یه تاپیک زدم قبلش اینقدر بد گفتم کسی درست متوجه شد
چون نیاز دارم نطراتو بدونم یه بار دیگه تاپیک زدم
منو عشقم یه سالو نیمه حدودا باهمیم
کم کم عاشق شدیم ولی جفتمون عاشق شدیم
از اولشم اهل دوستی نبودم و بهش گفته بودم
ازم خوشش اومده بود خیلی
همیشه دوست داشت عاشق بشه ، عاشق عاشقی کردنه
اولین بار که باهاش حرف زدم با پیام مغرور بود و سعی داشت خودشو جور دیگه نشون بده مثلا کسی که خیلی دوس دختر داشته قبلا و اینا
اصلا حوصلشو نداشتم اصلا ها
ولی خیلی شبیه بودیم یهو دیدیم چه قدر علایقمون شبیه از خودم که گفتم سکوت می کرد .ازم خوشش اومد گفت آشنا شیم .گفتم اهلش نیستم .گفت نیت بدی ندارم .گفتم من مناسب تو نیستم
گفت فرصت بده گفتم نه گفت باشه فقط باش .سنش اصلا کم نبود پخته بود حرفاش خوشم اومده بود
گفت اونقدر میگم برات تا فرصت بدی گفتم باید فکر کنم خلاصش کنم قرار شد امتحان کنیم گفتم بدون دونستن خانوادم نمیشه و اینو بدون من ابدا دوس دخترت نیستم گفت یکیو می خوام ماله خودم از سنم گذشته رابطه های گذری
گفت مال من باش
شروع کردیم آشناییمونو خواستم بشناسمش خودم بعد بگم به خانوادم گفتم فعلا نه زنگ می زنی و نه میبینمت
اینم بگم چون از شخصیتمون حرف زده بودیم جذب من شد
منم عین خودش بودم می دونست عاشق بشم همه ی دنیامو میذارم برای عشقم ..اینو خودم بهش گفته بودم وقتی بهش گفتم من اهل رل و این چیزا نیستم بعدا بهم گفت وقتی اینو گفتی دلم لرزید گفت با همه ی وجودم خواستم اون لحطه عشقی که میگی من باشم
خیلی اتفاقی بود اشناییمون خیلی
من یه ادم بی اعتماد بودم خیلی بی اعتماد مخصوصا به مرد ها
نمی دونم چه حسی بود که داشتم یه چیزی ته ته دلم وادارم کرد قبول کنم
من سرد و کجا به عاشقی خودمم مونده بودم
اما شروع شد از همونجا دقیق شدم رو رفتارش
هیجانش مشخص بود خیلی تابلو گاهی می گفتم این مرد واقعا اینقدر سن داره ؟
بیرون نمی رفت شام و ناهار به زور می فرستادمش بره خلاصه که نگم براتون اولاش خیلی بد بین بودم خیلییی به همه پیم فکر کردخ بودم هر چی می خواستم قبول می کرد
اینکه زنگ نزنه اینکه نبینمش اینکه تماس تصویری نداشته باشه
اینکه حتی یک کلمه یک کلمه حرفی نزنه که حرمتم زیر سوال بره
همه رو رعایت کرد
هر روزی که می گذشت بهتر میشد هر روز بهتر از دیروز قبل حرف زدنم می فهمید چی می خوام
هیچ حرفی که خارج از عرف و شرع باشه نبود تو حرفامون هیچی
بهش جدی گفته بودم بیزارم از اینکه ابن چیزا بیاد تو ارتباطمون
گفتم باید بشناسمت
اوایل مغرور بود یکم گاهی بهش بر می خورد اما هی کم تر شد
روز به روز غرورش بیش تر کنار می رفت
گذشت تصمیم گرفتیم زود تر رسمی شه رابطه به مادرم گفتم ازش گفتم براش مامانم ناراضی نبود میدونست خیلی محتاطم .
از گذشتش پرسیده بودم اول گفتم چیزی بوده که هنوزم تو ذهنت باشه ؟ گفت نه قسم خورد
خب راستش اونقدرم مهم نبود واسم
گفتم دیدمش اگه مشکلی داشت فوری تموم
وقتی عاشق شد وقتی دیگه عاشق شدم
وقتی کله زندگیمونو واسم تو رویاهاش میگفت
پیش من اروم میشد میدیدم می فهمیدم
اولین بار که منو دید یادم نمیره نگاهش
یه جوری نگاه می کرد دوس نداشتم ببینه منو از شرم