمیتونستم بکنم بغیر از اینکه اشک بریزم و جالبش این بود که محمد این رابطه روخیانت نمیدونست و میگفت بابا بیا ببین مردهای دیگه چه کارهای که نمیکنن

دخترم بدنیا اومد و بعد از دو ماه برگشتم سر خونه و زندگیم و سختی های بزرگ کردن دخترم رو به جون خریدم و تا شش ماهگی دخترم یک نفر از اقوام محمد هم بهمون سر نزد و حالی ازمون نپرسید .

زندگی روال خودش رو طی میکرد و من دیگه سعی کرده بودم حساسیتم رو کم کنم و انتظاری از خانواده شوهرم نداشته باشم ، چرا که با این انتظار و برآورده نشدنش فقط خودم زجر میکشیدم تا اینکه یکروز متوجه شدم که محمد با خواهر همون دوست دختره دوباره رابطه برقرار کرده . البته بعدا گفت که خواهرشه و وقتی من فهمیدم تو روی من ایستاد و من رو دیونه و احمق خوند پیش دختره و از خونه زد بیرون تا اون رو آروم کنه و از دلش صحبتهای من رو در بیاره



با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

چه حالی میشدم وقتی روز به روز میفهمیدم که دارم با کسی زندگی میکنم که از همون اول به من هیچ علاقه ای نداشته.

بعد از اون اتفاق ، اتفاقی صحبت هاش رو با یکی از همکارهای خانمش که به ظاهر دوست من بود رو دیدم که کلی از من پیش اون بد گفته بود و من رو تا اونجایی که تونسته بود خار و ذلیل کرده بود . حالا من از همه جا بیخبر کلی پیش اون خانم کلاس میزاشتم

نگو تمام سر و راز زندگی ما دست به دست مردم این شهر داره میچرخه

این دعواها و اختلاف ها گذشت. دیگه بهم ثابت شده بود که علاقه محمد به من صفره

تو این مدت یادم رفت بگم که در طول این 9 سال نکته ای که من رو بیشتر از هر چیز دیگه شکنجه میداد و زجرم میداد بی پولی من بود . محمد اخلاقش این بود که همه درآمدمون دست اون باشه و کارت من هم دست اون بود و انتظار داشت که من هر وقت پول لازم داشتم بهش بگم و اون هم به اندازه نیاز به من بده ولی آمار هر آنچه رو که میخواستم بخرم رو باید میدونست و بهش میگفتم حتی یه بستنی رو .

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

من هم غرورم اجازه نمیداد که تند تند ازش پول بخوام و این میشد که خیلی مواقع با وجودی که خودم کار میکردم و چه بسا درآمدم از محمد بالاتر هم بود دست و بالم تنگ بود و هیچ پولی نداشتم

این موضوع که فقط در سه خط بیانش کردم خیلی خیلی تو روحیه من تاثیر بد میزاشت و هر چقدر هم باهاش صحبت میکردم میگفت اصلا دلیلی نداره زن و شوهر از هم حسابشون جدا باشه ولی هیچ فکر هم برای این نمیکرد که من بی پول نباشم

خیلی موقع ها تو این سالها به خاطر این موضوع تحقیر شدم و سرزنش شدم . بارها شده بود که خرید میرفتیم تهران و من همیشه از دیگران پول قرض میکردم و میگفتم میدم . کی ؟ خدا میدونه !!

حق هم داشتند خود محمد هم بود و میدید که خواهرش داره هر روز صبح زود داره میره سرکار و همیشه دستش خالیه اون هم اعتراض میکرد

جالب بود پولی که دست دو تا خواهرشوهر خانه دار من بود بیشتر از من بود

من هیچ وقت نتونستم کسی رو مهمون کنم یا هدیه ای برای عزیزانم بخرم تا اینکه بعد از 9 سال به این فکر افتادم که برای خودم کارت جداگانه ای باز کنم و یک مفدار پول توش پس انداز کنم که سرجمع شاید یک میلیون و پانصد هم نشد ولی همون رو وقتی محمد فهمید به اندازه صدو پنجاه میلیون تومن بهم حرف و تهمت زد و رو اعصابم راه رفت و سرزنشم کرد

