خسته شدم از این زندگی نکبتی
تو خونمون همش دعواس با هم نمیسازیم
دیگه اعصابم نمیکشه
حتی امشب بابام میخاست کتکم بزنه
خاستگارم ک قربونشبرم کساده اصن
نمیدونم چ گناهی کردم از همون بچگی تا الانی روز خوشندیدم
خانوادم نذاشتن با پسزی ک میخام ازدواج کنم
من فقط میخام از شر اینا راحت شم
دلم میخاد فرار کنم
مث زندانیام
هیچ دوستی ندارم
رنگ افتابو ب چش نمیبینم