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳

به نظر دختر مستقلی میومدی چرا وقتی اخلاقشو فهمیدی از زندگیت بیرونش نکردی؟ چرا باهاش ادامه دادی؟

تیکر برای هدف کاهش وزن تاریخ شروع رژیم:۱۸شهریور وزن شروع رژیم:۷۱ هدف اول ۶۷🔒هدف دوم ۶۳🔒هدف سوم ۶۰🔒هدف چهارم ۵۸🔒هدف پنجم ۵۶🔒هدف اخر ۵۴🔒من میتونم و باید بتونم تا عید به وزن مطلوبم برسم💪💪💪💪💪 قد ۱۵۸    کاش افسردگی ازم دور میشد 

آخرین خیانت محمد( البته تا اونجایی که من اطلاع دارم) موضوع دخترعمومون بود که تو امریکا بود و من باهاش خیلی صمیمی بود و محمد دوباره یاد دوران مجردیش افتاده بود و یکی دیگه از دوست دخترهای دوران مجردیش بود که بساط عشق و عاشقی رو بااون راه انداخته بود و یاد دوران قدیم میکردند و خیلی خیلی با هم صمیمی شدند تا حدی که پا رو فراتر گذاشته بودند ووارد حریم خصوصی هم شده بودند که من متوجه شدم و جفتشون کلی معذرت خواهی کردند

من رفتم تهران دو روز و بعد از اینکه برگشتم دیدم محمد بجای اینکه پشیمون بشه پا فراتر گذاشته و رفته برای خودش سیم کارت جداگانه خریده که بیشتر و راحتر با هم در ارتباط باشند و کلی هم از من بد گفته بودند و من رو دیو و احمق و فضول و.... خیلی چیزهای دیگه خطاب کرده بود

دیگه طاقت نیاوردم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سرم رو به دیوار بکوبم و زجه بزنم و خودم رو بزنم. قلب و دلم دیگه تکه تکه شده بود و دیگه توان این رو نداشتم که خودم رو سرپا نگهدارم . محمد دیگه برام مهم نبود و همون روز فراموشش کردم و بهش گفتم من دیگه کاری باهات ندارم دیگه راحت باش، دیگه خسته شدم که برای زندگیم بجنگم، دیگه خسته شدم از اینکه میبنم همسرم پشت سر من با کسانی حرف میزنه که لیاقت حتی دوستی من رو ندارند . فقط دارم باهات زندگی میکنم که دخترم بدون پدر ومادر بزرگ نشه و باز به هیچکس هیچی نگفتم و فقط ریختم تو خودم و زندگیم رو کردم تا پارسال

از تنهایی و بی محبتی محمد به تلگرام پناه آورده بودم . خیلی هم فعال بودم و تو اکثر گروه های نقشه فعالیت میکردم و فعالیت داشتم تا اینکه زندگیم بهم ریخت به خاطر یه اشتباهی که خودم مرتکب شده بودم

تو اون گروه ها پیش میومد که خصوصی پیام بدن و سوال بپرسن که وقتی حس میکردم یکی قصد مزاحمت داره سریع بلاکش میکردم و در غیر اینصورت کاملا رسمی جوابش رو میدادم هیچ مشکلی نبود تا اینکه یکروزه یه پسره بود تو گروه های نقشه و من هم تو اون گروه ها بودم .یه گروه بود آرشیو فایل های نقشه که یه شرکت  ایجاد کرده بود و من مدیریت میکردم و فقط توش فایل میزاشتیم یکبار این پسره اومد اونجا و4-5 تا خط پشت سر هم سوال پرسید راجع به یکی از موضوع ها . اونجا قرار نبود کسی سوال بپرسه فقط فایل میزاشتیم

با من بیا و تو لحظه خوش حال باش🥳
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   danial_2  |  49 دقیقه پیش
توسط   iisisii  |  47 دقیقه پیش
توسط   mahlin1678  |  42 دقیقه پیش